تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

غروب بود و پسرک غمگین از دیدن حالت مادری بود که به تازگی دخترش را از دست داده بود

برای پسرک این حالت تازگی نداشت

دیروز را به خاطر می آورد که همان دختر را کنار خانه دیده بود دخترشاد سر زنده بودو داشت در خانه خودشان را باز می کرد تا اتومبیلش را بیرون آورد . بی آنکه از فردای خود هیچ خبر داشته باشدسوار بر اتومبیل خود به سمت هدفش حرکت کرد

همان طور که پسرک این تصاویر از ذهن خود رد می کرد متوجه اشکهایش شدکه از چشمانش جاری شده بود

پسرک به خاطر نمی آورد که به همین سادگی اشک ریخته باشد

چند دقیقه به همین صورت سپری شد که پسرک طاغت نیاورد وتصمیم به رفتن گرفت

رفت به جایی که زیاد به آنجا می رفت و همان جا نشست و به شاخه های بدون گل خیره شد...

پسرک حس عجیبی داشت بغض گلویش را می فشرد اما پسرک ازگریستن امتنا می کرد...

آفتاب چشمان اشک آلودش را می سوزاند که نگاهی به آسمان کرد و شعر سهراب را به خاطر آورد و با خود گفت من تنها نیستم

هر کجا هستم باشم

                         آسمان مال من است

                                               عشق زمین مال من است....

دیگر خورشیدی در آسمان نبود

پسرک که احساس تنهایی می کرد از جایش بلند شد زیر لب با خود گفت دیگر خورشید هم نورش را از من پنهان می کند

 

 

مرابه چه می شناسید ؟

           به دلتنگی هایم؟

                 به سادگی ام ؟

                    یا به نام آنکه مرا به این نام نهاد؟

به شما میگویم مرا به چه می شناسند.

       مرا به نام آن کسی می شناسند که هیچ گاه تنهایم نگذاشت.

               و من او را هرگز از خاطرم نخواهم برد

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/08/26 15:13 توسط امیر متین |


 چه شب يك دستي است امشب 

گوش كن زنجره ها پشت هم نام مرا را مي خوانند

من پر از اندوهم

راستي زنجره ها از كجا نام مرا را مي دانند؟

 

دلم مي خواست امشب برم بالا 

 بروم تا آنجا که ستاره ها هستند

تا آنجايی که بر روی ابرهای بايستم و با خدا حرف بزنم

تا آنجایی که خورشيد تمام مهربانی اش را به من هديه دهد

   

سكوت شيشه اي شب، بركه هاي آرامش ، لحظه هاي زيباي زندگي. سكوت شب باشكوه است. شب آرامشي دارد به زيبايي دريا ، ابهتي دارد به سنگيني زمان . پر رمز و راز و فتح ناشدني ، غير قابل درك. هزاران پرده تو در توي افسون و افسانه.

 

 

اي كاش مي شد تا ابديت بالا رفت. تا نا انتهاي تاريك. تا ناشناخته هاي دور دور دور. شب از سكوت سنگين است . از بار عظمتي كه بر دوش دارد. هرچه بيشتر بيانديشي ، هرچه بيشتر بنگري ، سنگين تر مي شود، تحمل ناپذير و ناگزير.

 

 

اي كاش مي توانستم شب هاي بي مهتاب را بر روي صخره اي بلند و تاريك ، در كنار دريا ، در ميان هياهو ي امواج كه بر تن شب مي سايند ، در ميان نسيم خنك شامگاهي و در زير نورپاشي ابدي آسمان بگذرانم. نه چيزي بگويم ، نه چيزي بشنوم. فقط بنگرم و فكر كنم. شايد زماني برسد كه با سياهي شب در آميزم و در سكوت و عظمت آن پنهان شوم.

+ نوشته شده در شنبه 1385/08/13 20:30 توسط امیر متین |


 

شب بود و پسرک خسته از کار روز مره روی رختخواب خود دراز کشیده بود.

