|
|
|
|
وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از دست رفته را در روح خود زنده ميکنم . با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند . ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشكهايي که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام دست به گريه ميزنم زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام. بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازش گر بر قله کوهساران مي نگريست گاه با لبهای خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد. چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد. خورشید من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن می کرد . اما افسوس دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.
السلام عیلک یا فاطمه الزهرا (س) ای ریحانه رسول : کدامین خاک به وحود مطهرت متبرک است دلم خیلی برایت تنگ شده مـــــــــــ ... مادر مثل، ستاره گان که در آسمان، جا دارد مثل، گل که در ساقه ء خود جا دارد مثل، حون که در رگهای وجود دارد مثل، انسان که در زمين جا دارد مثل روشنی، آفتاب که در مهتاب جا دارد ای مادر عزيز ! محبت تو در دل من جا دارد و خودت در زندگی ام وجود داشتی
+
نوشته شده در شنبه 1386/03/26 21:17 توسط امیر متین
|
*مرا ببخش که تو تنها ببخشنده مهربانی* از سر نیاز باز می خوانمت ((خــــــــــــدا)) می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد امید ... همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده امید با تو سخن می گویم تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد ... دست هایم مانده به درگاه پنجره صدای وضحی مرا می خواند آری غروب است خیره می شوم به آیینه کسی در آینه از من می پرسد بی قراری باز بی تابی روی از آن بر می گردانم می گویم مرا تابی نیست اشتیاقی نیست به این دنیا شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم به کنار آسمان می روم دست هایم بلند می کنم می گویم خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم حال باید چه کنم باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد خدایا مرا ببخش ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم مرا ببخش ... مرا ببخش
خدا یا دلم باران می خواهد
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/03/15 19:28 توسط امیر متین
|
*چرا ما نمی خواهیم از گذشته عبرت گیرم تا حال و آینده مان را بسازیم* در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه می کنم و به روز هایی که گذشت فکر می کنم روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم دفتری یکی یکی برگ هاش با خاطره های پر شد به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاغت غصه هام رو دارِ یکی یکی برگ هاش ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ... نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره شاید باز دلتنگ شدم دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه ... چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت... دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ... خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی... ستـــــاره آی ستـــــاره چشمام اشــــــکی نداره دیگه پیــــداش نمی شه نمیــــادش دوبــــــــاره دیگه دوستـــــــــم نداره من رو تنهــــا می ذاره آخه می دونی ستـــاره دل تنها خریداری نداره
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/03/07 20:18 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|