تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند


 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست 

 

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

 

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم

 

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

 

 تنهايي را دوست دارم زيرا

 

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 


من از تنهایی ترس تجربه می کنم 

توچی؟ 

نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 18:14 توسط متین| |

آنروز را به یاد می آوری
من بودم و تو
گلهای آرزو را در باغچه دلمان کاشتیم
و باترنم اشکهایمان آبیاریاریشان می کردی

آنروز را به یاد می آوری
آنروزی که شوق پرواز را در نگاهت دیدم
دست بردم به سوی بالهای سپیدت
و نتوانستم از قفس تنهایی بیرون بکشمت
ولی تو
همچنان می رفتی
گویا به آن قفس عادت نداشتی
ولی امروز نفسهایت ...

آنروز را به یاد می آوری 
که در چشمانت
شکوه بلند پروازآخرینت پدیدار شد
تو تصمیم خودرا گرفته بودی
تو پرواز کرده ای
تنهای تنها
به اوج آرزوهایت
و به دیار آزادی
و حتما در انتظارم هستی من هم ......

نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 15:48 توسط متین| |

مادر

مثل، ستاره گان که در آسمان، جا دارد،
مثل، گل که در ساقه ء خود جا دارد،
مثل، حون که در رگهای وجود دارد،
مثل انسان که در زمين جا دارد،
مثل روشنی، آفتاب که در مهتاب جا دارد،
ای مادر عزيز ! محبت تو در دل من جا دارد،
و خودت در زندگی ام وجود داشتی.

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 18:37 توسط متین| |

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول

تنت و روانت از دست اين و آن خسته است

هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است

هميشه وقتی درهای آسمان بسته است

هميشه !

گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست از هر که با تو پيوسته!

به دل پناه ببر که آخرين پناه توست !

به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد!

نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 15:28 توسط متین| |

منو با خود ت ببر يه جاي دور                  منو با خود ت ببر به شهر نور

 

من همون مسافرم راهي شدم تنهاي تنها توي راه

هنوزم منتظرم منتظر يه همصدا يه تكيه گاه

هنوزم چشام به راهه توي پيچ جاده ها

 جاده اي كه آخرش ميرسه به يه آشنا

تا تواز راه برسي پر از اميد  

با تو از راه ميرسه صبح سپيد

با تو تنهايي و غربت ديگه معني نداره 

 با تو بودن واسه من لذ ت پرواز و داره

ميدونم يه روز مي ياي از راه دور

ميمونم منتظرت چشام به راه اما صبور

معجزه همون به تو رسيدنه

زندگي با تو نفس كشيدنه

مردنم يه روز تو رو

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 15:23 توسط متین| |

هر آنکس که مرا می بیند

لحظه های سوخته ی زندگی ام را می خواند

سوختن و ساختن و سازشم را می جوید

سوختنم با رویاهایم

ساختنم با غمهایم

و سازش کردنم با غصّه هایم

زندگی را طی کردم

سپری کردم وعمرم راگذران کردم

حال چه گویم که هیچ ندارم

نه درختم که ریشه داشته باشم

نه آسمان که اشگ بریزم

نه خاک که زجه زنم و گردو خاکی بکنم

من همانم که گفته بودم

 تنها یم

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 16:32 توسط متین| |

عجب روزی بود .....

امتحان کنکوربود یا خوش گذرونی خودم نمی دونم

امتحانم بد نبود یعنی زیاد خوبم نبود.

ازهمه که همیشه یارم بودن ازشو تشکرمیکنم مخصوصا ازخواهرخوبم هیوا که همیشه به من روحیه می داد.و یه تشکر مخصوص ازخواهر خوبم زیبا که همیشه دوسش دارم و خواهم داشت.....

و همه کسانی که یجوری کمکم کردن تا موفق بشم

درسته که زوده نتیجه گیری کنم اما نتیجه اش هر چی که باشه برام مهم نیست.

بازم ممنون.


غم مي رسد  اما تو...

