|
|
|
|
چه حس حالی دارد این باران این باران تابستانه که از آسمان می آید حس غریب تنهایی ام رو چندان کرده آری باز هم تنهایی و تنهایی خیابان آب دیده پیراهن ترِ من موهای خیس حس مبهم بودنم را بیش از بیش معنا می دهد آسمان غربیانه دلنوازی می کند و اشک می ریزد به خانه نزدیک می شود می دانم در خانه کسی نیست به کنار در خانه می روم و کلید می اندازم و وارد می شوم با بی توجهی پشت پنجره ی نمناک و باران زده ی می ایستم و منتظر و امیدوار به کوچه خیس باران دیده می نگرم ..... این آپــــی بود که قرار بود بنویسم اما دوست دارم نا تمومش بزارم نامه ای به آقا بنویسم سلام آقـــا بهتر از شما کجا پیدا کنم در این دنیا بی احساس می خواستم امروز رو روزه بگیرم به نیت عزیز ترین کسم در این دنیا اما نتواستم ... آقا برایم دعا کن که فقط دعاست می تواند تسکین بخش دردم باشد آقا خسته ام هم امیدم را از دست داده ام و هدفم را آقا ببخش مرا که هر وقت به شما نیاز دارم صدایت می کنم وقتی در تاریکی ذهنم تنهایی دست در دست غم می دهند و آنقدر نزدیک می شوند که روحم وجودشان را احساس می کندو آن لحظه که هیچ کس نمی تواند این سکوت تنهایی ام را در برابر آمدنشان بشکند به یاد شما و معبودم می افتم در لا به لای روشنایی ها به دنبال امیــــد می گردم اما وقتی که از من دریغ می شود افسرده می شوم آقا دردم را که می دانی پس برام دعا کن که بتوانم خودم بیابم در این تاریکی و وهم ... تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجم سایه ها رنگ سیاهی و از آن دلخستگانت را اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که درجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی داد گرم یادآروی یا نه من از یادت نمی کاهم گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم تو را من چشم در راهم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28 17:24 توسط امیر متین
|
دوباره شب دوباره صدای بلند سکوت دوباره آسمان ابری که با تلنگری بغض می ترکاند می گرید این آهنگ دلنواز باز دلتنگ دلتنگی که خودم هم نمی دانم از چیست یا کیست؟ انتظار ...!!! محتاج به درک شدن و درک کردنم روز و شب را به بیهودگی می گذرانم در درون اتاق کم نورم دست به مداد می برم طرح صورتی را نقش می بندم که چشم هایش خسته است آرام ولی در درون منقلب نگاه می کنم به ساعت( 2 صبح) چرا خوابم نمی برد ؟ از چه گلایـــــــه دارم از چه می نالم آخــــر من که خوشبختـــــــــم چه چیز زا کم دارم ... دست هایم سیاه شده از بس به خاک کربن مالیده شده است نقش ریختنم هم تمام شد باز سر بر میز می گذارم چراغ را خاموش می کنم و به موزیک گوش می دهم صدا را بیشتر می کنم جز تاریکی چیزی نمی بینم لکه ای نور هم نیست به فکر فرو می روم یاد دوران بچگی ام را مرور می کنم دوستانی که داشتم امید عبدالله محمد یوسف اسماعیل ... آلان چه می کنند ... دستگاه پخش را خاموش می کنم صدای دلنواز تر را می شنوم صدای الله اکبر بلند شدم از اتاق خارج شدم وضو گرفتم و وقتی دوباره بر گرشتم به اتاقم اذان تمام شده بود جا نمازم را باز کردم نماز خواندم حس می کردم بارانی که می آید همراهم شدِ و با من نماز می خواند نمازم که تمام شده همین طور سر جایم نشستم سکوت کردم فقط سکوت... سکوت می کنم از پس لحظه های سرد و بی روح زندگی دلتنگم برای فریاد دلم پر از التهاب است و انتظار سکوتم می کنم ای خداوند با صدای ندا می خوانمت این بار صبرم را از من نگیر امید ام را به من برگردان تا دوباره رنگ زندگی را ببینم سکوتم می کنم تا آرام ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20 8:51 توسط امیر متین
|
