|
|
|
|
چند لحظه اي صبر كرد و گفت : اميد برزگري همه هاج و واج به پسر خيره شده بودن اميد كسي نبود جز پسري كه 1 سال قبل رتبه سه المپياد كشور را توي رشته فيزيك بدست آورده بود محمد رضا از تعجب به اميد خيره شده بود و بدون اينكه بخواهد پرسيد : تو كجا اين جا كجا ؟ اميد بدون هيچ جوابي سر جاي خود نشست و بقيه دانشجويان به معرفي خودشان پرداختند با تمام شدن جلسه معارفه استاد شروع به درس دادن كرد استاد از روابط درون جامعه مي گفت و بعضي از دانشجويان نُت برداري مي كردند اما اميد با وجود اينكه به حرف هاي استاد گوش مي كرد اما دوست نداشت چيزي بنويسد يا كار ديگري انجام دهد و فقط به جلوي خودش خيره بود نيم ساعتي از كلاس گذشت كه محمد رضا بي مقدمه پرسيد : تو براي چي اومدي اينجا اميد با وجود اينكه دوست نداشت چيزي بگويد جواب داد: اجبار محمد رضا كمي صبر كرد دوباره پرسيد : مگه المپيادي ها سهميه دانشگاه ندارن ؟ - چرا ؟ - پس چرا استفاده نكردي؟ - من رشته فيزيك رو دوست نداشتم و فقط براي تفريح مي خوندم محمدرضا كه از حرف اميد سر در نياورده بود دوباره پرسيد : يعني مدالي كه اوردي از روي تفريح اوردي - آره در همين حال بود كه استاد با اشاره دست به محمد رضا فهماند كه بايد ساكت باشد كه او سري تكان داد گفت : نوبر والله اينجوري شو نديده بودم كه ديدم ديگر كلاس تمام شده بود اميد سر رسيدي كه به همراه خود از خانه آورده بود را گرفت بدون هيچ خداحافظي از كلاس خارج شد چيزي در درون اميد به او مي گفت زود تر از اين جا فرار كن ...برو يك جا كه تنها باشي چند قدمي از در كلاس دور نشده بود كه كسي صدا زد اميد ....اميد به خود گفت حتما همان پسر فضول كلاسِ سرش را برگرداند و نگاهي به پشت سرش كرد كه ديد پسري با موها و چشم هاي روشن و لباس شيك ُ اسپرت است براي اميد چهره اش آشنا بود اما نمي دانست كي و كجا او را ديدِ -سلام اميد خوبي ؟ چيه مي خواي بگي نشناختي بابا بي خيال مدرسه شهيد مفتح رديف دوم اميد با تعجب گفت : حسين تويي ؟ اين جا چي كار مي كني ؟ -مي دوني كه من درسم زياد خوب نبود همين كه از دبيرستان فارغ التحصيل شدم از سرم زيادِ همين سوال حسين از اميد پرسيد كه اميد گفت : -بيا بريم بيرون حسين گفت : باشه بريم من يه جاي خوب بلدم چند خيابان جلوتر از دانشگاه يك پارك بود كه حسين ، اميد را به آنجا برد كه روي يكي از نيمكت ها نشستند و اميد گفت چي شد سال دوم بعد از امتحان ها ديگه خبري ازت نشد از هر كي هم مي پرسيدم كجا رفتي هيچ كس خبر نداشت حسين گفت اون سال بعد مرگ پدر و مادرم من رفتم با عمه ام اينا زندگي كردم اميد با نگاهي پر از سوال پرسيد : پدر و مادرت چطور فوت شدند - توي تصادف حسين سرش رو انداخت پايين و اميد ديگه چيزي نپرسيد 5دقيقه اي بين دو دوست قديمي سكوت بر قرار شد كه حسين پرسيد تو چه خبر ؟ از بچه ها چه خبر؟ اميد در جواب حسين گفت : بيشترشون كه دانشگاه قبول شدن كه حسين پرسيد تو كه درس خون بودي چي شد اومدي توي اين دانشگاه اميد سرش رو انداخت پايين چيزي نگفت كه حسين پرسيد :چي شده مگه تو رو وقتي پارسال توي تلويزيون ديدم به خانواده عمه ام گفتم ببينيند اين دوست من اميد با حسرت گفت : ادامه دارد ... سلام به دوستاني مهربان من چيه ؟ وسط كار قطع كردم آخه كِيفش بيشتر يعني دليل اينكه اميد نتونست بره دانشگاه و رشته مورد علاقه اش چيه ؟شايد شكست عشقي نمي دونم حالا تا هفته ديگه خيلي راه مونده تا بفهميد چرا اميد نتونست بره دانشگاه و رشته خودش ((البته نمي خوام دانشگاه ها رو مقايسه كنم همون طور كه گفتم اين يك داستان البته ببخشيد ديگه جمله بنديم مشكل داره آخه اولين باره دارم داستان مي نويسم به دل نگيريد راستي تولد امام رضا هم پيشاپيش تبريك مي گم
