
چيزي مرا نكشد مرا قوي تر مي كند
آري جمله اي بود كه از نگاهم زيبا جلوه كرد
و من هم كاغذ سفيدي بر داشتم و قلم ام را تراشيدم و آن را به جوهر سبز زندگي آغشته كردم
و با نوشتن هر حرف به اين فكر مي كردم چرا
چرا من آنقدر زندگي را بي رنگ مي بينم كه با ديدن كوچك ترين لكه اي
دلم را براي اشك تنگ مي كند
نمي دانم چرا براي مشق شب امشب بايد جريمه بنويسم
شايد بدين خاطر است كه دنيا را كوتاه تصور كردم
ديشب ضرب مثلي مي خواندم
قورباغه ممکن است که زشت باشد
اما حداقلش این است که از مرداب بالاتر است
يك فرصت و فقط همان يك فرصت كافي است تا ثابت كنم
ديده من وقتي گريان است كه همه خطاب به من مي گويند سكوت
آخر سكوت در كدام نام من جاي دارد
مهــربان
مهرآگين
آفتـــاب
آسمــان
جمله ايي در ديده خشكيده من موج مي زند
در من شكستي نيست
زندگي زيباست
باران پشت پنجره
چقدر زیباست زیباست
ديده گريانم را هيچ كس نديد
اما يك نفر شنيد
الان که اینجا هستم
تمام وجودم دارد به کلمه تبدیل مي شود
کلماتم
شب ها
کنار من می خوابند
لحظه من كنار سكوت خالي است
من بي معرفتم مي دانم .
خسته ام نمي دانم
كسي نميفهمد چرا
قطره هاي برگ پاييز
در من است
خشكيده و لذت بخش براي شنيدن خِش خِش اش

![]()
مهرآگين مي خواهند بدانند ادامه سرود من در كنارت چيست
باشد قبول
مي گويم برايت اما بدان خود خواستي
و جواب اشك هاي دوستان را تو خواهي داد
مهرآگين
اين منم
اين امير توست
افتاده در خاكت
همان پسر پانزده ساله اي كه خدا تنهايي ر ا تنها رفيقش ساخت
در آن صبح سرد
آري اين منم
همان كه كنار مادر مي گريست
همان بی مادر خواب به چشمانش نمی آمد
هماني كه صورت ماه مادر را در زمستان بوسيد
واين آخرين باري بود
كه مادرش را سير نگريست
سوگند مادر
سوگند به آن خاك
به آن سجاده سبزت
من همان پسرم
بغض در حنجره ام و
اشک در چشمانم
همچنان خيره به خاك توست
اين همه خاطره اينجاست ميان من و تو
من همانم
امير تو
بغض را مي شکنم
گريه کنان مي گويم
همه رفتند از اين صحنه و تو چه زود رفتي
چشمانم را محکم به هم مي بندم
با خود مي گويم : همه اش خواب است
ولي ... وقتي بازشان مي كنم مي بينم تنهايم
رفته اي مي دانم ...بدرود

![]()
در اين شب تنهايي و افسردگي
از جاي خود بلند مي شوم به سمت پنجره اتاق مي روم و به آرامي بازش مي كنم
نسيم خنكي خود را به درون اتاقم كشاند و زيبايي ستارگان را بر من رها كرد
در اين ميان من به دنبال ماه مي گشتم كه بدانم خود را در كدامين گوشه آسمان پنهان كرده است
مي خواستم كمي با او حرف بزنم و درد و دل كنم
مهرآگين
مي داني چرا به دنبال ماه مي گشتم ...
مي خواستم به سراغ ماه بروم تا تو را آسان تر تجسم كنم اما حيف
حيف كه نه از ماه خبري بود و نه از سو سوي ستاره ام
عطري در چشم هايم زمزمه مي كرد
انگار زمان هم ديگر در من نمي گذرد
شايد به تماشاي غرق شدن لحظاتم نشسته است
امشب محتاج صدايت بودم تا سياهي و تاريكي غم و اندوه را در خود غرق كنم
اما تو مدت هاست كه فراموشم كردي
پاهايم را به ياد سكوت امروز در آغوش گرفتم
آري باز يك غروب بود و يك دل پر از تنهايي
نمي دانم چه بود بهانه بغضم
اين اسرار براي باريدن چشم هاي ابري ام
دلم امروز در حسرت شكستن بلند ترين فرياد ماند
اين هم عقده شد برايم
نشسته بودم در حال خود
كه بي پروا دريچه نگاهم را به آسمان دوختم به ابرهايي كه در افق آفتاب پر پر مي شدند خيره شدم
در عجبم
در عجب آنم كه روحم چيزي حس نكرد از مرگ ابرها
بچه كه بودم با ابرها حرف مي زدم مي خنديدم ولي حالا ...
خستگي شيريني در درونم موج مي زد
كاش خدا مرا به خود باز مي گرداند تا در اين سراي خاك آرام مي گرفتم با غم غمناك خود
امشب خدا خيلي دوستت داشت چون هم ماه مال تو بود و هم تمامی ستارگان
...
به اتاق كه باز گشتم ساعت زود تر از در رختخواب خوابيده بود
آري زمان از قصه غصه هايم خوابش برد

تا رنج آشكار مـــــرا بيني
![]()
من روزه ام را با سكوت باز مي كنم
و غروب را با سكوت به پايان مي رسانم
با شكسته شدن دل من
آن را قسمت كنيد كه ديگر نه به دلي محتاجم
و نه به آغوشي پر احساس
من تمام احساسم شده سكوت سكوت
حس غربت كرده اين سرخ آبي كه در سينه من است
مي گويند دل
من مي گويم ...
پريشان خاطر غمناك
مهرآگين اين منم
اين امير توست
افتاده در خاك
.....
مي دانم بي من
كسي نيست دركت كند
به ياد دارم زماني را در تلاطم نور آفتاب اولين بار ديدمت
سكوت كرده بودي
و هنوز سكوتت به صدا مبدل نگشته
مي دانم آمدنت به رويايم بالاتر از روياست
هر بار خواستم چيزي بگويم با سكوت اشاره كردي
بدان زيباست با آفريدگار سخن گفتن
در آن دم كه بنده اي گريان از چاه ظلماني به سوي همه سويي فرياد سر مي دهد
آن زمان كه انسان
يعني مرغ باغ ملكوت از قفس تنگ دنياي تكراري
به همراه نيايش با ملائك هم پرواز مي شود
گويي كبوتري از عطر و نور
با بال هاي برفي در متن آبي آسمان به شهر عشق ها پر مي كشد
باشد من آن موجود خاكي كه گهگاه توفيق رفيق مي يابد
آلوده كالبد و آشفته روح خود را با دعا مي شويم
اما مي داني كه لياقت ادامه دادنش را ندارم
آري نا آرامي آرامش بخشي است
بلي دريايي است از رحمت
آن لحظه كه جزيره چشم هايم اشك آلود مي شود
و غرور سنگي ام در برابر بخشاينده مهربان مي شكند
ولي ...

![]()