
روزهاي تب دار
شب هاي بي حوصله
خانه ای آشفته
تو بي من
من بي تو تنهاتر
زمان ايستاده در باد و من
تمام صداي تيك تاك هاي اتاقم را خاموش كردم
تا صبح را با سجاده سياه و تربت كربلاي مادر آغاز كنم
به كدامين سوي فلك غريب افتاده ام نمي دانم؟
و زمين دگر حس رقصي عاشقانه ندارد
عاشقان ؟
اينها همه افسانه شدند
زمان از دست رفت !
دوباره شب از نو مي آيد
دلتنگي هايم را به كدام چوب لباسي بياويزيم؟
اگر نباشم كدامين سپيده احوال دلم را خواهد پرسيد ؟
حواست هست ؟!
يادت هست اولين باري كه ازم پرسيدي تو كسي رو دوست داري
منم براي اينكه جلوت كم نيارم گفتم : كسي دوست دارم
اما نمي دونستي اون تويي
حالا من دارم توان همين يك جمله پس مي دم
همين يك جمله بينمون فرسنگ ها فاصله انداخته
من كسي جز تو نداشتم
آري اشتباه كردم
هر اشتباهي جاي جبران دارد اما نمي دانم چه طور جبرانش كنم
حالا چطور جبرانش كنم
بعضی خاطره ها ، گوشه دارند
گوشه های تیزی که روح ِ آدم را می خراشند
باور کن ...
اصلا فايده اش چيست
رهایم کن و بگذار من عاشق کویر باشم
.
با حس آن کوه بلند
با جادوی این صخره سر به فلک کشیده
با آوای آن رود جاری
با آبی بی نظیر این آسمان!
هنوز
برای آفرینش موزون ترین غزل
زمزمه شبانه ات را کم دارم!
آرزو می كنم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغ از يك جمله
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاش شعر مرا می خواندی
.
.
مي داني اين جا چه مي كنم؟
مي كوشم تا با زندگي كردن با واژه ها به تو نزديك تر شوم
مي دانم كه نخواهد شد . . . !
شايد تنها اتفاقي كه مي افتد
جاودانگي ام باشد . . .
حال هر گاه كه كلماتم را مي خواني
زنده ام
پس هستم !
دوستت دارم
نه ... نمي تپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

![]()