|
|
||
|
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم هرجا که پامی ذارم ٬ تورو اونجا می بینم یادم چشمای تو پر درد و غصه بود غصه غربته تو ٬ قد صدتا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه
مرا دیگر پناهی نیست، اگر بگذاری مرا تنها مرا دیگر سرایی نیست. مرا دیگر پس از تو، اگر بگذاری ام تنها،توان بردن دم بر درون نیست. مرا فرصت نمی ماند،که بر خیزم زجا دیگر اگر بگذاری ام تنها ،مرا قدرت نمی ماند. مرا بر استخوان تاب تحمل نیست که دیگر عضوها را به هم دوزم،
اگر بگذاریم تنها،مرا تابی نمی ماند. مرا چشمی نمی ماند که بینم عالم زیبا،
اگر بگذاریم تنها ،مرا نوری نمی ماندبه آتش سوزد این قلبم، امید زنده بودن هم نخواهد بود، مرا عمریست کوتاه، اگر بگذاریم تنها، مگر قلب تو از چیست؟! بدون شک ز سنگ است اگر بگذاریم تنها! به چشمان تو سوگند اَر بکوچی اَز برم ،بی صدا خواهد شکست قلب تنهایم اگر بگذاریم تنها، می مانم تنهای تنها !!!
+
نوشته شده در شنبه 1385/07/29 15:30 توسط امیر متین
|
میگن در شب قدر سرنوشت انسان برای یک سال بعد مشخص میشه و امام زمان اون رو امضا میکنه. شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است بشنو دعايم را هنگامى كه تو را می خوانم و بشنو از این بندهات که باز پشیمان از کرده خود در حال بيچارگى و فروتنى به درگاهت آمده ام و اميدوارم ثوابم را كه در پيش تو است و تو آنچه را من در دل دارم مى دانى و حاجتم را آگاهى و از نهادم باخبرى و سرانجام كار و سرمنزل من بر تو روشن است و نيز آنچه را مى خواهم از گفتارم بدان لب گشايم و آن طلبى را كه مى خواهم به زبان آرم و اميد آنرا براى سرانجام كارم دارم اى خدای من مقدّرات تو بر من جارى گشته در آنچه از من تا آخر عمر سر زند چه از كارهاى پنهانم و چه آشكارم بدست تو است نه به دست ديگرى .خدايا اگر توام محروم كنى پس كيست که یاری ام دهد . خدايا اگر من شايستگى رحمت تو را ندارم ولى تو شايسته آنى كه از زياده بخششت به من احسان كنى .خدايا من بر خويشتن ستم كردم در آن توجهى كه بدان كردم پس واى بر او اگر نيامرزيش .خدايا پس از تو خواهم و بسوى تو زارى كنم و بگريم و از تو خواهم مرا از كسانى قرارم دهى كه پيوسته به ياد توأند و پيمانت را نمى شكنند و از شكر تو غافل نشوند و دستور تو را سبك نشمارند.
دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فضا دیده بگشا ای پس از سوءالقضاء حسن القضاء دیده بگشا از کرم رنجور دردستان...علی بحر مروارید غم گنجور مردستان....علی کبر پستان بین و جام جهل و فرجام گناه تیر و ترکش...خون و آتش...خشم سرکش...بیم چاه
سوخت لعل و مرد لیلی خشک شد سرو سهی ز آگهیمان جهل ماند و جهل ماند از آگهی تیره شد از بیش و کم آیینه هستان...علی شهادت مظهر عدالت و جوانمردی رو به همگی تسلیت میگم
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/20 20:22 توسط امیر متین
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی . زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن! باز هم امشب ميان ظلمت عشقم پريشانم باز هم امشب براي خنده هايت سخت گريانم باز هم امشب براي لحظه اي ديدار تو من مست و ديوانه ام باز هم امشب دگر مر گي ست خواب من, نازنين اي عشق من جانم! باز هم امشب برفته ارزشش بر باد, از چه رو از عشق تو خوانم؟! عشق من, بعد تو خواهد مرد در پستوي ايوانم! بعد تو من از براي كه شعرهايم , بر زبان رانم؟؟؟!!! بعد تو درياي عشقم سخت خشكيده ست, باز هم من يك بيابانم! مرگ به زين زندگي در بين اين خلق دو رو, من گيج و حيرانم گر چه بعد عشق تو مردم,اما جسم من زنده ست باز مي مانم! پس کجاست این عشق من؟
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16 16:0 توسط امیر متین
|
هوا تاريک شده بود و سکوت٬ آرام آرام چتر خود را بر پهنه شهر می پوشانيد. ساعت از نيمه شب گذشته بود اما پسر هنوز خوابش نبرده بود. تيک تيک ساعت بالای سرش مثل پتکی بود که هر لحظه به سرش کوبيده می شد. مرتب از اين دنده به آن دنده می شد اما فايده ای نداشت. ا اضطراب عجيبی وجودش را فرا گرفته بود٬ بدون آنکه اتفاق خاصی افتاده باشه. باطری ساعت رو درمی آورد. اما چنان سکوتی حکمفرما شد که دوباره آن را داخل ساعت گذاشت. به زندگی اش فکر می کرد. به خود و به اين چند سال تنهايی.هر از چند گاهی آهی می کشید وضعيت برادرش و عوض شدن زمونه رو خوب درک می کرد. به همين خاطر بود که با خودخوب کنار می آمد. گهگاهی هم خاطرات دوران بچگی اش رو مرور می کرد و لبخند ناشی از يادآوری شيطنت های آن دوران چهره پسر را عوض می کرد. خيلی از خاطراتی رو که سالها فراموش کرده بود٬ آنشب به راحتی و بدون هيچ زحمتی به ياد می آورد. انگار يک آلبوم که از عکس های بچگی اش شروع به ورق خوردن کرده بود. مرور بعضی خاطرات برايش خيلی شيرين بود. وقتی به صفحه پر از درد خاطره از دست دادن مهربانش رسید بی اشک از چشمانش سرازیر شد... چهره اش سرخ شد و همان اضطراب آن روزها رو دوباره لمس می کرد. و تک تک لحظات را مرور می کرد. خيلی دلش برای عزیزش تنگ شده بود. خيلی دوست داشت دوباره او را ميديد. احساس عجيبی داشت. اما این انتظارش جز با مرگ تحقق پیدا نمی کرد... با توام ای مرگ وه! چه شوم و وحشتناک ،زرد درخزان مردن
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06 20:15 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|