

![]()
عاشقم
عاشق هر چه نام توست بر آن
و زخمهای من همه از ....
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنـیــــم در بـحـبوحــه خـنـده به غم فکر کنـیــــم
بد نیست اگر خانه ما سیمـانـی است به خشت و گـل و نفوذ نم فکر کنـیــــم
هر وقت ز یادمان دلـی می شـکـنـد بد نیسـت یـک لحـظه به کم فکر کنـیــــم
من عاشــــق و تو در این عصر غریب بد نیست کـــمی به هم فکر کنـیــــم
...؟

شعــر شکست و بازم، ...
تو آسمون هک می کنم
برای اثبات دلم من به زبانم شک می کنم
هنوز انگار منتظرن این چشمای خسته من
مثنوی ام غصه شده
غصه قصه هزارو یک شبای من
همش میگم روزای خوب تو راه
غصه دیگه تو این روزا دوست صمیمی منه
از خنده های غم واست هرچی بگم بازم کمه
از بس که آسمان دلم ابریست
تمام خاطراتم نمناک شده
نمی دانم چرا؟
چگونه از تمام زمین بگذرم؟
که زمزمه های تلخش در یادمی ماند
چگونه از تمام حرفهای کودکی
که درکوچه ها می دوید
و از تمام نقاشی های کودکانه
چیزی به یادم نمانده است
تا درجایی آرام به آیینه نگاه کنم بگویم : به راستی این منم ؟
این سوال بی جواب کی پاسخ می یابد
شاید این پسر مادران زمین باز دلش از خودش شکسته

![]()
این روزها نمی دانم چرا زود از همه خسته می شوم
خسته ...!
نمی دانم این پرنده ای که در قفس اسیر است
چه حس و حال در سر دارد
این دلتنگی
این اضطراب
این دل مردگی
از چیست...!
دل ساده بنویس
از نو بنویس
بنویس
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
او چه کسی است
پسری است که از دوردست های دور
آشنایی می یابد شبیه مادر
که بر گونه های ماه اش
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار پسری به یاد سالهای دور
سالی گم
سال ای که در فراموشی گذشت
فراموش گشت
او می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ آبی آسمان
سفید و آرام
و همراه او مادرش در کنارش گام بر می داشت
و سال ها گذشتْ امروز
زیر همین آسمان
آن هنگام که باد زورش را به گوشش می رساند
یاد می آورد افسانه های مادر را
مادر
این همه ابر از کجا آمده اند ؟
حکایتی است این تکرار
پس راست می گفت مادرم
آدم ها در تنهایی تنها نمی شوند
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر سردی دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
و سالهای بعد
در انتهای هر سفر در آیینه
دار و ندار خویش را مرور خواهم کرد
این خاک تیره
این زمین
این آسمان را به خاطر خواهم آورد
خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوشی گذارده بر چشمم
اما ای خدا
در آخرین سفر آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام
کسی ندیده است مرا ؟

![]()