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28 9:35 توسط امیر متین
|
سلام به دوستاي گلم حتما داريد به خودتان مي گويد چي شده امير ديگه حرف شو با احساس شروع نكرد با يك حرف ندا كسي يا چيزي رو مورد خطاب قرار نمي ده راستش رو بخواهيد مي خواهم شروع به نوشتن يك داستان كنم ديگه حرفي براي گفتن نيست جز بسم الله بيداري دوم سوم مهر بود و شروع سال تحصيلي دانشگاهي همه دانشجويان سعي در به موقع رساندن خودشان به دانشگاه بودند اما پسري در اين ميان بدون هيچ علاقه اي قدم زنان قدم زنان خود را به دانشگاه مي رساند هوا ابري بود و آن پسر نوزده ساله با بي علاقگي خود را جلوي در اصلي دانشگاه ديد وارد شد و با ديدن دو اطرافش با خود گفت : اين جا جاي من است ؟ خود را به تابلو اعلانات رساند و به دنبال كلاس خود در فهرست كلاس هاي آن ساعت جست و جو كرد با ديدن نام كلاس 13 در جلوي درس جامعه شناسي زير لب زمزمه كرد سالي كه نيكوست از بهارش پيداست پسر از قد نسبتا بلند و موهاي صاف و چشم هايي به رنگ قهوه اي و چهره اي جذاب بر خور دار بود از ظاهرش بر مي آمد كه درس خوان و خجالتي باشد اما در باطن خودش مي دانست كه مي تواند خجالت را كنار بگذارد و خيلي جدي باشد با بي علاقگي خود را به كلاس شماره 13 رساند از پشت پنجره در كلاس داخل كلاس را براندازي كرد و ديد چند دختر در كلاس نشسته اند و او بدون هيچ توجه اي در كلاس را باز كرد و جايي در آخر كلاس را انتخاب كرد و نشست پسر در فكر آن همه تلاشي بود كه براي كنكور كرده بود پسر براي اينكه به هدفش برسد روز و شب از خواب و خوراك بريده بود تا رشته مورد علاقه اش كه مهندسي شيمي دانشگاه تهران بود برسد اما با دلهره خود همه چيز را خراب كرد به خود مي گفت :چه شب هايي كه بيهوده تلف كردم چه پول هايي كه براي رسيدن به رشته ام هدر دادم ديگر فكر اين موضوعات هم آزارش مي داد به خود مي گفت ديگر تمام شد همه چيزم را باختم اما نمي دانست چه اتفاقاتي قرار است برايش بيافتد 10 دقيقه مانده بود به شروع كلاس پسري نسبتاً چاق وارد كلاس شد به پسر توجهي نكرد و آن پسر جلو آمد و سلام كرد او هم جواب سلامش را داد و با طعنه اي گفت : چيه ؟ كشتي هات غرق شده ؟ او هم جواب نداد يكي يكي دانشجويان وارد كلاس شدند و پسر به ساعت دستش نگاهي كرد در همين حين بود كه استاد آمد استاد خانمي بود با قدي كوتاه و چهره اي مهربان با يك نظر به دانشجويان جاي خود نشست كه هم هم اي بلند شد استاد با دستش روي ميز زد گفت : ساكت - خانم ها ساكت - آقايان لطفاً ساكت استاد بسم الله به زبان آورد گفت من خانم رحماني هستم و استاد جامعه شناسي اين ترم شما و حالا از شما مي خوام از رديف آخر شروع كنيد به معرفي خود تون يكي يكي دانشجويان از آخر كلاس بلند مي شدند و خودشون رو معرفي مي كردند براي پسر سوال بود نام اين كسي كه كنارش نشسته و كمي هم فضول چيست؟ همان پسر بلند شد و با ترسي در گلويش گفت محمد رضا جلالي (( كه توي داستان من فقط محمد رضا ست)) وقتي نبوت خودش شد ايستاد سكوت فضاي كلاس را فرا گرفت همه منتظر شنيدن نام پسر بودند همه يك علامت سوال جلوي اسم پسر گذاشته بود و مي خواستند بدانند او كيست و از كجاست؟ اما خود او هيچ دوست نداشت كه نام خود را بگوييد ؟ چند لحظه اي صبر كرد و گفت من .... ادامه دارد... راستي دوست هاي گل من يك وقتي فكر نكنيد داستان زندگي خودم ...نه راستي مي تونيد اسم قهرمان داستان من رو شما انتخاب كنيد
