تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

 

بهار را کسی صدا می زند:

به باغ ما هم سری بزن!

نگاهش را برمی گرداند به چشمان آینده خیره می شود و سرمای دیروز را از آنها می گیرد

شاید که قبلا آمده بود ولی کسی هدیه او را ندیده است یا آنکه حتما خواهد آمد و در دامن باغ، یک گل سرخ خواهد رویید.

شاید فردا بهار با نگاهی شاد بیاید و سفره دلش را برای ما باز کند

بگوید این همه سال آمدم کسی قدر ندانست

امسال می آیم شاید کسی قدر بداند

غروب دیروز

گرمای امروز

...

آری بهار می آید با هزار هزار زیبایی و زمستان رخت بر می بند و زندگی دوباره آغاز می شود و رنگ زندگی  بر تن همه می کند

حتی من

فصل حضور اوست که دوباره هیجان زیستن را به من هدیه می دهد و زبان مرا برای شِکوه گویی می بندد

و آغاز نو برای سالی که نمی دانیم چه بر سر ما خواهد آورد

امسال هم لباس فراموش خواهد پوشید و سال آینده با شیطنت ماهی قرمز

با سکه های طلایی سفره هفت سین

با سبزه های روح بخش زندگی

آغاز خواهد شد

 بهـــــــــــــــار

BoooS

سال پر از آرزو برایتان آرزو می کنم

 

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 18:48 توسط متین| |

 

وقتی من می مانم و تنهایی حتي آسمان هم بهانه اي مي شود براي گريستن و فرصتي كه تمام وجود را در عرصه ي «دل» پنهان كني... آنجا كه نواي آرام بخش خلوتم، رها مي شود از هر چه وابستگي ... از هر چه خستگي است...

سکوت تنهایی سنگین است

سکوت تاریکی

سکوت همهمه های تهی سرگردان

سکوت فاصله هایی که فکر می کردم

حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد

نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال

و جذام ترس

 

حصار را بشکن

ستاره ای آنجاست

ستاره ای تاریک

من از ستاره ی تاریک مرده می آیم

بگو چه گونه گذشتی

 

گذشته ای آیا ؟

حصار را بشکن

نمی دانم ؟،

گریخت لحظه ی ایمان ؟

کاش می گفتم

حصار را بشکن

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه

که در راه های بی ترانه عابر دور می شد

غروب  چشم هایی رو به ماه بود

که ماه در نگاهم می مرد

 چشم در چشم ماه

از مادرم دور می  شدم

در راه

لب هایی خسته می گفتند

این بار کدام نگاه منتظر را با خود آوردی

که شب ها ، خواب ماه می بیند 

صدایی در گوشم زمزمه می شد

که از غروب های ماه ،می گفت

کنار آخرین مکث ماه

قدم های ناتمام مانده

که آن را فراموش کرده ای ؟

در شب باران و عشق

در شب آخرین مکث ماه

انگشت را به سمت ماه بگیر

من آنجا خواهم مرد

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 20:28 توسط متین| |

 

نگاه می کنی به چه

انتظار چه را می کشی

همه حرف ها و نگاه هات شده پریشانی

هر کلمه

هر حرف

حتی هر نقشی که روی کاغذ می اندازی

نمی توانی فکر کنی

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
 چشم هایم از تا غروب نگاه های آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راه های پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
 من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید

و من در اندو نیمایی خواهد ماند

و تو به وصف بهار خواهی نشست

ای خسته بی انتها

یاد دار که شب تاریک به همرا بامداد سرخ خواهد آمد

و آن هنگام انتظار پایان خواهد یافت

رنگ خواب

نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 17:50 توسط متین| |