تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند - پسر امید

نمی دونم از کجا باید شروع کنم

از اشتباهاتی که گذشت یا از هدف هایی شاید هدف نبودن که به مقصد نرسید

اما این رو می دونم و مطمئن بودم خواسته حقیقی خود خودم بود

شاید زندگی رو سخت گرفتم که به من سخت گرفت

بزارید از اولین هدف زندگیم بگم که می خواستم پزشک بشم و طوی همون انشاء های کلاس اول راهنمایی می نوشتم دوست دارم در آینده پزشک شوم تا مرحم زخم همه آدمهایی باشم که درمونی برای دردهایشون ندارن.

اما با افت نمراتم که نمی دونم چرا و از کجا شروع شد مدرسه ام رو عوض کردم تمام دوستانی که طوی 4، 5 سال طوی اون مدرسه داشتم فراموش شدن میشه گفت اولین شکست من بود.

با عوض شدن مدرسه ام کلاس دوم راهنمایی رو خوب شروع کردم نمراتی خواستم طوی اون مدرسه بدست اوردم و تونستم معدلم رو برسون نزدیک 19. یواش یواش داشتم امیدوارم می شدم و با همین فکر رفتم به سوم راهنمایی .همه چیز خوب بود چیزی نبود که من نداشته باشم

یک خانواده خوب و مذهبی ،یک مدرسه خوب،یک هدف بزرگ که برای بهش رسیدن همه کاری می کردم تا بد ترین روز زندگی ام سر رسید .همون روز، همون اذان ، همون خبر بد

دیگه چیزی نبود جبران نداشتنش رو بکنه...هرچی سعی می کردم هفته های اول نمی تونسم به خودم بیام تا این دوم خبر بد زندگیم رو شنیدم که خانواده خوب و دوست داشتنی ما رو بهم ریخت و معنی خانواده رو برام عوض کرد .شد زندگی با 3 برادر یک خواهر .تمام تلاشم رو کردم تا نمراتم سال سوم خوب بشه و تونستم درس بخونم و به هدفم برسم اما با این تفاوت که دیگه نمی خواستم پزشک بشم تا نبینم که نمی تونم جون کسی از مرگ نجات ندیم .

رفتم اول دبیرستان گفتم می شم مهندس کامپیوتر چون تا موقع کسی به اندازه من از کامپیوتر اطلاعات نداشت.

تمام تلاشم کردم اما از شانس بد من معلم ریاضی سال اول من خیلی بدی در حقم کردم و من چوب لجبازیم رو خوردم .نمی دونم تا به حال معلمی به این شکل وجود داشت یا نه . طوی بد ترین لحظه مریض شدم نمره ریاضی ام 10 شد منم بی خبر از همه چیز .مدرسه مانع از ادامه تحصیل من طوی رشته ریاضی شد و فقط موند یک راه و رفتن به رشته تجربی و چون من از رشته مهندسی ژنتیک که رشته جدیدی بود خوشم می اومد تلاش کردم دنیال علاقه ام رو بگیرم اما حامی ای نبود که بتونم پشتش بایستم راهم رو ادامه بدم ...همه چیز بدتر بدتر شد سقف نمرات رسید بود به 17 دیگه همه امیدم به یاس رسیده بود تا این که کسی رو طوی دوران بچگیم خاله سارا صدا می کردم دیدم ...خیلی باهاش حرف زدم و گفت تو باید یکی از مهم ترین آدمایی بشی که دنیا به چشم دیده فقط به خاطر مادرت و خواهرت...سال سوم خوب پیش بردم معدلم رو رسوندم به 19 تا رسید امتحانات آخر ترم سوم ... بیشترین صدمه رو بهم زد و معدلم رسید به 16و معدل کتبی ام اصلا باور کردنی نبود .وقتی پام گذاشتم پیش دانشگاهی دیدم همه بچه ها درسهای سال سوم مرور کردن و من ازشون خیلی عقبم .شروع کردم درس خوندن. پیش دانشگاهی بود که به خودم  گفتم اگه نتونم امسال قبول بشم یک سال دیگه درس می خونم ، بعد عید که مهمترین تلاشم بود جواب امتحان های جامع کنکورهای آزمایشی خیلی نا امیدم کرد با وجود این سعی ام رو ادامه دادم اما بدترین موقع برای خواهرم اتفاقی افتاد که همه چیز بهم خورد .امتحانم خیلی بد شد با وجود این گفتم می شینم می خونم اما خواهرم بهم گفت قبول شدن طوی سال دوم سخت تر از سال اول با این وجود پا گذاشتم دانشگاه طوی رشته ای کوچیکترین علاقه ای در کار نبود .

همه امید های واهی می دادن می گفتن می تونی همه که اول رشته اشون رو دوست ندارم ...

خوندم خوندم اما می دونسم راهی که می رم به آبادی راه نداره...تمام چالش ها این بود و یک دوست داشتن که فکر کنم تنها دلیل زندگیم شده ...طوی این مدت تنها خدا کنارم بود و بهم امید می داد ...

اینکه آپ امشب با شب های دیگه فرق می کنه فقط فقط دلیل اینکه می خواهم تمام این چیزها رو فراموش کنم و تمام نداشته ام امشب به داشته هام تبدیل کنم

طوی این ماه عزیز تنها خواستم اینکه خدا اون چیزی که به صلاح من بهم بده ...

یک دعا دارم امشب شاید زندگیم به خاطر بعضی از موضوعات عوض بشه و فقط دوسال وقت داشته باشم زندگیم رو بسازم لطفا برام دعا کنید .همین

 

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید

دوست دار همه شما متین

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 21:46 توسط متین|