|
|
|
|
مي خواهم ابري ترين شعر هايم را با غريب ترين لهجه بخوانم اين عادت من است كه هر غروب به كنار پنجره تنهايي برم و خويش را مرور كنم من هيچ كسي راندارم كه با گريه هايم گريه كند با دلتنگي هايم دلتنگي كند و با ناراحتي هايم ناراحتي كند من تنهايي را به عشق ندادم چه رسد به تو مهرآگين من بگذار آخرين جملاتم را به پايان برسانم سوگند به خدايي كه من از اويم روحم خسته است من در لحظات پر ابهامم اين گونه بودم بي درك و نا مهربان پراحساس و بي مهر من با غريب ترين لهجه مي خوانم كجاست مهرباني كه به من بفهماند امید چيست... قلبم شده به مانند برگ درختاني كه بهارش كوتاه است و پاييزش طولاني آري دريچه باز قفس غم طراوت اين قلب را از من گرفت من امروز دلتنگ نيستم پر از درد نيستم كم از محبت نيستم من گم شدم در جاده تاريكي كه چراغ هايش را مه گرفت گفته بودم مي خوام بروم گفته بودم ديگر دست به خود نويس سياه روي ميز نخواهم زد اما نشد به قول خواهر تو معتادي ... حالا معتاد چه؟ نمي دانم شايد نوشتن شايد معتاد غم اما خواهر من كيست مرا ترك دهد از اين احساس ها هزار هزار شكر خدايي كه تنهايي را نصيبم ساخت نمي دانم اين آخريم واژهايي است كه به روي كاغذ مي آورم تا نه؟ اما خوب مي دانم بايد از نو آغاز كنم دعايم كنيد سر سفره هاي سحر كه من محتاج دعايم
+
نوشته شده در شنبه 1386/06/31 10:19 توسط امیر متین
|
چه زيبا مي شود به كنار تپه شب رسيد و با طنين سكوت فضا زا در هم شكست چه آسان مي شود دستي در تاريكي اندوه بلند كرد و به شمارش ستاره ها نشست و آنگاه است كه به اين فكر مي كنم كه چطور در اين كهكشان تنهايي ستاره از آن من نيست قدم به قدم به نيمه هاي تاريك شب مي رسم و از روشنايي خود گذر مي كنم چشم هايم را مي بندم و با روياي خود به ريسمان آرزوهايم چنگ مي زنم و به كر فرو مي روم چه آسان فراموش مي شوم چه آرام به نزديكي غروب مي رسم نامه اي دردست در تاريكي از حفظ آن را مي خوانم سلام امير جان نگاه ساکت اشك به روی صورتم مي اغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم ..... اشك ديگر امانم را نداد به مانند بچه هاي ۵ ساله بهانه مي گيرم دلم لك زده است براي كمي مهر نا خود آگاه از صدايي چشم هايم باز مي كنم آري صداي گام هايي خسته اما آشناست كه مدام مراقب من است او كيست مي داني؟ كسي كه وقتي شروع به آغاز حرفي مي كند جملاتش ۱۰ برابر نه ۱۰۰ برابر از من آرام تر و روحيه بخش تر است كسي كه در انتهاي چشم هايش دريا موج مي زند و مرا در شكوه خود به فراموشي مي سپارد و چه آرام خط مي زند بر همه نا ملايمات دنيا هميشه در حسرت آن خواهم ماند كه حرفهايم به مانند حرف هاي اوباشد چه آرام مي شود گريست در كنار تپه شب مي خواهم بروم مي خواهم فراموش شوم زير باران مي زنم هق تو اگر نباشي مي كنم دق تو كه نيستي پس چي مي شه سر نوشت دل عاشق زير بارون دستاهايم را رو به آسمان مي گيرم و خدا را به نيابت دل تو فرياد مي زنم ميشكفه از ساقه ها غــــم وا مي شه غنچـــــــه ماتم نيستي اين بار غصه دارم بي تو اين دل مي شه كم برگ نازت دستـــــاي تو ضربـــــــــه مي زنم تنها مونـــــــدم بي كس و كار نـــــدارم هيچكي تو دنيا
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27 11:16 توسط امیر متین
|
خلوت كردم با خود در ميان لحظه و خاك سكوت كردم سكوتم بود صداي آن سبزينه كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد در اين عصر بي مهر من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم هيچ مي داني تنهايي ام چه بود تنهايي ام بود شبيخون شب هاي بي ستارگي در عجبم كه چطور عقربه هاي خمار ساعت كه زمان را بازيچه خود كرده اند مي خواهم دزد شوم و زندگي را بدزدم تا آن وقت بتوان خود را در سطر واژه هاي آسمان جاي دهم آري حق با توست من در گير و دار چرخ زمانه كه از روي روياي كودكي ام گذشت زندگي را باختم آن زمان كه آهنگ تاريكي سايه ام طنين تنهايي نواخت روشنايي ام را گم كردم كاش زود تر از اين ها حالت سنگ را مي فهميدم تا شايد درك مي كردم چرا من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم مي دانم صدايم شده حزن پريشان واقعيت پلك هايم شده مسير نبض عناصر مي خواهم باز پس گيريم آنچه كه مفت باختم مي خواهم دست هايم را بر پوسته گرم حقيقت بكشم تا من هم شوم خوشبخت ترين انسان آسمان مي خواهم رويايي باشم مي خواهم براي هميشه دروغ را از كلمات لغتنامه ذهنم پاك كنم و فقط كمي توان مي خواهم خدا تا تصميم خورد را رنگ حقيقت بخشم يار ده ياري دهنده من
