تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

خواستم از تنهایی بگویم.

خواستم از تنهایی بنویسم.

خواستم بگویم تنهایی یعنی ...

تنهایی یعنی جوشش کلمات ...

اما دیدم تنهایی برای من طعم كتلت دارد با سس فراوان!!!!

تنهایی صدای بلند موسیقیت كه با شعر هايم همراه مي شود

تنهایی یعنی من و خانه ای همیشه آشفته

   همین...!

اين روزها كسي به دنبالم نمي گردد

صبح آسمان غمگين مي بارد

چه اشتياقي داشتم براي صبح امروز

گمان مي كردم اگر صبح به ديدن طلوع بنشينم

اميدم كه از من  گريخته باز مي گردد اما نمي دانستم بغض مي كنم تا خود غروب درون خود حبس مي شوم

كاش مي شد يك بار

و فقط همان يك بار آسمان مال من بود

كاش مي شد يك بار سري مي يافتم كه شانه هاي خسته ام  را حس كند

نمي دانم از لذت گناه است كه اين حرف را مي زنم يا واقعا محتاج كمي مهرباني ام

گمان كنم دوست داشتن برايم شده طعم تلخ سيبي كه هميشه در كامم باقي خواهد ماند

كسي باور ندارد شب ها من خواب مادر را مي بينم

و صبح ها صورتم را با اشك مي شويم

باز همه طعنه مي زنند او هرگز بزرگ نمي شود

شب ها دلخوشي ام شده سياه كاري صورت پسري كه نقاب بر چهره مي زند روزها مي خندد و شب از غصه و تنهايي مي خزد در رخت خواب

بغضم مي گيرد انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدام به هيچ کاري نمي آيند

خوب به ياد دارم  گفتي بنويس

گفتم چه بنويسم من كه شاعر نيستم

حالا عادت كردم هميشه برات بنويسم ديگر جراتم از دست مي داده ام  

رو در رو

چشم در چشم با تو حرف بزنم

هر وقت كه جرات مي كنم

مي گويي چرا حرفت را به پايان نمي بري

نيمه شب نزديك است و من هنوز ...

شب ها خواهرم دير وقت به اتاقم سر مي زند

برادرانم هر يك در خود غرق اند

نه دوستي

نه آشنايي

به گمانم همه امشب غمگين اند

چه شب تنهايي است امشب

 

آسمون بغضش رو خالي مي كنه

آدم ها حالي به حالي مي كنن

كوچه ها رنگ زمستون مي گيرن

شيشه ها بخار و بارون مي گيرن

آدم ها چتر هاشون وا مي كنن

گريه ابر رو تماشا مي كنن

نمي خوان مثل درخت ها تر بشن

از دل قطره ها با خبر بشن

نمي خوان بي هوا خيس آب بشن

زير بارون بمونن خراب بشن

اما تو چترت رو بستي كبوتر

زير بارون ها نشستي كبوتر

رفتي و سنگ ها شكستن بال رو

اومدي هيچ كس نپرسيد حال تو

بعضي ها دشمن هاي خوني شدن

بعضي ها غول بيابوني شدن

بعضي ها مي گن كه بارون كدومه

بوي نم شر شر بارون كدومه

حالا تو سايه نشيني واسه من

خواب هاي ابري مي بيني واسه من

چقدر اينجا مي خوني خون جگر

كبوتر عصات رو بنذار بپر

 

فقط به خاطر خواهر خوبم ساغر برگشتم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 0:2 توسط متین| |

مي داني دلتنگتم

اما باز امشب نيامدي

نيامدي تا دوباره دست هايت به دست بگيرم و بفشارم

ندينت هم چهره ات  از يادم نمي برد

تا كه شايد فراموشي و خاطره جايش را بگيردند

كاش توان ديدن شاخه هاي شكسته ات داشتم

كاش مي دانستم چه كسي شاخه هاي گل سرخت را شكست

كاش يودي

گفتم ديگر بروم گوشه اي دنج پيدا كنم

تا تو بيايي

خواستم از خودم عصبانيت كنم

تا بيايي اما ...

خود رو شوق ديدار تو دادم

اما دريغ از يافتنت

اين روز ها هر كسي براي ....

اما امسال من كسي را نداشتم كه به او بگويم دوستت دارم

باز اين پسرك ساده يوانه مي شود 

ديوانه دلتنگي و عشق

 

مادر اين روزا آسمان از هم دلش گرفته

خدا را مي خواند

تو به او بگو خدا همين نزديكي است

او حرفم را باور نمي كند

سال هاست مي گويم خدا همين نزديكي است

خودم هم ديگر دارد باورم مي شود كه خدا اين نزديكي ها نيست

امشب خدا را صدا زدم و گفتم نظري به آسمان هم بيانداز

من بد

عيبي ندارد

آسمان را تنها نگذار

تاب ديدن غم او را ندارم

مي داني كه ...

ساعت از ساعت انتظار گذشته

باز هم به روياي خيسم قدم نگذاشتي

و امشب هم باز بايد بدون شوق ديدارت به خواب بروم

گمان كنم تو هم مرا فراموش كرده اي

كاش مي آمدي تا در آغوشت يك دل سير مي گريستم

حرف ها مي ماند چون بغضم نمي شكند

تا دوباره آرام گيرم

مي بومست

مي بوميت

چون هنوز مملو از حس زيبايي ام تو هديه كردي

دوستت دارم

 

 

 دستت را به من بده

 

نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 3:59 توسط متین| |