پسرک دلتنگ بود دل تنگ فرشته زندگی خود....چند روزی می شد که از او خبری نداشت انگار همه درها برای خبری از او گرفتن بسته بود.

 

پسرک  از جای خود بلند شد و به سمت اتاق خواهرش رفت خواهر مشغول خواندن کلام وحی بود و برادر از کار روزش برای خواهر می گفت و پسرک گوش می کرد.

 

به سمت تلویزین رفت و با بی میلی آن را تما شا می کرد طبق معمول هر یکشنبه چیزی جز  فوتبال پخش نمی شد.

 

بی حوصلگی اش دیگر داشت تبدیل به تنفر می شد..و با غضب درونی تلویزین را خواموش کرد و به سمت پنجره رفت و زیر لب گفت: کاش باران می بارید.

 

او همین طور که مشغول دیدن آسمان بود.نور شدیدی چشم هایش را زد.

آری ندای باران آمده بود.صدایی بود که مدت ها نشنیده بود...

 

پسرک از این حس خود لذت می برد.

او همین طور سر گرم دیدن آسمان بودناگهان گرمی دستی را روی شانه هایش حس کرد.این دستها دستهای خواهرش بود که با محبت همیشگی مو های پسرک را نوازش می کرد.

انگار می دانست درد پسرک از کجاست...؟

 

پسرک بانگاهی غریب نگاه از خواهرش برداشت و با گفتن کلمه زیباست احساس خود را گفت و خواهرم در تایید حرف پسرک گفت آری خیلی زیباست که باران شروع به باریدن کرد...خواهر بعد دیدن چند نور رعد از کنار پسرک رفت.

 

چند دقیقه ای گذشت که کج بارانی صورت پسرک را با آب پاکی شست او قدمی به عقب برداشت و رو به روی پنجره نشست ...که فکری به سرش زد به سرعت به سمت اتاق خود رفت و برگه سفیدی را برداشت و دوباره به جای خود باز گشت و شروع به نوشتن کرد...

 

باران به خاطر من است

 

                               باران فریاد دلتنگی من است

 

                                                                    باران آرامش من است

 

بگذارید تا با این پاکی آب غسل گیرم

 

                                                       تا که شاید غم سیاهم مرا رها کند

 

بگذارید تا آزادی ام راباز پس گیرم

 

                                    چون بهتر هرکسی می دانید از اسارت خسته ام

 

پسرک بعد ازبه  پایان بردن جملاتش نگاه به آسمان دوخت و منتظر رعد و برق های دیگر نشست ...

 

 

 

پسرک بعد آرام شدن آسمان بالبخندی بر لب به سوی اتاقش رفت و با صدای باران به خواب رفت... .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03 11:17 توسط امیر متین |


 

عید فطر مبارک باد

عید فطر مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/08/01 20:35 توسط امیر متین |


درباره وبلاگ

 

پروردگارا!
به من آرامشی ده
تا بپذیرم آن چه که نمی توانم تغیر دهم
دلیری ده
تا تغیر دهم آن چه که می توانم تغیردهم
بینشی ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهمی ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند


صفحه نخست

نوشته هاي پيشين

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


آرشيو موضوعي

غم غمناک


پيوندها

شــــب آرام
فريـــــــــاد پنهــــــــان كوير
زیبا با دلی با وسعت دریا
تورا من چشم در راهم
ای پادشه خوبان
ســـــــــــرون
يغمــاي شب
سکــــــــــوت
رعــــــــــــــنا
دوســــــــتانه
ساعـــــــــده
مامانــي من
م . عــــــروج
نــــــــــــــگار
شـــــــــادی
شهـــــــــاب
نجــــــــــــمه
نارسـيســــا
تــــــــــــــارا
روشنـــــــك
نرگـــــــــس
فاطیمـــــــا
شیــــــــــلا
بـــــــــــاران
فرهـــــــــاد
ســــــــايـه
شیـــــــــلا
بانو مهربان
ســـــــــارا
مهــــربانان
مجـــــــنون
غـــــــــــزل
همكلاسي
ستـــــــاره
راضـــــــيه
پـــــــــري