تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

آدمیان هم دیگر غریب شده اند با من

با من ساده و دل سپرده

گهگاه که دلتنگ می شدم به سراغ مادر می رفتم

اما این روزها عجیب دلتنگ پیدا کرده ام

به یک بهانه سراغ مرا می گیرند

به یک بهانه مرا پی کاری می فرستند

دیگر راه پیمایی با دوستان آرامم نمی کند

شاید ...

وقتی من دلتنگ می شوم چه کسی جواب می دهد

هیچ کس

بعد مدت ها خواستم صدایی آشنا را بشنوم

ولی دوباره این جمله : گوشی مشترک مورد نظر خاموش می باشد

دیگر عادت کرده ام

هم صحبت من این روزها همین جملات سرد بی روح همیشگی اند

آری همین جملات که در هیچ دفتری جز دفتر دل ام ثبت نمی کنم

من خوب می دانم روزی ماه از آسمان ام خواهد رفت

بی هیچ ونگ و وایی

و من می دانم آسمان تشنه می بارد

بی هیچ بهانه ای

و این را هم می دانم که چرا غروب های بهار برای طعنه به من خورشید را پنهان می کند

صدای شکوفه ها کوچه و خیابان دیده ای؟

من که زیاد به آنها فکر کرده ام ساده بی هیچ ادعایی ثمره درخت می شوند

انگار می دانند چه باید  بِشَوند

کاش  کسی به من می گفت چه بشوم

شاید می گویند ولی من به بهانه نشنیدن آن خود را به کَر بودن می زنم

ها ؟

تمام  این مدت به فضای محو بيرون از پنجره اتاق خيره بودم

و بی وقفه نم اشک هایم را با آستين پیراهنم پاک می کردم متوجه شدی؟

گمان نکنم

سعی می کردم در مقابل بغض و نفس های بی تاب غروب کم نیاورم
چشم هایم يک دور توی اتاق می چرخد ، چند لحظه روی رايانه توقف می کنم

و باز به پنجره ی باز و ابرهای سفید آسمان خيره می شوم

راستی چرا اگر آسمان سفید است آبی اش می بینیم ؟

پس چرا من هر چه سعی می کنم رنگ تنهایی کم رنگ نمی بینم ؟

 

حرف نمی زنم ، بغضم فرو می برم...اما لال نمی شوم

از خانه می زنم بیرون پی این و آن

و باز آشنایی از کوی ما گذر کرد و ولی مرا نشناخت.

 

 

 

پ ن » یک دوست فراموش شده ، حرفت رو قبول ندارم.

پ ن »بعد این مدت حرفی نداشتم برای گفتن.

پ ن »شاید خدا داره کمک می کنه تا گذشته رو دوباره بدست بیارم خدایا ممنونم فقط کمکم کن قدرشو بدونم. 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 0:53 توسط متین| |