تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من

حديثم را کسي نشيد
درونم را کسي نشناخت
بر اين چنگي که نام زندگي داشت
سرودم را کسي ننواخت ؛ ننواخت
برونم کي خبر داد از درونم
که آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابي داشم بر چهره؛ آرام
که در پشتش چه طوفان ها نهان بود
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 15:0 توسط متین| |

شبها که روشن می کنم شمع دلم را

در خلوت رویایی خویش

آنگاه می بینم خودرا

در خلوت خلوت ترین تنهایی خویش

آنگاه ساکت می گشایم دفتر دل

تا راز عالم را بنویسم

بی عار می بینم دیگران را 

 اینگونه شبها را کجا خواهم توانست
تاصبح بینم ؟

آیا  من می توانم ؟

می توانم ؟

پس من می توانم

نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 15:0 توسط متین| |

وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از دست رفته را در روح خود زنده ميکنم .
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام دست به گريه ميزنم  زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید  من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن می کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد

 

نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:51 توسط متین| |

عشق

عشق يعني
شادي براي ديگري
هنگامي كه او شاد است
غمخواري ديگري
هنگامي كه او غمگين است
با هم بودن در خوشي ها
با هم بودن در نا خوشي ها
عشق سرمنشا قدرت است


عشق يعني
همواره با خود صادق بودن
همواره با ديگري صادق بودن
گفتن . شنيدن وگرامي داشتن حقيقت
وهرگز تظاهر نكردن
عشق سر منشا واقعيت است

عشق يعني
تفاهمي چنان كامل كه
همچون جزيي از وجود ديگري شدن
و آن ديگري را همان طور كه هست پذيرفتن
و سعي در تغيير يكديگر نداشتن
عشق سر منشا يكي شدن است

عشق يعني
آزادي براي دنبال كردن خواسته ها
و سهيم شدن تجارب با ديگري
رشد يكي در كنار وهمراه
رشد ديگري
عشق سر
منشا كاميابي است
عشق يعني
هيجان برنامه ريزي در كنار يكديگر
هيجان اجرا در كنار يكديگر
عشق سر منشا آينده است

 

من که آخرش نفهمیدم عشق یعنی چه؟

نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت 15:11 توسط متین| |

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با کسی از دور دست ها آمد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بودکه با مراشناساند
خاطرات در برابرم صف کشيدند
وجودش آرامش بخش است
 حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد او آمد
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز های کودکی......

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 15:25 توسط متین| |

تقدیم به خودم

اگر فردا نباشم چه کسی از پس روزها به یادم شمعی روشن می کند.

اگر فردا سر به زیرسیاه دانه های زندگی فرو روم چه کسی به یاد من مرواریدی می ریزد.

نمی دانم شاید فردا از پس لحظه ها یی گه گذشت بگویند آفتاب خوب بود.

اما شاید مرا به یاد نیاورد.

نمی خواهم بشناسید مرا چون شناخت من براییتان دشوار است.

اما می خواهم وقتی می روم  نامم را در آیینه ها بخوانید.

 ولی همیشه امیدی است که مرا به سوی خود می کشد.

و می گوید توهنوز با زندگی حرف ها داری.

حرف هایی که از پس آشنایی ها می آیند.

و باز می گوید هنوز در پس سیاهی سپیدی است پس دستت را دراز کن و آن را لمس کن.

نمی دانم می توانم بگیرمش.

اگر بگیرمش رهایش نمی کنم.

 

به شما هم پیشنهاد می کنم شما اگه نوری در تاریکه شب کویر دیدین به سادگی ولش نکنین چون فقط یک بار می تونین بگیرینش.

 

نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 7:53 توسط متین| |

خدا یا کمک کن

غروب زیباست 

 

نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 14:41 توسط متین| |

به نجات دهنده امید

روزهای خوش دوستی به پایان رسید آری امروز پس از ۱۲ سال اولین پله موفقیت را به پایان رساندم.

و امید وارم که همه شما موفق باشین......

بدونین که آفتاب روزی غروب می کند اما هنوز زوده اما وقتی غروب می کنه که من بخوام....


میدونم که می گین از کجا میدونی وقتی تو بخای غروب می کنه بهتون نمی گم .....دلتون بسوزه.


آسمان بهم گفته........


من سرای امیدم... پس میگم غم این خفته چند آب در چشم ترم می شکند

 

 

به حرس جام جهان بودم مگیر از من که بد کرد                     بیابان بود و گرما من سرما را رها کردم


به من گفتم سرما در بیابان چیست ؟                            ومن گفتم سرما اشک ریزانم در بهار است


به من گفتن چه هنگامت بهار است ؟                     ومن گفتم شباهنگام وقتی چشمم به راه است


 به من گفتن چشم به راه کیسی دراین نزدیکی             ومن گفتم او در آشنایی غریب در آن نزدیکی

 
به من گفتن آشنای غریب کیست ؟                           ومن گفتم کسی که بزر اشک رادرونم کاشت.

امروز آفتاب غروب کرد

 


نوشته شده در جمعه 5 خرداد1385ساعت 18:25 توسط متین| |