
گمان کنم هیچ واژه ای شعور این شب را نداشت که باز مرا نشاند پشت میز تا قلمی تازه کنم برای درد و دل خویش
امشب بال های پرواز من بسته است چون هیچ واژه ای ندارم تا وصف آبی آسمان تنهایی خویش را گویم و مثال آورم که چه شده این گونه بی هم ُ و در همم
شاید لحظه های گرمای احساس کوتاه که این چنین دل سنگ می شوند یاران ، یا شاید یقینی می نشیند بر عقل که نمی شود فردا را با آن دید و تمام فرشته های آسمان می شوند نا فرشته
من هر سال که می گذرانم باید خوابی تازه کنم که در آن رویای ندیده شدم را ببینم
بگذار فراتر از هرچه که هستم امشب باشم ، الگوی مردی موفق که قدر نمی دانند اینان که من هستم و زنده ام
این عادت من نیست بلکه یقینی است که همه چشم می بندند تا حیات تازگی مرا نبینند ولی تو را بشارت داده بودم اگر بمانی من آن می شوم که هستم ولی نمی دانم تا سخن می آورم کسی سر به هوا می شود و کمین می نشیند ،معنی تضاد ما.
تضادی که من در هر نقش نقاش تازه کار می بینم که بین آسمان هست و زمین
بیا تو داور میدان باش بی هیچ رنگی و طرفی ، تا بدانم آنی که من می خواهم زیاد است ؟
شاید تفسیر این موضوع معجزه ای باشد تا راز همدلی باز کنیم و بدویم سوی آن ...قبول نداری ؟مجبورت نمی کنم که بمانی و می نویسم همینجا که سرنوشت بار دیگر از سرنوشت تا من شوم آنی که هستم و تا باشی برنده و به باد صبا می گویم سلام هر صبح ام را با نسیم ملایم به تو برساند تا تو تا خود شب در روشنایی روز سوسو کنی.
رسم غریبی نیست تا من شوم بی احساس ، می گذارم تا گدازه های این آتشفشان لبریز شود در خودم بی هیچ کلامی از تو
شاید رسالت تو در من نیست که نمی تواند ابری از درونت کم کنم که تو مدام همنوای باران می شوی ...بی هیچ رعد، بی هیچ برقی
حکایت من حکایت آسمان است که نمی شود یا شاید من توان ندارم که یک خاطره برفی از خودم را در او بگنجانم تا بهترین خاطره فراموش نشدنی شوم یا می خواهد من مسافر باران شوم که با هر پرستش می بارد؟
صدایم کن ، تا این قلم نخشکیده صدایم کن تا شعر من همرنگ شقایق باشد ،شقایقی که تا هست باید زندگی کرد ،تا هست باید دوست داشت ، تا هست باید باور کرد آدم با صدای باران مجذوب طبیعت و خاک می شود ... نخواستن را نمی گذارم پای فریاد ، می گذارم پای آن ساز بی صدا احساسم تا بشنوی درونم غوغایی است از آسمان شدن.
نگاهی که بر میز است،نه از انتظار است و نه رویا ،از حکمت دستم است تا قلمم را بردارم تا دوباره نو کنم آنچرا که همه کهنه می کنند من ابدی هستم فقط همین.
امشب بغض شکوفه هايم ترکيده است
مي خواهم شرح سکوتم را برايت بنگارم
التهاب روزهاي انتظارم را
خاموشي شبهاي بي قراريم را
آواي غمناک مرغ عشقم را
پس با تمام وجودت ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار...
پ ن»امتحان هام بد نشد...نمره یکی اومد خوب بود و بد بود.