001854.jpg

آورد ه ام از د ريا يك چشم اهورايي
چشمي كه گمان كرد ه هر شب تو د ر اينجايي
مي ترسم از اين كه تو آهسته بيايي باز
خوابم برود  ناگاه بر بالش لالايي
گفتي كه مي آيم من هر جا كه غم است آنجا
غم مي رسد  اما تو اما تو نمي آيي
چشمم به د ر است اينك د ر خلوت اين شب ها
من منتظرت هستم اي حضرت تنهايي

نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 20:0 توسط متین| |

 

خدايا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنجره ی دلم راروبه

 

حقيقت بگشايم...

 

خدايا...ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی

 

است، دراسمان آبی عشق

 

توپروازدهم...

 

خدايا..پروردگارا...ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده

 

نگهدارم .....

 

خدايا...توخود می دانی که بدترين دردبرای يک انسان دورماندن ازحقيقت

 

خويشتن  ورهاشدن

 

 درگرداب فراموشی وسردرگمی

 

 است...پس توای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن

 

پی ببرم تابتوانم روزبه

 

 روزبه تو که سر چشمه تمام

 

 حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم....

 

 

 

خدايا...هميشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد

 

میزنم:

 

خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...

 

خدايا،شرمنده ام اززيادی گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام.

 

خدايا از قدر نشناسی خودم ، ازاين که هرروباعث ناراحتی تو می شوم

 

شرمسارم.

 

خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدايابه کدامين گناه

 

اشک شرم ازديده جاری

 

سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنايت بگشايم.اشک در ديدگانم

 

جمع شدوبغض شرم

 

 وپشيمانی ازگناهان ديگرمجال

 

 سخن گفتنم نداد.

 

 

 

خدايا ،مرا ازاين منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به اين پرنده

 

ي اسير پروبالی ده تا خودش

 

 راازاين قفس رهايی بخشد

 

 وطعم آزادی ورهايی را تجربه کند .

 

خدايا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای يک

 

لحظه آنچه باشم که تومی

 

 خواهي

 

خدايا، چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به

 

حمدوثنايت بگشايم درحالی که

 

 خودازکرده خويش آگاهم .

 

چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپيمانی که باتو بسته ام

 

وفادارنبوده ام.

 

چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصيان

 

دردرونم فروزان است.

 

بارلاها،چگونه می توانم روی بهتوبه آورم درحالی که اسيرهواهای

 

نفسانی خويشم.

 

 

 

 

 

بارلاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که

 

چقدرمشتاق رسيدن توام ولی هروقت

 

 که تصميم گرفتم که به

 

 سوی توبيايم گناه به سراغم آمدومراازتودورساخت.هميشه آرزويم اين

 

بوده است که حتی برای يک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی

 

وآنچه کنم

 

که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده

 

شدن این آرزورابه من نداده است.

 

بارلاها، می ترسم، ازخويش وازاين سرنوشتی درانتظارمن است می

 

ترسم.ازاين بيابان وشوره

 

 زاری که درپيش روی من است

 

 می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بيا يدآرزوی رسيدن به تورااين

 

باراوارمن بستاند.

 

پس ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خويش مراازمرداب رهايی ده

 

وتوانی ده خويشتن را

 

از هرچه بدی است پاک کنم.

 

خدايا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 10:8 توسط متین| |

ای خدا این وصل را هجران مکنباغ جان را تازه و سرسبز دارچون خزان بر شاخ و برگ دل مزنبر درختی کآشیان مرغ توستجمع و شمع خویش را برهم مزنگر چه دزدان خصم روز روشنندکعبه اقبال این حلقه است و بساین طناب خیمه را برهم مزننیست در عالم ز هجران تلختر سرخوشان عشق را نالان مکنقصد این مستان و این بستان مکنخلق را مسکین و سرگردان مکنشاخ مشکن مرغ را پران مکندشمنان را کور کن شادان مکنآنچ می​خواهد دل ایشان مکنکعبه اومید را ویران مکنخیمه توست آخر ای سلطان مکنهرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

بابا جدی نگیرین ماله مولوی  یه

نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 15:30 توسط متین| |