تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

مي دانم وقت هايي كه به دري بسته مي رسم به سراغ تو مي آيم
امروز غروب رنگ ديگري دارد
ماه نيمه جان هم كور سوي ديگر
امشب كه مولا ضربت مي خورد و به زبان مي آورد فزت و رب الكعبه
بايد قدر دانست
امشب و چند شبي كه از راه مي رسند سپيده اميدي به همراه دارند كه قرآن در آن بر پيامبر ما نازل شد
تا عبرت شود
آري عبرت شود تا بدانيم چه بوديم و چه شديم
كاش مي شد همه شب امشب بود
مي دانم چشم خواهيم بست و باز دل به اين چند روز فاني خواهيم داد
نگرانم
نگران آن دلي كه شكسته ام
نگران گناهاني كه انجام داده ام
نمي دانم خدا از سر خبط هايي كه روا داشته ام مي گذرد يا مي خواهد قلب سياه مرا كدرتر كند
بچگي ام كه رفت بچه تر از گذشته شدم
مهربانم كه رفت پاكي هايي كه همراه داشت با خود برد
نمي دانم چگونه بي او زندگي كردم
نمي دانم مي توانم كسي باشم كه او مي خواست
ياد 8 سال پيش مي افتم كه او سر سفره هاي افطارنبود و براي سفر به خانه خدا ما را تنها گذاشت
كاش به او چنگ مي زدم هرگز آن شب قدر نمي گذاشتم كه او نباشد

غروب امروز غم انگيز است
غروب امروز با رايحه قدر خواهد آمد تا فرصتي باشد براي من
براي آنان خواهان قدر اند
كاش مي شد به مانند كودكي دوباره متولد مي شدم
كودكي پاك است بي ريا
نه نمي شود
گذشت آن زمان سادگي
بايد در حسرت روزهايي باشيم كه چشم به هم زدني گذشت

امشب نماز را با اذان كودكي مي گويم چيزي جز صداقت نمي خواست
و چيزي جز اميد هرگز نخواست
خدا يا
خداوندا
امشب با اشك دست به دعا مي شود
                          تا  اين بنده را  ببخشي ...

برام دعا كنيد

خدايا......
من اگر بد كنم تو را بنده ديگر بسيار است،
تو اگر با من مدارا نكني مرا خداي ديگر كجاست؟

شبنم دیدگانم را به ضریح سجده گاه تو ، دخیل میبندم و بوسه بر خاک بندگیت میزنم تا قلبم را ، به بیکرانگی عشقت پرواز دهی و وجود مرا از چشمه جوشان مهرت سیراب کنی

نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 19:23 توسط متین| |

هی،
سیاه سایه وار
کجای این شب مبهوت پنهانی؟!
هی،
سکوت بی زوال
کجای این بی کلامی آهنگها پنهانی؟!
من،
دلم ترانۀ فریاد میخواهد
سكوت شده پيشينه من
هر كجا زبان به دهان دارم كه دلم نخواهد
كام باز كنم دوباره ترانه بخوانم
می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟
همدلی با سایه
چه گريز بر زندگي زمستاني من است...
اين جمله از كيست :
بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است
نگاهت را بردار
هر چه باشد تو از من بلندتری
لااقل قَدَت می رسد
که از آسمان هفتم انگور بچینی
وقتی صدایت
چابک تر از باد است
نیازی به هجای گم شدة من نداری
صدای خش خشِ قدم های من
به گمانم پاييز زندگي من زودتر آمده
یادش بخیر!
یادش بخیر آخرین راهی را که با هم می رفتیم
و جِن ها ما را می پاییدند
وتو با آرامی
خیره بر جادة دودی سرِ به زير نگاه داشتي
مشق شب های مرا
به دَمِ باد سپردی
راحت...
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
آسمان به هم دردی با من فرياد مي زند
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
دوباره يادم به دست نويس هايم مي افتد
سایه ها، سایه ها
پس ز پیش، پیش جدا
من ز تو، تو جدا
من اسیر، تو رها
واژه ها بی صفا
واژه ها بی دوا
دل غریب
دل نحیف
نبض ها بی صدا
قلب ها بی صدا
زندگی بی صدا

آري نبودم
آنجا که باید ستاره میشدم
حالا هم دير نشده
ستاره را به تو می بخشم
آسمان را به تو می بخشم
فریاد را به تو می بخشم
مرا ببخش
آخرين بار
سلام
آخرين بار
خدا حافظ

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 21:16 توسط متین| |

.
.

