تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

وصل حضور بي كسي يك شب مي آد تموم ميشه

دوره تنها موندن ها يك شب مي آد تموم ميشه

يك شب مي آد تموم ميشه

زمزمه هاي سوت و كور 

تو دلت جاي سكوت پر مي شه از شادي و شور

يك وقت  مي آد مي بيني دل عاشق عاشق شدن

پر مي كشه هرجا كه بخواد حتي نشونه هاي دور

شاپرك بهونه هات

تو لحظه ها پر مي زنه

شقايق ها رو ميشماره ميره تا طالع هاي نور

به شادي ها سر مي زنه  پر ميكشه به هر كجا رهاي رها

از همه غصه ها رها

خيلي قشنگ خيلي صبور

                              خيلي قشنگ خيلي صبور

حيف كه تموم رويا ها صبح كه ميشه تموم ميشه

انگاري  چيزي نبود

قانون زندگي

حقيقت رو نشون مي ده به نام سر نوشت زور

مثل اميد يك سراب به نا اميدي مي رسه

مي فهمي تنها تر شدي اما ديگه خيلي ديره

غصه مي گيرتت يك جور

اين همه راه كه طي شد  به جاي اول رسيده

دنيا برات كوچيك مي شه

ميشكنه شيشه غرور

مي فهمي كه شاپرك توي قفس رها بوده

خيال مي كرده تو هواست

با نديد و نبود نور

نور اميد زندگي

رسيدن به آرزوست

لمس حضور آفتاب

اما شدن خيلي ها دور

دنيا من جاي ديگه اس

دل خوشي هامون به پوچي هاست

دل مي ديم و دل مي كنم

هر روز يك جا هر روز يك جور

 اما تو رسم زندگي قصه كه تكراري بشه باز ميشه دنيا سوت و كور

تقديم به دل هاي مهربان

 

نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 8:50 توسط متین| |

اما مادر اميد بيدار بود و با صداي آهسته گفت اميد جان تويي ...

اميد به اتاق مادر برگشت و گفت : آره منم

مادر با همان لحن از دانشگاه اميد سوال كرد

اميد با بي علاقگي گفت : بد نبود

مادر بي رقم از رختخواب بلند شد و تا در اتاق آمد گفت :اميد جان زندگي همينِ

هميشه بر وقف مرادمون كه نيست

اميد در آشپزخانه در حال آماده كردن قرص هاي مادر بود

گفت : مي دونم و سعي مي كنم با اين موضوع كنار بيام

مادر به تخت خود بازگشت و منتظر اميد ماندتا قرص هاي او را بياورد

در همين حين اميد قرص ها آورد به مادر داد و گفت حالا كمي بخواب

اميد از اتاق مادرش خارج شد و در را پشت سر خود بست و به اتاق خود رفت

وارد اتاق خود نشده بود زنگ در به صدا در آمد به خود گفت : احتمالا نسرين خانم

(نسرين خانم از زماني كه مادر اميد در يك حادثه تصادف به شدت آسيب ديده بود و قريب به 2 هفته در كما بود براي كارهاي خونه استخدام شده بود )

اميد آيفن برادشت گفت : كيه ؟ بعد دكمه در باز كن را زد در باز شد 1 دقيقه بعد نسرين خانم وارد خانه شد و اميد با سلام گفت : نسرين خانم امروز مي خوام يك ناهار و شام خوشمزه درست كني هااااااا

نسرين خانم هم با گفتن به روي چشم دست به كار شد

اميد هم به اتاق خودش رفت و روي تخت دراز كشيد

در آن لحظه اميد به مادرش كه سراي اميد خودش بود فكر مي كرد

به گذشته زيباي خود

به تك تك موفقيت هاي كه داشت و چه طور آنها بدست آوردن بود

اميدبا همين افكار خوابيد و 2ساعت گذشت

ناگهان در اتاق به صدا در آمد

پسرم بلند شو ناهار اميد نگاهي به در كرد گفت : پدر شمايين؟

پدر اميد گفت آره بلند شو ناهار بخوريم

اميد هم بلند شد و دست و صورت خود را شست و بر سر ميز آمد گفت : نسرين خانم كجاست ؟

پدر اميد گفت :نسرين خانم امروز كار داشت رفت اما براي درست كردن شام بر مي گرده

اميد با نگاهي به پدر كرد گفت : مادر صدا كنم ناهار بخوره

پدر اميد گفت : قبلا خودم گفتم  گفت :نسرين خانم ناهارشو داد

(پدر اميد يك كارمند باز نشسته بود كه آلان در كارخانه خصوصي كارهاي حسابداري را انجام مي داد)

به نظراميد پدرش آدم موفق بودي چون به غير از اون خواهر بزرگترش رو هم به جايي رسونده بود چون آرزو درسش خيلي خوب بود به هر قرض و قوله  بود اون رو فرستاد آلمان تا درس رو ادامه بده و اين براي اميد خيلي مهم بود كه پدرش از اون و خواهر حمايت مي كنه

بعد از ناهار پدر اميد به كارخانه بازگشت و اميد بعد جمع كردن ظرف ها دوباره به اتاق خودش برگشت و پشت ميز نشست و طبق عادت هميشه كاغذ سفيدي برداشت و خود نويسي كه پدرش 2 سال قبل بهش هديه داده بود برداشت و شروع كرد به نوشتن ...

به آفتاب سلامي دوباره خواه داد

به آسمان آبي

به كبوتر سفيد

من به نام خود شروع مي كنم

فصل جديد زندگي را

من مي توانم

من مي توانم زندگي را دوباره شروع كنم

....

