تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

 

سلام بر حسين

سلام بر علي اكبر

سلام بر علي اصغر

سلام بر زينب كبري

سلام بر ابوالفضـــــــل

باز پايان ديگري با پيروزي

باز عطر و بوي محرم كوچه باران زده خانه ما را فرا گرفته

باز داغ  مرد دشت كربلا در سينه زينب جان مي گيرد

و باز ياد ماه حرامي در ذهنم زنده مي گردد كه ما هيچگاه دركش نخواهيم كرد

از آنچه كه پسر رسول خدا انجام داد

چرا ... ؟

اين حس شهادت چيست كه نمي فهمم اش ؟

او كه مي دانست پا در راه بي بازگشت مي گذارد

پس چرا گام هايش را محكم تر كرد

 

پشت پنجره مي ايستم به او و هفتاد و دو تن يارش فكر مي كنم

چه ايثاري ..!

چه گذشتي...!

چرا عباس خود را فداي لب هاي تشنه كودكان كرد

خدايا مي دانم عاجزم و پر از گناهم

اما بر استي  اينان كيستند كه خود را فدا اسلام كردند

چطور دركش كنم

آيا مي توانم دركش كنم

اين دلدادگي براي شهادت

                        براي ايمان

                              براي نماز و ياد خــــدا

 

محرم در زمستان

یک لحظه نبستی در به روی نامت

در غصه نشستی از داغ سه ساله

ای شعله خیمه در دل تو

شد مرگ رقیه قاتل تو

گفتی غم آخر نگارم

من طاقت بی کسی ندارم

وا مانده دو چشمم

گشتم همه از غم رو سیاه

این خانه ندارد از هجر تو نوری

از دیده ببارد خون از غم دوری

شاید این دل من قفس نموده

اشک از روی رخ من عجل زدوده

از نسل بهاری

ای شاخ گل یاس

خون زده دیده داری ای خواهر عباس

باک از سخن بلا نگفتی

فریاد که در خرابه خفتی

نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 11:47 توسط متین| |

دوباره بعد مدت های زیاد حس کردم تنهام

چه حس گنگی که در این تن خسته جریان پیدا کرده

در این ترنم سکوت

در این آواز بی مهری

دست به قلم می شوم باز

یاد ندارم آخرین باری سکوت کردم کی بود

راستی

آخرین بار کی بر سر مزار ....

همه امروز بی غرض دلم را می شکنند

او .آن .آنها

همه بی درک شدند

نمی فهمند زمستان است

نمی پذیرند من زمستانی ام

چرا ...

چرا نمی پذیرید من هر کجا باشم دلم غمناک می شود در این زیبایی خدا

امروز آخرین برگ درخت خانه را من خود به زمین انداختم

امروز آخرین گل خانه سکوت را خودم از از شاخه شکاندم

به یاد آن حسرت همه آشناسان بر دلم انداختند

چه لذت سردی است آه کشیدن

می شنوید

صدای باران می آید پیشاپیش مش شنوی

دلم می خواهد قدمی بر دارم در باران

رو به سکوت

زیر قطره قطره آبی  که از آسمان می چکد

کی بود دیروز گفت دوستت دارم

به گمان باز هم توهم بود

کاش مهمانی را می رفتم بعد راست می شد آن توهم

 

باران

نرده های کنار خیابان بهتر از تو مرا میشناسند             نیمکت های تک زیر باران بهتر از تو مرا میشناسند
عابران غبار و غریبی بیشتر از تو با من رفیقند
             شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند

نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 14:34 توسط متین| |

 

چشمی که زود بسته می شه

ارزش دیدن نداره

بالی که زود خسته می شه

نای پریدن نداره

ابری که بی غصه باشه

هوای بارون نداره

گلی که پژمرده میشه

زنده اس ولی جون نداره

چشم همیشه بستمی                 بال همیشه خسته اتم

ابر بدون بغضمی                  شاخه گل شکسته اتم

یکبار مثل آسمون ها باز شو تا پر بگیرم

ببار که توی این تب زرد دارم با حسرت می میرم

برگ های زرد له نکن

امید زندگی دارم

بال و پرم توی این سفر واسه تو طاغت می آرم

پژمرده من

نفس تویی

امید زندگی به من

همین و بس فقط تویی

 

زیبایی

تقدیم آسمان

نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 8:40 توسط متین| |