
ماهي در آسمان نيست
ستارگان براي خود چشمك مي زنند
آيين نبودن پا برجاست هنوز
و افسون درد من ...
سخت است گفتن و شنيدن
براي مني كه 2 هفته بعد از بلوغ مادرم به سوي خدا پر كشيد
نه مي دانستم چه كنم
نه مي خواستم بدانم
مثل هر صبح بود آن آدينه رفتن
آن عذاب نبودن
هيچ سمفوني نيست كه بتوان براي تو بنوازد
براي تو ترانه بسرايد
كاش رفتنت با اجازه من بود
و آنگاه من مي رفتم به جاي تو
تو كه ريشه هاي زندگي خواهر و برادرانم بودي
مي ماندي و من مي رفتم
ملالي نيست جز نديدنت
باز در خانه تنها نشسته ام چشم دوخته ام با اين صفحه پر از درد
يادم نمي رود هر روز پشت پنجره مي ايستادي تا از مدرسه بيايم
و به هر پا گرد مي رسيدم بگويم : مامان گشنمه...
نميدانم براي كسي پيش آمده يا نه براي گفتن يك جمله اينقدر دل تنگ شود
من 8 سال است دلتنگ همين يك جمله ام
همين يك جمله دو كلمه اي و 10 حرفي
آن ظهر در خانه نبودي تا اين جمله را برايت تكرار كنم
ولي وقتي چهره پر اشك خواهرم را ديدم قلبم از جا ايستاد
پرسيدم مادر كو...
هيچي جواب نشنيدم
چشم هايش را پاك كرد و گفت : هنوز از بيمارستان نيومده
چند دقيقه اي طول نكشيد كه خبر رفتنت را برايم آوردند
يادت هست گفته بودي اگر آيـة كرسي را حفظ كني برايت جايزه دارم...
اما نشد هنوز هم آيه آخر حفظ نكردم
هنوز از دستانت پر مهرت جايزه نگرفتم
هنوز به ياد همين خاطره هر بار ديدگانم تَر مي شود
سخت است نبودنت براي من آشفته
.
پـ ايـ ا ن

قد برافراشته از سینه دشت
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب ان دشت خموش
تا دهم بوسه بر ان سنگ
تا کشم چهره بر ان خاک سیاه،
سرخوش از باده تنهایی خویش !
شب ، هم اغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از ان دشت خموش
باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد
![]()
