تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

دو قدم مانده تا افق

افق آن چشم هایی كه همیشه منتظر است

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم

یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم

 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروا

یا نوازدی که متولد زمستان است

نمی دانم

شايد هم چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده

هیچ کس نمی پرسد چرا آبی می پوشم

 چرا خاكستري می نویسم

چرا دست هایم بوی ترانه گرفته

هیچ کس دلش برای زمستان پریروز تنگ نمی شود ؟

می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم

فردا صبح و ستاره به دیدنم می آیند

 وآن آسمان

راستی چرا صبح ها آسمان قبل طلوع مغرور است

آری؟

آسمان تو هم مغرور شده ای؟

باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود

باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند

حالا تو هی بهانه بیاور

کیست تو را دوست دارد

من آری من تو تا سر حد جنون دوستت دارم

آری باز توهم زده ام و به مانند دیوانگان

گله اي نيست اگر كه باز ديوانه شده ام

بگذار كمي سنگ دل باشم با خودم

به فرض کنار همین شب دیوانه

رو به پنجره بمیرم

کدام آسمان سیاه می پوشد ؟

آیینه به خواب رفته است٬ مخاطب

دیگر برای که گریه کنم ؟

زماني كه به یاد مي آورم چه نسبت محرمانه ای با کلمات پيدا كرده ام

حس مي كنم تنها نيستم

تا افق

نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:5 توسط متین| |