![]()
می دانم بسیار رنگ باخته ای و حجم جنون امواج تنهایی تو را مجنون خویش ساخته است ولی نمی دانم به کدام گام نگرفته ای تو عاشق می خوانند
دل ...همین دل که این حس آشنای غریب می شناسد ، او را به خود راه می دهد
راهی که از نگاه پنجره و صدای گنجشک های به خواب رفته نشأت گرفته و این افسوس را در بطن اتفاق امروز که با بازدم نفس هایم که بر شیشه سرد اتاقم می نشست جان گرفت
این تنها دلی است که مجرم در جرم نکرده واقع گشته و هیچ کس و هیچ چیزی پاسخ این حکم به اجرا در آمده را نداد
از قول دوستی نصیحتی شنیدم که هرگز کسی را دوست ندار که تو دوست نمی دارد
و آنگاه است تو محکوم می شوی
تو مجروح می شوی
و باز قلبی شکسته در سینه ات می تپد
می خواهی با قلبی باز شکسته همچون زمین صحرا زنده باشی...؟
کاش می شد لااقل خدا توان می داد تا این اتفاق ها ، خوب تمام می شد تا من باز وقتی می خواهم از آسمان بنویسم زمین بی آب نباشم
دریا نه لااقل رود باشم بر این خشکی
آسمان این روزها با من مهربان است هر چه می گویم آن می کند که من می خواهم ...می گویم ببار می بارد می گویم بتاب می تابد و تو آسمان من ، تو را بیشتر از هر چیز دوست می دارم و می ستانم ولی تو در من هیچ نمی بینی جز سادگی
خوب است کم و بیش ساده هستم که تو مهربانی با من ...با منی که آشفته آبی تو ام
دوست داشتم به جای دو دست ، دو بال داشتم تا پرنده ای می بودم سرکش که تا اوج تو می رسد
باور نداری که می گفتم کاش سهم من از تو دست هایت بود چه می کردم ...آری حالا که نیست
دلم هوای غریب پایان یافتن پاییز در خود دارد ، همان حس درختان که از بیداری خسته اند
من هم خسته ام از هر چه بیداری ایست ، کمی آرامش خواب می خواهم نه آرامشی خوابی که با خوردن این شکلات های تلخ نسیبم می شود ، از همه این خواب ها بیزار گشته ام
آری ...هیچ چیز مرا از حجم پر سکوت پنجره نمی رهاند
و فریاد می آید عشق
عشقی به گرمی سیب
کدام سیب به من گرمی عشق را میدهد؟
می خواهم برسم تا خودم، به همراه آسمان
گمان کنم من راهی دارم به دریچه باز خلوت و سکوت که مدام در آن به افکارم می رسد که شاید به مزاج بعضی ها خوش نیاید
مزاج این 3 نقطه که می آید می گوید متن هایت بوی غم می دهد . می خواهی گریزی بزنم به دوسال قبل ؟
می بینی که این بار می دانم پس بگذر چون تو از من هم تنها تری ، آنقدر تنها که می خواهی مجرم تنهایی خویش را بیابی
من فقط مجرم تنهایی خویشم ...با سکوت و یک نگاه
تو چه ؟که باب هر کس نظری می دهی بی آنکه بدانی ...من که می گویم تو بازنده ای ...باخته ...
...

پ ن » این روزها دلشوره درس هایم به دوش می کشم و جایی برای بودن ندارم ...درسایم به امید خدا می خوانم ولی محتاج دعاهای شمایم ، برایم زیاد دعا کنید هر کجا که هستید ، حتی پشت چراغ های قرمز
پ ن » باز هم آدینه ای آمد ، ولی مهدی کجاست ....یک نفر می گفت :مهدی جمعه ها در کربلاست
سلامتی آقا صلوات
![]()
تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی تو تعبیر پژواک سرخ صدایی
از درد سینه ام تا دست های خونین
سایه ای از نور شخصی که خیمه می اندازد بر سر همه بزرگان عالم
با چشم هایی خیس و پاهایی به سینه چسبیده ، شوق دیدن بین الحرمین و القمه را تازه می کنم
آرام آرام می روم به سوی رویاها خویش
حیف است این لحظات درنگ کنیم
سکوتی سهمگین بر سر من خراب می شود و مبهوت می مانم در خلاصه این نام
و از خویش می پرسم ...
چه کسی داغ همچون داغ زینب را دیده است ؟
چه کسی صبر به مانند صبر سجاد را داشته است ؟
چه کسی به سان عباس دو دستش برای آب فرات داده است ؟
کدام طفل به مثل علی اصغر در آغوش شهید شده است ؟
چه کسی جز حسین هنگام شهادت نماز را بر پا داشته است ؟
چه کسی تشنگی را درست درک نکرده است ؟
یا حسین
جانم به فدایت ...
چه غریب در نینوا به شهادت رسیدی
چه غریب خواهرت ، زینب (س)بر سر ِسختی ها ایستاد
و چه غریب برادرت ، تشنه ،دو دست خویش را فدا کرد
سخت است معنای تشنگی تو را فهمیدن
سخت است درک کردن خاک و خون و شمشیر کربلا
قلبم را شکسته ام و این بار هزار تکه و حالا این صدای شفاف شهادت است که می رسد به گوش
خدا کند ما لایق به دوش کشیدن اسلام تو باشیم و بتوانیم تشیع تو را ادامه دهیم.

پ ن » سفره دل را پیش آقا باز کن خودش جوابت رو می ده.
پ ن » دل ام تنگ تو است ولی تو باز نا مهربانی می کنی؟
![]()
وقتي مي ايستم نمي دانم چرا هيچ صدايي از من در نمي آيد و فقط به همان نقطه نگاه مي كنم ...هيچ كس نمي داند چه بر مي گذرد در اين روزها خاكستري ...روزهايي كه تومرا نمي بيني ...تو مرا حتي ياد نمي كني .
سوگند به همه ستارگان آسمان كه تو اگر ذره اي دوستم مي داشتي به زبان مي آوردي تا من تا آخر دنيا با تو باشم ... ولي تو مرا سپرده اي به زمان ...نگو نه چون همين طوريست كه مي گويم... وقتي مرا مي بيني حتي به رويت هم نمي آوري من برايت مهمم، يك جايي در قلبم شروع مي كند به سوختن ...سوختني كه به آن عادت كرده ام ...ديشب مرا ديدي؟...همه مي گفتند دلربا شده بودم واقعا شده بودم ؟ولي تو نگفتي...نگفتي.
