
پا هایم از کتابخانه بیرون می گذارم
به اطرافم نگاه می کنم و به این فکر می کنم چه چیزی در اطرافم تغییر کرده
که حالا هوای تازه برایم تازگی دارد
تنها تغییر این بود وقتی وارد می شدم آسمان این طور تاریک نبود
اما حالا بعد 3 ، 4 ساعت خورشید غروب کرد
انگار دل آسمان می تپد
در راه در فکر خویش بودم
انگار تمام دست های واسطه برای کمک به یک بنده کوتاه شده
دوست
آشنا
قرض ، دارو
در خیابان که راه می روم زل می زنم به ويترين ها
به گمانم آنجا
پشت ویترین تمام دنيا را در بسته هاي رنگي و براق مي فروشند
اما مثل کودکی که توان خرید ندارد
می بینم توان خرید ندارم سر افکنده می شوم و مايوس
بهانه خوبی برای آرام گریستن نیست
رهگذر شب هایم هم را نمی بینم که بگوید باید چکار کنم
راستی چه کسی دلش می سوزد که راهنما یک کور باشد
چقدر دلم برای دلداری ها خواهرم تنگ شد
سوگند به اشک های نماز مغرب و عشا
این روزها چشم های همه غرق نیاز و شبنم
روی گونه هر آدمی چند قطره غم
می بینی سعی می کنم غمگین ننویسم
اما کلمات شاد با من بی حیا همراه نمی شود
من هم بهانه می کنم بهانه مرگ
پس چرا جواب نمی دهی خدا؟
کم کم دیگر دارد باورم می شود که مرا به غم طلسم کرده اند
روزگار خواهد گذشت می دانم اما نمی دانم
می توانم این چنین شب های پر اضطراب را دوباره به پایان ببرم
یا باز دستم می لرزد جمله سلام خوبی می نویسم؟
اما بهتر است یک مرده باشم تا مزاحم
شاید خوشبختی تو طوی نبودن من است
این روزا کارم شده تماشا کردن مردن پرنده ها
این روزا دیگه تو قلب کسی جا ندارم
برای یک رهگذر سودی ندارم
چه درد آور اين تقدير
که انسان باشي با اختياري که تعريفش را مي داني
اما نمي فهمي چرا نمی توانی جلوی خویش را بگیری
راستی این جمله از کی بود که گفت :
چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد و زلال ،
در برابرت ميجوشد و ميخواند و مينالد ، تشنه آتش باشي و نه آب
این را کجا شنیدم ؟
کجا خواندم؟
چقدر روزهای پاییز بی معرفت است که زود به شب می رسد
نمی دانم چرا شب ها اضطراب و تردید در دلم رخنه می کند
مدام دنبال چیز گمشده ای می گردم
دیگر چشم هایم یخ زده
بس که در این نیمه شب دنبال سوزن در انبار کاه گشتم
...

هیچ کلامی نیست
معتاد شدم
به چشم ها
به گوش ها
به تمام همه این آوا ها
قول داده ام دیگر در قبرستان واژه ها به دنبال کلمه نگردم
ولی این روزا مشق شبم یک صفحه آشفتگیِ
می دونم هنوز یک نفر زنده است
بی کفن
بی گور
و نمی خواد که برگرده
به هذیون های شبونه
به کوبش دیوار های کاغذی سفید
لبریزم می شم
از پلاسیده شدن واژه ها
پس چرا
پس چرا دیوانه فراری نمی شم؟
دلم می خواد امشب بارون بیگره
اما حیف که نمیشه منم یکبار به آرزوهام برسم
حتی دیگه نمیشه بهم بگه خیلی بدی
نه نمیشه ...

پ ن : فقط واسم دعا کنید اونم زیاد
![]()