.
بارون دعا تو بود ...؟

 


نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 1:17 توسط متین| |

سراغ دل پاييزي مرا نگيريد
به گمان گم اش كرده ام
اين جا
يا آنجا
كيست كه ترانه بگويد
كيست داستان عاشقي را تعريف كند
اين روزها كارم شده خواندن
خواندن كتاب هايي كه همه از جدايي مي گويند
شايد ساده ام مثل سياوش يلدا
يا يك ديوانه عاشقم مثل محبوبه بامداد خمار
بين عقل و احساس من كدام قضاوت درست است
آري اين كه حقيقت است كه احساس دروغ مي گويد
عقلم سر جايش نيست اگر بود اين چنين نمي كرد
عجبا به حرف ها زندگي ام مفت باختم
چه كردم ...؟!
شرمنده ام اما چه سود
خسته ام ولي چه فايده
به سراغ مادر كه مي روم دلم مي گيريد
هنوز دلم تنگ مي شود
هنوز انتظار مي كشد بلكه روزنه ي بيابد
من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که در خود گم كرده ام
براي تامل خـویش
برای خاطراتم
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلم که تنـــگ می شود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از ترانه می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

باز هم وقت تمام شد در اين بامداد خدا
حرف ها خفته اند
صداها محبوس
سکوت آرام هیس می گویدs
قامت خاموشی
کم کم روشنی ها را فرا می گیرد
صدای جیر جیر
از لای درزهای گرگ و ميش صبح می آید
وقت تمام شد!
و صدای قلبم
زیر گام های رفتن تو دور می زند

روزها هفته وار می گذرند

کاش می شد تنهایک نسیم بهاری،
دست زمان را در پاییز قلبم رها کند

نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 1:16 توسط متین| |

باران كه  می باريد من ...
گوش می کنم به صدای ِ قدم هایی که صدایِ قدم هاي تو نیست ...
هميشه در خواب هايم راه مي روي 
صدایم به خلسه مي رود
امشب از آن شب هايي است كه تنم در کلام  شب مي ميرد
و ته مانده تصويرم از من رنگ مي بازد
بيرون از اطاقم مي ترسم
شايد آيينه بيايد بگويد اين تويي
از شرم نمي توانم در آيينه نگاه كنم
دور مي شوم از جلوي آيينه ها كه مبادا چشم در چشم او شوم
به آن همه خوبي در خود فكر مي كنم شك كرده ام
مگر كم گذاشتم از خود
مگر...
از آن نگاه تنفر آميز كه با زهر آميخته اي همه چيز پر معنا بود

اي چشم ها حرمت اشكهايم نگه داريد
كه نمي دانم كه چند غروب را بايد بگريم
قطره قطره غرق مي شوند ثانيه هايم
ثانيه هايي كه كه گريه كرده اند
باور مي كني لباس عذا به تن كرده ام
آنكه مي گفت منم مُرد
شبيه دوره گرد هاي پريشون
دوره گرد هايي كه عمري رد پاهايت دوره كرده اند
اين داستان من است
من زمينم
تو آسمان
اين قصه از اولش هم برايم خيسِ خيس بود
من سردم
تو گرم

مي داني چند نمازم را شكانده ام؟
مي داني چند ربنا را نيمه كاره خواندم؟
شانه هاي زمين تر شده بس كه گريسته ام
ببين خدا را تا گريه كشانده ام بس كه طلب بخشش كرده ام

نگاه كن كه غم چگونه در ديده ام آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سركشم دست آفتاب مي شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي كشد
نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود
نگاه كن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان ِ سرخ رنگ ساده
ستاره چين ِ بركه هاي شب شدم
بعد ها با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند به جاي
مي رهم از خويش مي مانم ز خويش
هرچه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راه ها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامن گير خاك
بي تو از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك
بعد نام مرا باد و باران
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگش
 

نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 8:50 توسط | |

آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی می شود ...
یک جور ِ عجیبی عمیق ... و غمگین ... و نگران ...  باور کن ...
می توانی بنشینی ساعتها زل بزنی به آن وسعت ِ عمیقی که هیچی جز تو ، تویشان پیدا نیست ...
چشم هایشان یک جوری خیس است ... آمادهء گریستن ... یک جوری ، عمیق است ...
آمادهء غرق کردن ... یک جوری غمگین است ... آمادهء تمام شدن ... یک جوری نگران است ... آمادهء از دست دادن ...
...
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی ، عمیییق می شود ...

دختر خاک

اما حیف که عشق مال تو داستان هاست 

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1:18 توسط متین| |