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23 11:12 توسط امیر متین
|
كنار پنجره مي ايستم آري باز كسي در خانه نيست امروز كنار غروب من حال ديگر داشتم امروز غروب به سان خيلي از غروب هاي ديگر نبود امروز بغضم معناي غم نداشت هر وقت دلم ي گرفت بغض مي كردم و نمي گذاشتم كسي از حالم با خبر شود اما امروز غروب با وصف نا پذيري خود يك هاله اشك را به چشم هايم هديه داد و يك نم بهاري گونه هايم رو ترك گفت بي آنكه خود بخواهم ديگر جلو خويش نخواهم گرفت براي گريستن مي خواهم آرام آرام آن لكه بزرگ غم را كه صفحه بزرگ ذهنم رو به تاريكي كشانده و حسرت عميقي روي سينه ام گذاشت را پاك كنم مي دانم باز شب هايم بي ستاره خواهد بود و باز هم يك تنهايي به وسعت افق اما نمي دانم منظور از اين آزمايش چيست خدا تصور آن روزهاي پر غصه از روزهايم يك شب خاكستري ساخته بود آري باورش سخت است اما بايد باور كنم بهار با مهرآگين بودن بالاخره خزان گشته و عادت لمس دست هايش اسير چمدان خاك گرفته خاطرات شده است چقدر سخت است باز شناختن خود چه طور مي شود نشست و حرفي نزد وقتي كه آرزو هايت يكي يكي رنگ خود را مي بازند و زندگي سياه قلمت هر روز كم رنگ و كم رنگ تر مي شود من رو ببخش اگه كم رنگم من رو ببخش كه هر روز بي رنگ تر از ديروز ام اما فردا با طلوع منتظرم است تا بگويم زندگي مال من است و فردا ضيافتي به پا خواهم كرد تا همه بدي ها در هم بشكنم و وجودم مملو از صداقت و يك رنگي كنم ((اگه از حوصله تان خارج است شعر را نخوانيد)) سبك مثلِ پرنده نه مثلِ پر مثلِ پرنده كه ميپرد از دلِ تاريكي و ردِ نسيم و نور را بر سنگ هايِ گور . . . ميپرد و ميبرد تا دلِ تاريكي صدايِ خِشْ خِشِ تاريكي را ميشنوم وَ ميشنوم كه ميروند تَكْ تَكْ و گروه گروه نه جنازهاي نيست وَ كسي نميگريد نه اميدي نيست و كسي نميگريد عشقي نيست و كسي صدايِ خِشْ خِشِ خشكِ حنجرهيِ خالي ام را نميشنود و ميشنوم كه خم شده ام ُ مي ... تكان شانهها را تكان دستها را تكان پشت و زانوها را ميشنو...
+
نوشته شده در شنبه 1386/08/19 7:52 توسط امیر متین
|
خسته ام خسته از تکرارهای بیهوده خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده! دستي رو به ابرهاي بارن و تقاضاي دوباره زيستن اميد همين يك قدمي است مي توان راه نور را درنورد مي شود با تكرار هم زنده بود بايد راه را خودم پيدا كنم خودم و تنها خودم مي دانم كه مي توانم از حجم تنهايي ام خواهم گذشت با مهرباناني كه كنارم دارم آري همين شما كه مهر را زيبا هديه مي دهيد دير يا زود قصيده ای خواهم گفت كه در آن همه چيز فقط اميد باشد من طلسم تنهايي و تاريكي خواهم شكست خواهم شكست و من اکنون در راه همسفرمهربان مي خواهم
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14 9:16 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|