
امشب روز پرواز است
پرواز من
پرواز بسوی تمام آرزو های دست نیافتنی
امشب پشت دیوار های این اتاق، سردی به وضوح حس می شود
سردی خانواده ای حالا جز نام از آن نمانده
هر کدام از ما به گوشه ای پرت شده ایم و فقط به فکر خویش به راه خود ادامه می دهیم
بد است ؟به گمانم بد باشد با خانواده ای که تمام معنایش برادر داشت ُ خواهر
حالا از من
از برادرانم؟
از خواهر چه خبر؟
آنقدر با هم لجبازی کرده ایم تا بالاخره به پایان رسید وحدت با هم بودنمان؟
از باران چه خبر؟
از باد کسی خبر دارد؟
چه کسی نام خاک را هم به زبان می آورد؟
یاد این تکه شعر افتادم
آدم ها با هم غریبند
بی وفا دنیا رو دیدند
کسی که کسی رو نداره
تو رو یاد من میاره
...
بگذریم آنقدر تلاش کردم تا جای خالی دیگری در خانواده حس نشود که جای خود را هم گم کرده ام
دلم برای صمیمیتمان تنگ شده است مادر
غروب به خانه سر می زند هر کدام از ما به گوشهای از خانه دل خوش می کنیم تا شب شود
آسمان خوب می داند پای هر غروب من کدام جاده پیش می گیرم
دیگر کسی توان آرام کردن من را هم ندارد حتی پنجره...
راستش را بخواهی کسی دیگر مرا به یاد نمی آورد تا چه رسد به پنجره که بخواهد آرامم کند
مثل دریایی شده ام که مدام به صخره ها چنگ می زند
یا شاید ابر شده ام که با کوچکترین بغض ...
خدا را شکر خدا همین نزدیکی هاست و الا نمی دانستم باید چه می کردم
دیگر خوب می دانم به سزای کدام گناهم را به دوش می کشم که خدا این چنین بر من غضب می کند
دوست دارم چشم هایم می بستم تا صبح فریاد می زدم تا جواب را دهی چرا من؟
...
نمی دانی چقدر شیرین است پشت سر کسی راه بروی بی آنکه ، تو را ببیند
یک دل سیر دلتنگی ات را وا بکنی بی آنکه او بداند
تمام غصه هایت در همین چند لحظه دیدنش
در این چند گام حرکت فراموش کنی
دل شوره داشته باشی مبادا سرش را برگرداند تو را ببیند
تصور کنی از آخرین روزها دیدنش کمی لاغر تر شده
اما هنوز مهربان باشد
مثل همیشه با وقار
مثل همیشه دوست داشتنی باشد
و چقدر تلخ است توان نداشته باشی قدم هایت به او نزديك کنی و به اجبار حرف دلت گوش بدهی که می گوید : آهسته تر گام بردار
بگذار برود، او که دیگر تو را به رویای خویش راه نمی دهد
نگران چه هستی ، او که دیگر فراموشت کرده
و از آن تلخ تر این که همان طور که پشت سرش راه می روی او راهش را جدا کند و تو تنها بتوانی او را به خدا بسپارمی و به راه خود ادامه بدهی
واقعا زندگی یک تپش قلب پیوسته است؟
بوم ، بوم ...
در انعکاس صدای سینه ام
شوق شروع صبح دیگر به گوش می رسد
در لحظه لحظهء اوج گیری روحم
می پسندیدم تا اجل می رسید
اما حالا...
هنگامی مفهوم زندگی را در رگهایم جاری کردند
در خمار معنایش ماندم
سعی در باز شناسی اش دارم ولی برای من طفل، هنوز سخت است
سخت است تنها اولین قدم ها را دوباره بر داشتن
رؤیاها را یکی پس دیگری ، حلقه حلقه مثل دود قیلیان نیست کردن
خدا یا کمک تا دوباره زندگی خویش را بسازم
پ ن : مدتی گذشته است و من باز دلتنگ کلید های کیبوردم شده ام تا دوباره یک دلتنگ ، از نو بنویسد
پ ن : چی می شد آدما ...فراموشش کنید
پ ن : آدما تصور قوی دارن
![]()