تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

آرزو دوستت رو نمیگم.....

آرزوت توی دنیا چیه؟

اگه آرزو داشتی خودت نبودی دوست داشتی جای کی باشی....

من که دست داشتم نفر اول المپیاد ریاضی باشم. تو رو نمی دونم.

اگه دوست داشتی الان به تو می گفتن هر چی آرزو کنی بر آورده میشه چی آرزو می کردی...؟

من که آرزو داشتم یه خونه پر از کتاب های قدیمی داشته باشم....تو چی؟

اگه بهت می گفتن فردا میمیری آخرین آرزوت چیه چی می گفتی؟

من که می گفتم آرزویی ندارم چون فردا میمیرم پس فایده ش چیه آرزو کنم.

اگه بهت می گفتن فردا به آرزوت میرسی چه احساسی بهت دست می داد...

منکه باور نمی کردم... اما خیلی خوشحال می شدم...

در مورده این چیزا فکر کن بعد نظرت خوشگلت رو بگو....

باشد که همه آرزو های بر آورده شود...

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 15:2 توسط متین| |

خودم را ندیدم

 

وقتي چشم دل را باز کردمجهان رو دیدم           همه کس رادیدم اما خودمو را ندیدم

 

گرچه همه    آفاق  عشق  را     دیدم                      اما     اقلیم      عاشقان   را  ندیدم

 

هر آنچه در حیات می جنبید را دیدم                    اما        گردش      روزگارم   را ندیدم

 

حتی خود را هنگام پرواز دیدم                               اما           ملک      آسمان   را ندیدم

  

در یاوران ومومنان او را دیدم                        اما    صفای    دل    را   بین       آنها ندیدم

 

آنچه را خواندید    به    دل   نگیرید                  چون همه چیز را دیدم اما خود را ندیدم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 14:55 توسط متین| |

آنروز که تنها یک راه داشتی.

آنروز که آسمانه آبی نگاه کردی گفتی آه...

آهی که تنها مفهومش برایم دوری بود....

آره دوباره دلتنگت هستم....تو خودت می دانی... پس چرا رفتی...

آنگاه که به چهره ات نگاه کردم جز تنهاییم چیزی ندیدم...ندیدم.

آن زمان با شکوفه نا امیدی به من لبخند زدی می دانستی بازگشتی نداری.

وقتی دیدم نیا مدی... اشک در چشمانم حلقه زد.

به ابرها گفتم برایت ببارند...

وقتی رفتی نداستم چه کس رفت...زمانی که فردا آمد حس غریبی داشتم.

تو دریا بودی من موج ... من بی تو معنایی ندارم.

آن روز ها در رویایم پرپر شد...

به باد گفتم صدایت کند تا به تو بگوید بی تو معنایی ندارم...بی تو معنایی ندارم....بی تو معنایی ندارم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 10:15 توسط متین| |

آنکس که میگفت :

دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.

رهگزری بودکه روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.

و صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من فکر میکردم .

می گوید:دوستت دارم

از یک دوست.....

 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 10:54 توسط متین| |

این بار آهنگ کیف کنید......

 

موفق باشی.....

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 14:55 توسط متین| |

یک روز که با آمدنت.

زمین را گلباران کردی.

می دانستی دل به تو می بندم. 

شوق دیدارت در آن رویاها

خواب را از چشمانم زودود

افسانه ای شدی

کاش افسانه به واقعیت می پیوست.

دلم برایت تنگ شده...برایت...

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 14:56 توسط متین| |

عشق حقیقی هیچ گاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود.
وقتی تو هستی تمامی جهان با تو است، و وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است.
شب خوش ای دوست زیبای من، عشق تو همیشه پایدار خواهد بود، تا پایان زندگی زیبایت.
هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از این بوسه ی مهربانانه نبوده است.
اگر نوای موسیقی عشق را سیراب می کند؛ پس بنواز.
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.
عشق آرام بخش است، بسان آفتاب پس از آفتاب.
عشقم را در برابر عشق تو و دستم را در دست تو می نهم.
جویبار آرام عشق همیشه با طراوت و تازه می ماند.
عشق آتشین داشته باش به او که باید تا مدت ها از او دور باشی.
آه، تا چه حد این بهار عشق به زیبایی گریزنده ی یک روز فروردین شباهت دارد.
آه، ای روح عشق، چه چابک و با طراوتی!
ای زیبا، عشق من به تو و رای اندیشه هاست.
به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن.
این همان جذبه و شور عشق است.
تمامی آنچه در او دیدم پاک و زیبا بود.
بر گونه ی تو این بوسه ی پر حرارت را می نهم، چونان مهری از پایداری عشقم.
آنان که عشق خود را آشکار نکنند. معشوق نخواهند بود.
آن هنگام که تو از من جدا می شوی غم در وجودم خانه می کند و شادی مرا ترک می گوید.
عشقی که آن را می یابیم خوب است ولی آن عشقی که خود بیاید بهتر است.

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 9:28 توسط متین| |

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 9:54 توسط متین| |

 "تنهايی"

اما تو
تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا
ماندی و خواهی ماند
و من هرگز ماءیوس نیستم از این دوستی
که اینجا
در خاکی دیگر
در هر فاصله ای که از تو خواهم داشت
تصویری از تو خواهم بود تا ابد

 


مرد تنها

 

 

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 15:20 توسط متین| |

تصمیم گرفتم فراموش بشم . تصمیم گرفتم جدا بشم

از اینجا برم، برم یه جای دور، مثل یه بچه شادمان بشم

تصمیم گرفتم تو رو فراموش بشم. تصمیم گرفتم از تو جدا بشم

قبل از تو هیچکسی به اندازه ی من تو را این طور اذیت نکرد

یه بار قهر یه بار آشتی ذهنم آشفته کافیه ، کافیه دیگه ناراحت نمی کنم تو رو

تموم دردهامو دونه دونه از بین میبرم و میرم بازم عشقو از وسط قطع میکنم و رد میشم

من هم شب و روزهارو میشمرم و به درد خودت میسوزم ، وقتی که من گریه میکنم تو میخندی

تصمیم گرفتم فراموشت بشم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 10:36 توسط متین| |

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 18:16 توسط متین| |

اهل سرزمین شمالم .

سرزمین دوستی ها.

سرزمین سر سبزی ها.

روزگارم خوب است.

خرده هوشی دارم و اندک ذوقی

مادری داشتم خوشبو تر از خوشبو ترین گل های سرخ.

در بهارم او رفت.

در آشناییم او رفت.          خاطراتم گم شده

دوستانی دارم زلال تر از آب روان.

آه...صدایی در این نزدیکی مرا می خواند.

کنج دیوار اتاق..آن میز تحریر است.

بی خود آگاه پشت آن گریه ام می کنم.

قلمم بی جان بود.

وقتی در دستم جای گرفت جان گرفت.

در قفس تنهاییم چیزی جز او نیست.

چشم هایم اشک آلود.

وقتی پشت میزم شب را به صبح می رسانم...متولد می شوم.

شور فرار در من است.

زمانی که پنجره آسمان فردا می گشاییم.خندانم... خندانم .

همچو پرستو در آسمان پر می گشایم.

در آسمان نیلی پر می کشم.

و به دنبال خاطراتم میروم.

 

 موفق باشین.

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 10:0 توسط متین| |