بعد از پايان دادن به جملاتش بلند شد به خود گفت :برم يكمي قدم بزنم

و لباس عوض كرد و قبل از خارج شدن به اتاق مادرش رفت و بعد از مطمئن شدن از خواب بودن مادر از خانه خارج شد.

پايان فصل اول

ادامه دارد...

سلام به همه دوستاي گلم

خوبيد؟ خوشيد؟ سلامتين؟

با  برف و بارون  خوش مي گذره ؟

از اون جايي كه خواهرخوبم  آيدا خانم و فرزانه خانم از من دلخور بودن كه قسمت سوم كم بود امروز يكمي بيشتر نوشتم اما از يكي يكمي دلخورم خودتم مي دوني كي هستي

بگم قرار بود ديروز آپ كنم اما برق خونه رفت و منم عادت ندارم نوشته ها رو ذخيره كنم همه پر

امروز كه خيلي شاد گفتم آپ كنم تا فصل اول داستان خوب تموم بشه

عجب روز قشنگيه امروز آفتاب بعد دو روز دوباره در اومد ، امروز دانشگاه دارم و دوباره انتگرال و دوباره پنج  شيش تا قضيه بزاريد بشمارم :قضيه گرين ،انتگرال سطحي، قضيه دايورژنس ، قضيه استوك و فرمول هاي استرينگ  واي خدا به داد برسه

*راستي سالروز ازدواج امام علي (ع)و حضرت فاطمه (س) رو به تك تكتون تبريك مي گم*

خب فكر مي كنيد فصل دوم چطوري شروع ميشه؟ چه اتفاقاتي قرار رخ بده ؟

فعلا

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 9:32 توسط متین| |

 

با بغضي گفت :

عشق به بي معرفتي ها چه سود

عشق به دل سنگي دنيا چه سود

بهر چه كس من بشكستم كه نيست

چه كس بر دل و آه ام گريست

اين دل سر گشته و نا اميد ديگر داستان عشقي نداره كه به خوام براي كسي تعريف كنم

اميد و حسين هر دو چند لحظه اي سكوت كردن كه اميد به زمين گفت :قصه عشق من ديگر به آخر رسيد

سر  چه عهد بمونم كه عهد شكن خودش بود

دل خوشي ام

زندگي ام  همه اون بود

وقتي كه اون جوري دلم رو شكست ديگه براي چي ...

دوباره سكوت بر قرار شد كه اين بار حسين گفت :حس حالت رو درك مي كنم

مي فهمم نمي خواد حرفي ازش بزني

ده دقيقه اي همون جا نشستن كه اميد بلند شد و گفت مي ديگه بايد برم خونه كاري نداري حسين جون

حسين كه فهميده بود چرا اميد اون جوري غمگين گفت : نه كاري ندارم

حسين قلم و كاغذي در اورد و چيزي روي كاغذ نوشت به اميد داد

اميد با ديدن شماره تلفن حسين روي آن تيكه كاغذ گفت : ممنون

بعد از همديگر خداحافظي كردن و اميد از پارك خارج شد به سمت صف تاكسي رفت و با ديدن صف شلوغ تاكسي به خودش گفت :پياده برم زودتر مي رسم ..

تو راه به آن روز بهاري فكر مي كرد كه چطور دلبسته شد

آن غروب بهاري يادش مي آمد كه چطور اولين سلام به دريا كرد

دختري با موهايي به رنگ سياهي شب چشماني خيره كننده و جذاب و روشن

آري دريا كسي بود كه اميد نمي خواست حتي نامش را به زبان آورد اما نتوانسته بود فراموشش كند

 

اميد با هر قدم كوتاه و آرام به خود مي گفت : مي تونم

مي تونم اون رو فراموش كنم مي تونم اون جور كه اون تونست منو فراموش كنه منم فراموشش كنم

اما چرا بدون اينكه دليلش رو بهم بگه ازم فاصله گرفت

چرا براي كارش دليل نيورد كه من راحت تر با اين موضوع كنار بيام

اگه كسي ديگه رو دوست داشت چرا بهم نگفت

كاش بهم مي گفت تا يه بار براي هميشه عشقش تو دلم مي مرد

مگه يك بار مردن بهتر از صد بار خورد شدن و له شدن

...

تو راه اميد همه اين سوال ها  از خودش پرسيد اما براي هيچ كدام از اين آنها جوابي نداشت

اميد كم كم به خانه نزديك مي شد اما ميلي براي وارد شدن به خانه نداشت

كليد انداخت و در را باز كرد

از پله ها بالا رفت در ورودي باز كرد و وارد خانه شد

بدون اينكه لباسش راعوض كند وارد اتاق مادرش شد

مادر اميد زن ميان سالي بود كه بر اثر بيماري هميشه در رختخواب بستري بود

اميد با ديدن مادرش كه در خواب بود گفت : مادر آسوده بخواب كه من آمدم

اما مادر اميد...

ادامه دارد...

سلام دو ستان گلم

خوبيد؟

بله مي خواين بدونين چي شده مادر اميد توي رختخواب بستري...؟

براتون تعريف مي كنم اما دفعه بعد

راستي از همگي تون ممنونم كه مياين پيشم برام نظر مي ذارين

اين روزا درسم يكمي زياد شده به خاطر همين كمتر وقت مي كنم بهتون سر بزنم

فعلا خداحافظ

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 8:48 توسط متین| |