|
|
|
|
کاش تقدس عشق را در نگاهم می رباییدی.
و کاش سرود عشق را از لبهای بی صدایم می شنیدی .
کاش حسرت زندگی را از قلبم می ربودی.
و کاش ترانه هستی را برایم زمزمه می کردی .
چه روزهای بلندی که با یادت به شب رساندم . . .
و چه شبهای طویلی که با رویایت ، به استقبال سحر رفتم .
کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا ...
تا عشق را در چشمانم نیابی .
پرده ای از حجب و حیا بین من و تو ، فاصله ای به اندازه ی مدار کهکشانها را پدید آورده
کاش ........!
نمی دانم چه حسی در وجودت به من داری. . . !
لحظه ای به من نگاه کن . . . اسم من بی نام سرپناهم خورشید اشکهایم باران چشمهایم پر خون و دلم سوخته در آتش
*** سایه ای موهومم در میان ظلمت اشک سرد فریاد آتش بی شعله و ستاره ، گل شبهای من است
قلب من تاریک *** سینه ام پر درد خنجری در دل شعله هایی خاموش همه هستی های من خاموشنند
*** سور و سازی ساکت چهره هایی مخفی چشمهایی بسته وصدایی خسته و همه باز تماشاگر احساس منند
***
هیچکس با من نیست درد دل می پوسد عشق من می میرد اشک من می ریزد و کسی راز نگهدار دل سردم نیست
*** یک چراغ خاموش یک شب طولانی سایه ای نورانی چهره ای پنهانی و بدانید که سایه ، طرح یک فانوس است
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/06/28 8:0 توسط امیر متین
|
کی گفته عمیق ترین درد زندگی مردن است؟ عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
+
نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/22 16:15 توسط امیر متین
|
شب بود که من به منجی عالم بشریت می انیشیدم و بر کاغذ سپید نقش نام زیبای او رامی زدم با خود می گفتم او می آید پروانه ها در آن روز آوازخواهند خواند لب های غنچه آن روز با خنده می شود باز آن روز ، آخرین روز از انتظار است پایان فصل سردی و آغاز نوبهار است آن روز ما همه چشم انتظار او خواهیم ماند تا صبح برگردد به این شب تاریک بیایید با خود، سرود انتظارش را بخوانیم و به آسمان نگاه کنیم بیایید بال های خویش را چون پرنده وا کنیم و بالمان را رو به سوی آسمان گیریم و بگوییم کی می آیی ای موعود نگاه های ما منتظران همچون رودی از ستاره تا ماه خروشان است پس چرا نمی آیی؟ این را هم می دانم که شاید باز هم ما منتظران را چشم انتظار بگذاری. اما یک روز او خواهی آمد آن روز عدل و امید و دوستی چون گل ، شکوفا می شود بر خاک خشک سینه ها پیغام باران می رهد بر کام سرد دانه ها بوی بهاران می رسد آن روز، که فریاد همه الله اکبر می شود درخت امید بی کسان پُر شاخه ، پُربارمی شود از کعبه ، بانگی آشنا تا آسمان ها شنیده میشود از ریشه می خشکاند ستم را دوره پلیدان به پایانش می رسد دنیا دگرگون می شود سنگ دل سنگین دلان آن روز ، پُر خون می شود
تولدت مبارک خواهر مهربانم زیبا که دلت برای من به وسعت تمام آسمانهاست نه دریا
گام هایت عجیب سنگین است برایم. انگار می خواهی تا آخر دنیابا من باشی او خواهریست نازنین چون صدای سکوت مادرم و پاک چون دریا خواهری از سرخ٬ از بهار٬ ... بهترین خواهرٍ دنیا. فرشته ی دلپاک در خانه ی خورشید٬ خانه ای آن بالاتر از ابرها که تمام هویت من است. که درآنجا مهربان ام پاکتر از همیشه برایم رنگین کمان می سازد آفتاب قدر دریا را بدان... .! عجیب دوستت دارم خواهر
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16 15:30 توسط امیر متین
|
امروز وسعت تنهاییم را در قاب سکوتم ریختم و در انحنای نازک احساسم طرح پر رنگ یک شکست بی رنگ را به تصویر کشیدم کاش بخاطر می آوردم از کدام نقطه آغاز کرده ام :شاید مقصدم را بخاطر بیاورم.قلبم سنگين است به سنگینی بغضیست که نفس کشیدن را از خاطرم برده من میخواهم نفس بکشم! می خواهم برگردم!می خواهم از نو آغاز کنم ولی آنگونه ای که مقصدم را از خاطر نبرم! در حسرت بارانم نگاهم خسته از تکرار لبم در آرزوی ذره ای فریاد صدای حنجره در حسرت پرواز صدایم التماس واژه ای بی تاب وفای بغض دیرینه صدای نم نم باران میان حسرت باریدن چشمانم بیا باران بزن بر قلب تنهایم بزن بر گونه ام بوسه ببار ای بغض دیرین دویدن زیر باران چتر در دست و صفا در دل صداقت در نگه جاری و آه از لحظه ی دلتنگی در حسرت باران دلم سنگین است
+
نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/09 15:52 توسط امیر متین
|
شده ام همچون شــــــــــــب رنگ رخ باخته ام. ابر،باد،مه خورشید سوی من تاخته اند. * شده ام همچون شــب در این دو دلی میان دو در ایستاده ام * مرده ام از ماندن در میان دیوارهای تنگ دو دلی * راهنمایم کیست؟ راهنمای من اوست که مرا به حال خود تنها مگذاشت. * خسته ام از شب چرا روز کوتاست شده ام هـمچون شـــب ، آری ، شب من از نهايت شب می گریزم و به آفتاب ميل مي كنم با کمک فرشته در آن بلندا رنگي ديدم برتر از سياهي و دريچه اي ساختم كه بسوزاند از خود نمي هراسم از انديشه ام الهام مي گيرم من سياهي بر تن نخواهم كرد من زمان را تكرار نخواهم كرد در گستره سكوت در آن تاريكي وهم انگيز راه گريز يافتم پنجره اي را که رو به تنهائيم گشوده بودم خواهم بست و دیگر آن را باز نخواهم کرد
+
نوشته شده در شنبه 1385/06/04 18:15 توسط امیر متین
|
درباره وبلاگ
پروردگارا!
نوشته هاي پيشين
پيوندها
شــــب آرام
|