
دارم به سایه فکر می کنم
به سایه آدمیان
یا
شاید سایه جوانی ام را بدرقه افکارم می کنم
که در بی صدای زندگی
با دلتنگی های نفس گیر و دیرینه دست پنجه نرم می کند
اما نه وقتی که ظلمت شبهای بی ستاره می شکند
نبض دیرینه تندتر می زند و خاطرات چهار فصل زنده می گردد
من باز در تنهایی بی ترانهء خویش
به جای گریه و بهانه
به قندیل های خاطره دل خوش می کنم
به یاد می آورم
یک یک هر آنچه گذشت
افسوس ...؟
نه
می شنوم نجواهایی که در باد گم شد
ما همه دلبسته ایم
نه … زندانی خاطرات خویشیم
صدای غریبه ای امشب خوابم را شکاند
اما به چه قیمت
- سلام
سکوت
- شما؟
- من ...من یک فرشته
سکوت
- چیزی شده پسرک
- نه مگه قرار چیزی بشه ؟
- پس چرا حرف نمی زنی؟
- نمی دونم چی بگم ؟
- چرا صدات می لرزه
- صدای من می لرزه؟
- پسرک یک شعر برام می خونی؟
- من شاعر نیستم ...شعرم بلد نیستم بگم
- خب باشه خداحافظ
تـَــق
امشب دوباره به یاد می آورم مادرم را
و آخرین بوسه بر گونه های سردش
خدایا
آن وقت ها نمی دانستم که چرا غافلگیرم کردی
اما حالا
با نگاهی به طعم بی قراری دریا
آنگاه که اشک را بعد خاک
و چنگ بعد رفتن به او زدم
دریافتم که دیگر سایه او دیگر نیست
و باران مرا غسل غم داد
تا همیشه من باشم یک نفرین تنهایی

![]()
