تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

سکوت

وزش باد را در لابه لای درختان برایم معنا می کند

و من نگاه به آخرین جمله هایی می کنم که مدت ها پیش در قلبم نگاشته بودم

در ابن غروب گرم بی پایان

در این بیداری لحظات

این سکوت است که پیکرم را می لرزاند همچون مشتی خاک که از میان انگشتانم می لغزد

به فکر فرو می روم و با خود می گویم

که روزی هم می آید که من هم چهره ام را به سردی خاک بسپارم

آری این خواب دیشب بود

خواب مرگ خودم

از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد می ترسم

ترانه های عاشقانه شب پیش همه از مرگ می خواندند

و من چاره ای جز شنیدن آنها نداشتم

این سکوت

این خانه های در خاک همه سخن می گوید

که در ژرفای این خاک

خردسالانی که با مرگ ناگهانی داغ های جاودانی را بر دل مادرنشان گذاشتند و در خاک شدند

دختران جوان نا کام خفته

عروسان و دامادان از تخت ِبخت به بستر خاک آرامیده

پسران معصوم کام نا دیده پدران غریب دل شکسته

مادران دیده از رنج جهان بسته

همه و همه در صحرای خاموش به دیدار خدا شتافته اند و چه لرزاننده است فریادشان در خاموشی

می ترسم از این تنهایی

از این سکوت مرگ بار

 

کجا رفته بودم....

کجا رفته بودم؟ 

جایی که بودم آفتابش زرد بود و غمگين

جاده هاي رو به بالا

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي کم رنگ آبی 

با نگاهي سر شکسته، 

با چشمهايي خسته

خسته از درهاي بسته

صندلي هاي خميده ميزهاي از رنگ پریده 

خنده هاي لب بریده 

گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي آن حوالي 

همه زرد همه بی روح 

پرسه هاي بي خيالي 

نيمکت هاي خماری

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي گرم بي قراري 

عاقبت بارم رو بستم برگشتم به همین جا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29 18:35 توسط امیر متین |


در انتهای غروب می نشینم باز

مهرآگین را گفتم برای غمم شعر بخوان تا آرام شوم

...

غریبه  

    خسته ای

        خاموش و سردی

           شب تلخ و عبوس مثلِ تردید

                    منو با خودت ببر یک روز از اینجا

غریبه آی غریبه ببین دنیا پر از رنج و فریبِ

غریبه اگه فراموشم نکردی

دلم تنگِ  

     دلم تنگِ غریبه

غریبه

         کتاب خاطراتم هنوز نا تمومِ

               غریبه یک روز می آی می بینی خیلی دیرِِ

 

به مشتی خاطره دل خوش کردم و دیگر هیچ حسرتی در کار نیست

در قاب تنهایی من آشناییان بی وفا تر از غریبه ها بودند همیشه

همه با من غریبند

                حتی تو

این تنها غروب است

                که تنهایی ام درک کرد تنهایم نگذاشت

چون تنها اوست که می داند شب در چشمان من است

بی اشک و با سکوت

در انتهایِ نگاهم درختی می بینم که به من می گوید

تو هم درختی

اما نه درختی که می روید در باغ

نه درختی که هست دلشاد

تو آن درختی که می گرید با ابر

آن درختی که می نالد با باد همراه فرهاد

آن درختی زدیدار نسیم

برگ برگش می کشد از دل فریاد

 

شاید حق با درخت بود

        برگهایم چون زبانی که زعطش می سوزد

        روز و شب منتظر بارانند

        لیکن بارانی نیست

        نه که باران

        حتی بر غمم دیده گریانی هم نیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17 16:59 توسط امیر متین |


 

صدایی در گوشم غوغا کرده است

صدای آشنا که در این سکوت مرحم درد هایم است

صدای باد

که هر از گاهی دستی بر سرم می کشد و نوازم می کند و دلداری ام می دهد

 

به خاک فکر می کنم چطور با این همه تضاد با او دوست است هر جا که او می رود همراهش است

شاید بتوان گفت با این همه تضاد عاشقانه همدیگر را دوست می دارند

شاید درکش به مانند خودم سخت است

دیگر به کسی محتاج نیستم که درکم کند زیرا هرکس بخواهد مرا درک کند بیشتر گمم می کند

 

آری من آراممُ  خاموش و  نا فهمیدنی

تنها و  بی قرار ، کمی هم مهربان

 

من بهتر از هرکس می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شاد

اما با این وجود بازم هم سکوت می کنم

 

وقتی از بلندی به پائین افتادم چه حسی داشتی؟

می دانم برایت بی تفاوت بود

و همان جا لحظه ای نگاهت کردم اما هیچ نگفتی

 

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه  خیس شوم

روی شن های ساکن راه بروم

بی آنکه ردی از من باقی بماند

 

هنوز هم نمی توانی درکم کنی

چون من  آرامم و نا فهمیدنی

راستی !!!

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت به ستاره دوخته شده است

 

نه نمی توانی

 

تو می توانی گریه کنی بی آنکه از چشمانت رنگ غم بگیرد

یا اینکه بخندی بی انکه لبخندی زده باشی

 

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن

فقط کمی به چشمهایم خیره شو

همه را می بینی

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی

 

اما دیگر دیر است ...

من این راه را پیموده ام همه چیز برایم پایان گرفته

دیگر محتاج کسی نیستم که درکم کند

حتی ...

 

تفاوتی نداری برایم

روز پدر مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03 18:5 توسط امیر متین |


درباره وبلاگ

 

پروردگارا!
به من آرامشی ده
تا بپذیرم آن چه که نمی توانم تغیر دهم
دلیری ده
تا تغیر دهم آن چه که می توانم تغیردهم
بینشی ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهمی ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند


صفحه نخست

نوشته هاي پيشين

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


آرشيو موضوعي

غم غمناک


پيوندها

شــــب آرام
فريـــــــــاد پنهــــــــان كوير
زیبا با دلی با وسعت دریا
تورا من چشم در راهم
ای پادشه خوبان
ســـــــــــرون
يغمــاي شب
سکــــــــــوت
رعــــــــــــــنا
دوســــــــتانه
ساعـــــــــده
مامانــي من
م . عــــــروج
نــــــــــــــگار
شـــــــــادی
شهـــــــــاب
نجــــــــــــمه
نارسـيســــا
تــــــــــــــارا
روشنـــــــك
نرگـــــــــس
فاطیمـــــــا
شیــــــــــلا
بـــــــــــاران
فرهـــــــــاد
ســــــــايـه
شیـــــــــلا
بانو مهربان
ســـــــــارا
مهــــربانان
مجـــــــنون
غـــــــــــزل
همكلاسي
ستـــــــاره
راضـــــــيه
پـــــــــري