
پاییز کم کم خود حاضر می کند تا بدرقه اش کنم
چه حیف ...!
تازه به خش خش برگ ها زیر پاهایم عادت کرده بودم
حیف دیگر صدای زیبا ترین ترانه کودکی ام نمی شنوم
اما فرقی نمی کند چون جایش را صدای باران خواهد گرفت
و باز یلدا خواهد آمد
و آن قصه هیزم شکن پیر دوباره زنده خواهد شد
راستی می دانی چرا شب یلدا دوست دارم بیدار بمانم؟
چون آن داستان خیلی قدیمی دوست دارم
بگذار کمی برایت تعریف کنم ، قشنگِ
از روزگاران قدیم می گوید
در این شب هیزم شکنی می آید در هر خانه را می زند
به هر خانه یک هیزم می دهد
و این هیزم ها صبح روز بعد می شود یک تکه طلا
و انتظار این شب سرد و بلند برای این است که آن خاطرات را از دست ندهم
جالب است ولی هیچ کس این قصه را بلد نیست
هیچ کس آن هیزم شکن را
آن تکه طلا را به یاد ندارد
بگذریم
امروز تنها به کنار دریا رفتم و خاطرات کودکی را زنده کردم
یادش بخیر چه لذت بخش بود شیطنت های کودکی من
همیشه کنار ساحل می ایستادم منتظر می شدم تا آب به عقب رود من جلو می رفتم تا لبه آب
بعد هم تند تند موج را می پاییدم تا مبادا خیس شوم و سریع به عقب باز می گشتم
و هر وقت کفش هایم خیس می شد با خنده کنار مادر می رفتم می گفتم :مامان خیس شدم
او هم یک اخم دوست داشتی بهم می کرد می گفت: چرا مراقب نبودی
اما حالا هر بار کنارش می روم می ایستم برای این است کمی با سرمای خویش آرامم کند و
تمام آرزوها و رازهایم از من بگیرد و مرا به فراموشی وادار کند
...
بی هیچ اراده ای روی شن ها نشستم
و خیره شدمُ سکوت کردم
نمی دانم این سکوت تا کی ادامه داشت
اما با اولین قطره های باران از جایم بلند شدم
خوب می دانم از لابه لای جمله هایی که در تمام این روزها برایش نوشتمو او فقط جوابشان را با سکوت داد چه منظوری داشت
هنوز آواره ام و گمشده ... و باید بگردم خودم را، باورهایم را پیدا کنم؟
...
کاش می شد بنويسی ...حتی تلخ
جوري تلخ که اين بغضِ لعنتي بشكند
بلکه شايد که مرا خلاص کند
این روزها دوباره زنده شدم
کَم کمَک دوباره تازه می شوم
شاید به خاطر دلداری های شبانه رهگذر باشد
ممنون رهگذر که به یک آواره ، پناه می دهی به حرف های تلخش را می شنوی

.................................. .
بگذریم
یک نفس باقی تا سپیده دمی بی طلوع و ابری
بهتر است بروم پای درس ، هنوز نشانه ای که امروز لای کتاب گذاشتم جُم نخورده
فردا جمعه است و من آخرین کلاس این ترم دانشگاه را دارم
دلم برای استاد رنجبر تنگ می شود...

پ ن : شب یلدای پر خاطره ای داشته باشید
پ ن : زیاد به این طراحی گیر ندیدن همچین کسی وجود نداره
پ ن : همیشه آرزو داشتم یک نمایشگاه بزنم اما نه تواناییش رو داشتم نه مهارتش رو
پ ن : نزدیک امتحاناتِ منم حسابی درگیر درس می شم از اینکه پیشتون نمی آم منو ببخشید
![]()
پا هایم از کتابخانه بیرون می گذارم
به اطرافم نگاه می کنم و به این فکر می کنم چه چیزی در اطرافم تغییر کرده
که حالا هوای تازه برایم تازگی دارد
تنها تغییر این بود وقتی وارد می شدم آسمان این طور تاریک نبود
اما حالا بعد 3 ، 4 ساعت خورشید غروب کرد
انگار دل آسمان می تپد
در راه در فکر خویش بودم
انگار تمام دست های واسطه برای کمک به یک بنده کوتاه شده
دوست
آشنا
قرض ، دارو
در خیابان که راه می روم زل می زنم به ويترين ها
به گمانم آنجا
پشت ویترین تمام دنيا را در بسته هاي رنگي و براق مي فروشند
اما مثل کودکی که توان خرید ندارد
می بینم توان خرید ندارم سر افکنده می شوم و مايوس
بهانه خوبی برای آرام گریستن نیست
رهگذر شب هایم هم را نمی بینم که بگوید باید چکار کنم
راستی چه کسی دلش می سوزد که راهنما یک کور باشد
چقدر دلم برای دلداری ها خواهرم تنگ شد
سوگند به اشک های نماز مغرب و عشا
این روزها چشم های همه غرق نیاز و شبنم
روی گونه هر آدمی چند قطره غم
می بینی سعی می کنم غمگین ننویسم
اما کلمات شاد با من بی حیا همراه نمی شود
من هم بهانه می کنم بهانه مرگ
پس چرا جواب نمی دهی خدا؟
کم کم دیگر دارد باورم می شود که مرا به غم طلسم کرده اند
روزگار خواهد گذشت می دانم اما نمی دانم
می توانم این چنین شب های پر اضطراب را دوباره به پایان ببرم
یا باز دستم می لرزد جمله سلام خوبی می نویسم؟
اما بهتر است یک مرده باشم تا مزاحم
شاید خوشبختی تو طوی نبودن من است
این روزا کارم شده تماشا کردن مردن پرنده ها
این روزا دیگه تو قلب کسی جا ندارم
برای یک رهگذر سودی ندارم
چه درد آور اين تقدير
که انسان باشي با اختياري که تعريفش را مي داني
اما نمي فهمي چرا نمی توانی جلوی خویش را بگیری
راستی این جمله از کی بود که گفت :
چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد و زلال ،
در برابرت ميجوشد و ميخواند و مينالد ، تشنه آتش باشي و نه آب
این را کجا شنیدم ؟
کجا خواندم؟
چقدر روزهای پاییز بی معرفت است که زود به شب می رسد
نمی دانم چرا شب ها اضطراب و تردید در دلم رخنه می کند
مدام دنبال چیز گمشده ای می گردم
دیگر چشم هایم یخ زده
بس که در این نیمه شب دنبال سوزن در انبار کاه گشتم
...

هیچ کلامی نیست
معتاد شدم
به چشم ها
به گوش ها
به تمام همه این آوا ها
قول داده ام دیگر در قبرستان واژه ها به دنبال کلمه نگردم
ولی این روزا مشق شبم یک صفحه آشفتگیِ
می دونم هنوز یک نفر زنده است
بی کفن
بی گور
و نمی خواد که برگرده
به هذیون های شبونه
به کوبش دیوار های کاغذی سفید
لبریزم می شم
از پلاسیده شدن واژه ها
پس چرا
پس چرا دیوانه فراری نمی شم؟
دلم می خواد امشب بارون بیگره
اما حیف که نمیشه منم یکبار به آرزوهام برسم
حتی دیگه نمیشه بهم بگه خیلی بدی
نه نمیشه ...

پ ن : فقط واسم دعا کنید اونم زیاد
![]()
