|
|
|
|
*در انتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد* امروز دوباره آسمونم غصه دارِ با این که باید شاد باشم اما توی دلم حس تنهایی می کنم کنار پنجره می ایستم به بیرون خیره می شم با خودم فکر میکنم چاره چیه دنیا همین شکلیه بازم هیچ عیبی نداره شاید تنهایی من هم دمی نمی خواد بهش حق می دم آخه هیچ وقت از دوستی خیری ندید عادت کردم به تنهاییم با درد و دل کردن با کاغذ های سفید آچار .... یادم می آد چند وقت پیش که رفته بودم کنار دریا دریا طوفانی بود موج ها می خوردن به موج شکن ها آب به اینور و اونور می ریخت اون لحظه دوست داشتم فریاد بزنم از تهِ تهِ دلم از خستگی فریاد بزنم اما تا خواستم این عقده رو خالی کنم دیدم نمی تونم چرا؟ چراش هم خودم نمی دونم... این روزها روزهای قشنگیه روزهایی که دیگه تکرار نمی شه و فقط ازش یک خاطره باقی می مونه روزهایی که همه مشغولند یکی لب ساحل خیره به دریا عقده داره عقده دارِ که فریاد بزنه انگاری توی دلش غصه ایی داره غصه از درد از بهونه از غم یه تولد لب ساحل یه لبخند از ته دل یه آدم که هست تنهای تنها گریه داره که با هاش می نویسه تنهایی زیباست خیره به فانوس آرام با موج می خواند می خواند که او را دریابد دریابد تا همچون دریای آرام او هم آرام باشد
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25 20:31 توسط امیر متین
|
*از اندیشه به گذشته بهراسید به حال فکر کنید* سلام دوباره و دوباره یاد خاطره ها زنده شدند امروز بعد از مدت ها تونستم به خودم بیام امروز روز دیگه ای بود نه هفته هفته متفاوتی بود آخه راستش بخواین خونه ما بعد چندین سال دوباره رنگ و رویی به خودش دید دیوارهای رنگ بهار به خودشون گرفتن همه توی خونه ما روحیه شون عوض شده انگار دوباره خونه ما زنده شده ... ای کاش بود اون کسی که خیلی دوست داشت همیشه خونه ما این طوری باشه... افسوس خوردن دیگه معنی نداره امروز توی دانشگاه اتفاق عجیبی برام افتاد همه منو یه طور دیگه نگاه می کردن نمی دونم برای چی اما این حس بقیه رو نسبت به خودم فهمیدم وقتی داشتم بر می گشتم توی این فکر بودم که اتاقم رو چه رنگی کنم اول دوست داشتم آبیش کنم بعد فکر کردم سفیدرنگ بهتری برای دیوار اتاقم زیبا می کفت آبی زیباتر چون خودش رنگ دریا رو خیلی دوست داره اما اگه دست من بود روی دیوار اتاقم دریا می کشیدم دریایی که در حال غروب همیشه از این حس قشنگ که موقع غروب کنار دریا بهم دست می ده و آرومم می کنه خوشم می اومد نمی دونم شاید به خاطر این باشه که اون وقت که رنک دریا با رنک آسمون متفاوت می شه بعضی اوقات به زیبا حق می دم چون دریا آدم رو آروم می کنه ولی راستشو بخواین من جایی رو دارم که بیشتر از دریا بهم آرامش می ده که اونم سکرتِ ... فصل بهـــــــــــــــارِ این دل مـــــــــــن باز پشت پنجره شب خیره به مـــــــــــــاهِِ ماه نــــــوری نداره چون ابرهای شیطون گرفتـــــــن از اون رنگ خوشـــــــــی رو توی فصل بهار نارنج این کوچه شب پر عطر بهـــارِ ِ ستاره امشب دلش گرفته کـــاری نداره جز بازیگوشی فصل بهــارِ توی هفت آسمون شب این ستاره اس که فقط شادِ
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13 18:44 توسط امیر متین
|
*باورتان را باور داشته باشید* سلام نمی دونم چمه ؟ نمی دونم شاید از دست خودم اعصبانیم یا فشار های روحی دیگه حس و حال گذشته رو ندارم مثل همیشه که حرف کم می آرم از پنجره به بیرون خیره می شم دلم می خواد با یکی حرف بزنم اما کسی رو دور برم بیکار پیدا نمی کنم می رم توی اتاقم پشت سرم درو می بندم به دفترم که سه چهار بزگ ازش باقی نمونده نگاه می کنم به خودم می گم امروز دیگه دفترم تموم می شه اما تا دست به خودنویس می شم می بینم چیزی برای نوشتن ندارم از کی بنویسم...؟ از چی بنویسم...؟! از کجا شروع کنم؟ توی همین لحظات که باز تنهایی می آد سراغم میگه از من بنویس این قدر از اون نوشتم خسته شدم نمی دونم چرا کسی پیدا نمیشه که بهم خیلی خنگی ... از چی فرارمی کنی اگرم می پرسید جوابی براش نداشتم یادم می آد پارسال همین روزها بود این وبلاگم رو ساختم تا باهاش بتونم ... مهم نیست آره دقیقا اول اردیبهشت بود چقدر آدم ها اومدن و رفتن چه خاطرات تلخ و شیرینی که من با این وبلاگ تجربه نکردم یادم می آد اولین نظرم مال هیوا بود خواهر گلم که امسال امتحان داره بهم کمتر سر می زنه ازش یه مدتی هست خبر ندارم اما از ته ته دلم امیدوارم هر جا که هست موفق باشه شاید اگر اون نبود تا حالا وبلاگم رو می بسم .. .نمی دونم بازم بهم سر می زنه یا نه؟ راستی تا یادم نرفته تولد فاطی خانم رو تبریک بگم فاطی خانم تولدتون مبارک امیدوارم همیشه و همه جا شاد باشین و ممنون از سرون خانم که توی یک سال همیشه پیشم می اومد و نظرمی داد ... از انتهای غروب از پشت افــــق از کنار آســــمان صدای فریــادی می رسد بگوش کسی کنار گل مریم می گرید کسی برای خاطــــره می میرد در این میان فقط باد است آری باد است که نوازش می دهد به دل خستـــــــــه من از آه کشیدن تنفر دارم بغض غریبی دارم در این بهار همه در شگفتند از من که چرا هنوز در زمستانم...
+
نوشته شده در شنبه 1386/02/01 18:1 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|