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22 12:23 توسط امیر متین
|
چيست اي دل چيست كه باز هم اين طور گرفته اي ... چه كنم من ؟ چه كار مي توانم بكنم مقصر خودت هستي و فقط تنها تو بشكن و آسوده بشكن كه حتي من هم مرهم دردت نمي شوم مي خواهم بر پايان هر جمله از تو نقطه پايان بگذارم واي بر تو چرا آن كار را كردي چرا .... چطور من عقلم را به دست تو دادم... مجرمي آري مجرمي جرمت اين است همه آينده را خراب كردي حال مي خواهي بشكني خوب بشكن كه دگر من توان مداواي دردت را نداشته باشم هر بار كه زمين مي خوردي دستت را مي گرفتم اين بار ديگر اين كار را نخواهم كردم چون ديگر حق تو همان بي مهريست چطور توانستي آن كار شرم آور كني ديگر مرا با تو هيچ كاري نيست ولي بدان به هر دادگاهي بروي تو مجرمي و كسي هم در آن دادگاه از تو دفاع نخواهد كرد تو محكومي تو محكوم به حبس تنهايي خواهي بود آفتاب، بیابان، سکوت، رهگذری تنها درخت، سایه،نوازش باد، جایی برای یادگاری نیست اندوه،عبور و فراموشی این کلمات را به خاطرمی سپارم و بعد... فراموشم می شود مثل خوابی بعد بیداری مثل چتری در روز بارانی آشنا بود برایم آشنا هستند برایم فراموش می شوم مثل همان ناآشنایی آرام تنهایی...
+
نوشته شده در جمعه 1386/06/16 15:55 توسط امیر متین
|
خسته ام از حرف سكوت خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات شايد باز نتوانم اما من پر از فردايم من مقلوب ديروز نخواهم شد گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را من پر از فردايم در افق فردايم انتظار جايي ندارد من به دنبال آسمان خواهم بود به دنبال طلوع ها به دنبال دري به سوي اميد
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11 8:14 توسط امیر متین
|
سلام سرور من امیدوارم حرفهای این بنده ناچیز خدا بشنوی آقا مدتی ایست بغضی در گلوم سنگینی می کند شرمنده ام می دانی دیشب دعا کردم دعایی مال خود نبود دعایی که سر چشمه از تمام وجودم داشت می توانی به خدا بگویی جوابش زود به بنده خطا کارش بدهد می دانم گله گذاری درست نیست اما آن دفعه که از خدا خواستم جوابم را ... چه کلمه ای بگذارد جای این نقطه نمی دانم نقطه هایی امتدادش را هیچ کس نمی داند آقا نمی گویم خدا فقط مرا آزمایش می کند اما آقای من چرا باید این قدر سخت باشد که از پسش بر نیایم آخر من چه کنم با با این آزمایش خدا نمی گویم توانش ندارم ...دارم اما تا کی باید تحمل کنم این همه درد و رنجی بر سر عزیزتر از جانم می آید دنیا رو نمی خواهم می دانم آن جایی که شما هستید زیبا تر است به خود خدا هم گفتم اگر لازم باشد ... باز هم نمی توانم حرفم را به پایان برسانم خجالت می کشم خدا خود از درونم آگاه است آقای من من منتظرم منتظرم تا بیایی خود جواب دعایی که کردم را بدهی خدا کند روزی برسد و من زنده باشم تا چهره ات را ببینم. باشد آقا صبر می کنم انشالله که نگاه حضرت همیشه بر زندگیمان باشد و همیشه مورد لطف، عنایت، هدایت و رحمتش باشیم. الهی که هیچ وقت در هیچ زمان و لحظه ای از ما ناامید نشود و ما نیز از او ناامید نشویم که همیشه ما را برگردانده و تاکنون هم ما برگشته ایم. خواب رود شبنم دیده ام در زمین طغیان زمزم دیده ام خواب دیدم مهربانی بازگشت روزهای ارغوانی بازگشت خواب دیدم عشق نازل می شود آن چنان که پای در گل می شود باغهای جمکران پر گل شده راه قم از لاله ها غلغل شده ابر روی بیکران افتاده بود اتفاقات جهان افتاده بود
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06 18:7 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|