باز با خود خلوت کرده ام به اتفاقاتی این چند روز برام افتاد می اندیشم... نمی دونم چرا مدام با خودم جنگ دارم نم نم بارون قطره قطره از آسمان به روی زمین می افتد من با دیدن این منظره حس و حال عجیبی به من دست می دهد حس غریب تنهایی و سکوت به دست هایم نگاه می کنم چیزی جز تر بودنش حس نمی کنم می دانم یه جایی یک قدم اشتباه برداشتم اما نمی دونم کجا یا شاید می دانم اما نمی خوام باور کنم اشتباس... نمی دانم چرا این خاطرات را هنوز به فراموشی نسپرده ام به دفتری نگاه می کنم که با خود از خانه آوردم ورق می زنم چیزی جز درد نمی بینم دورنش به حرف های خواهرم فکر می کنم که گفت : تو یک دیوانه ای چرا خاطره های بدت را نمی خوای فراموش کنی تو با خودت هم مشکل داری می دونی سکوت می کنم کبریت را از جیبم در می آروم ورق ورق دفترم را می کنم و می سوزانم به ورق هایی که می سوزند نگاه می کنم نمی دانم این حس غریب چیست به من دست می دهد بغض می کنم اما مغرور تر از آنم بگیرم ... تمام شد دفتر سکوت و نهایی ام سوخت و چیزی جز جلد سُرخ باقی نمانده آنم به کبریت می گیرم اما هرچه سعی می کنم نمی سوزد امروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتم احساس كردم افسرده شدم نمي دانم كه احساسي كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، رفت؟ خويشتن را گم کرده ام از طرف من یکی یه دونه مادراتون رو ببوسید
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12 11:28 توسط امیر متین
|
و اینک لبخند می زنم به عبور لحظه های شیرین و نگاه می کنم به آسمان آبی و جان می گیرم با حضور تو مرا همراه باش بدان که دل شکسته ام بذار که باز باران ببارد تا حس بودنم در اوج بوی نم پر از مهربانی شود این یک حس مبهم است مرا دریاب که پر از روح خسته ام همین یک لحظه کافیست تا شکسته شود تن ترک خورده ام من از لحظه های تکراری و به اوج نرسیدن ثانیه های زندگی به آرامش آبی گله دارم... من متولد خواهم شد با شوری تازه و حسی روشن و یکباره دیگر نام خدا و همیشه یاد خدا و یک سلام سفید با عطر مهربانی و محبت و شروعی با دوستان همیشه همراه من
+
نوشته شده در جمعه 1386/04/08 12:24 توسط امیر متین
|
مي خواهم بنويسم از چه نمی دانم فقط حس نوشتن دارم و بس... این بار واژه هایند که مرا در می یابند اين بار ساده می گویم دردم چیست ... من چند سالی هست تنها برای آسمان می نویسم و دلتنگ او می شوم من شبيه هيچ كس نيستم من حتی خودم هم نیستم باز بگویید خودت را هم نمی شناسی ...آری من خودم را نمی شناسم برای من فرشته همدم باشد بس است ياد خاطرات است که قلبم را از اشتياق مس می کند تا بنویسم سال ها و سال ها گم شده ام در راهی که نمی دانم قصد کجا دارد دوست ندارم عاشقانه بنویسم اما چه کنم دست خودم نیست مبادا بگویید این پسرک در ميداني از عشق سر گردان است از درد مي گويم ؛ شما می گویید پسرک عاشق است دردي كه فقط در همين مدت كوتاه خواندن این متن فراموش می شود از سکوت می نوسم می گویید پسرک تنهاست آری تنهایی ام را هم خیلی دوست می دارم از آسمان می نویسم می گویید برای مهربانش می نویسد ميدانيد من در همه جا همه کس مي جويم بدون آن كه چیزی را گم كرده باشم مدام در پی چیزی هستم چرا تنها .... در ذهنم مانده است؟ اين روز ها مدام در پی چیزی هستم که ذهن خسته ام را زير و رو كرده ... مگر فرق من با دیگران چیست ... تنها می نویسم این واژها شده اند تنها پناه خستگي هايم تنها روزنه به دنياي نور و روشني من هميشه براي عزيزترين هايم نه ازدل كه از جان مايه گذاشته ام. اما آنها با این قلب پر از زخم چه کردند... مگر غیراین است که تنهاتر شده ام... هميشه آنها قلبم بوده اند ؛ دنيايم ؛ وجودم و همه زندگيم... چرا فرق داری نمی دانم... مهربانی ؛ می دانی گرمي دستانت را كم دارم ؛ پس چرا از من دریغش می کنی... اگر روزی صداي تپش مهربانی قلبم دیگر احساس نشد ببخش مرا چون برای تنهایی ام تپید تو هميشه براي من بهترين خواهي بود کاش این روز ها هر چه زود تر تمام شود و زندگی من رنگی دوباره به خود بگیرد با آنکه تمام سعی ام را می کنم تا رنگ سیاه و سفیدش رنگ دیگر بگیرد باز غمگین می شوم حرف های زیادی دارم برای گفتن ولی ...... بغض ؛ این تنهایی مرا رها نمی کند... من دلتنگم من آخرینم از جنس نور پنجره را می فهمم سایه ام روی دیوار شبیه خودم نیست شبیه دلی ست که به ترانه ای می میرد به بوسه ای زنده می شود افسانه فراموش شده من جان می گیرد ای کاش افسانه نبود ! برای پسرک درد است افسانه اش همه بدانند آسمان الکی آفتابی ست همه الکی همدردی می کنند من بال هایم را با اشتباهاتم معامله کرده ام آسمان دلتنگم است از دنیا عقب ماندم
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05 17:38 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|