هيچ نمي دانم به من افتخار كردي يا نه ...شايد كاري كه شب قبل از ديشب را انجام دادم را پسند نكردي ولي تو كه بهتر مي داني فقط به صورت خواهر خيره بودم آنهم به اسرار ...گمان كنم ديشب پيش خود گفتي چقدر دوست داشتي خوشبخت باشم...ولي حيف كه بي تو خوشبختي طعم ديگر دارد ...طعمي هيچكس جز من نفهميد ...چقدر لحظه لبخندهات برايم شيرين است و هنوز گهگاه به ياد چشم هايت مي افتم دلم مي خواهد خود را غرق آن كنم.. نمي داني چقدر منتظر نشانه اي از تو ام تا ببيني زندگي چطور از نو مي سازم ... بعد آن همه روزهاي تلخ و شيرين گذشته هنوز فراموش كردنت باورم نشده است ...خود مي داني امشب چه غربتي دارم ...بي خواهر ، تنها ...وقتي آرامش صدايش نيست يعني هيچ كس نيست...نمي داني چقدر درد دارد وقتي در را باز مي كني مي بيني هيچ كس منتظر آمدنت به خانه نيست......همين هفته گذشته بود كسي دلم را شكست ، ولي من به دل نگرفتم و فقط سكوت كردم تا مبادا حرفي بزنم به او اهانت كرده باشم ...ولي سكوتم را گذاشت به حساب دلخوري ام ، بي آنكه حتي بگويد شايد تقسيركار خودش بود وحتي پيش خود قاضي نشد من چرا چند ساعتي براش وقت گذاشتم تا او به خواسته اش برسد؟!
اين پاييز ، اين روزهاي باراني پر رعد مرا مي كشد ...مانده ام در كار خودم ...آرامشي ديگر مي خواهم تا مرا دوباره به زندگي بكشاند ...بهانه گير شده ام مي دانم ولي دست خودم نيست ...مي ترسم تا مبادا با زندگي جديدم نسازم ...مي دانم آدما بي وفا همه جا هستند ولي ديگر تو چرا ؟ خوبي كردم بدي ديدم ، بدي نكردم بدي ديدم...از تو مي پرسم آيا بايد به پايان برسم تا تو واقعا خود را به من نشان دهي ؟
پ ن» گرم ياد آوري ياد نه من از يادت نمي كاهم
پ ن » عشق همين بود ؟!فراموش كردنم ؟!حتي گمانم نكنم بداني چقدر از تو ناراحتم...
پ ن » تمام گفتني ها را من گفتم آيا تو تمام شنيدني ها را شنيدي؟
![]()
سلام
سلامی به اندازه باران آخرین روزهای به یاد ماندی دریا
سلامی به اندازه تمام زیبایی های دنیا که در چهره اش انباشته شده
و سلامی با هزار عشق و محبت و تک آهنگ هایی که با آن سوختیم ساخته ایم
این بار و این آپ متعلق به خواهری که برایم مادری کرد و مادری که برایم خواهری کرد است
از مهربانی ها ،از دوستی ها ، از صفایی هیچکس هیچ وصف ندارد که بگوید چون براسی دریاست
به گمانم بی ستاره ترین آسمان زندگی را داشت ولی یک دم به زبان نیاورد و نگفت لحظه ای خسته ام
آری دوست داشتن را می آموختم وقتی به جستجوی نگاهش تو پی عشق و توجه می گشتم
مهربان خواهرم ، خوشبختیت تنها آرزوی جاودانه من است که برایش هر لحظه قلبم می تپد
خیلی وقت ها تو را زیر آواری از غم می دیدم ولی مثل کوه می ایستادی
دلم برای آغوشت تنگ نمی شود مبادا لحظه ای به عقب نگاه کنی
به گذر زمان هایی که کنار هم داشته ایم
به غصه هایی که با هم خورده ایم
آری دیگر وقت آرامش تو
وقت سربلندی من
دوســتت دارم
خواهرم زیبا

ایستاده در باران بی چتر
با تپش قلبی که از سینه ایی بیرون نخواهد زد هرگز
دوستت دارم
دوستت دارم که برایت یک ریز ببارم
بر رگبار ابرها و رحمت ها
بر عطر ها و صداها
بر ترانه هایی که به طعم سرد خاک پیوست
دوستت دارم
باشد اگر بی صدا ترین آهنگم
بی ستاره ترین آسمان شد
دوستت دارم
دوستت دارم در آغوشت ببارم
که آشیانه غم بود و غصه
دوست دارم
لبخندهایت رنگین کمان زندگی ام
بوسه هایت گنج گونه هایم
و رد پایت آسایش همیشگی ام باشد
به آیینه نگاه کن
با چشم هایی پر از عشق و احساس
دوستت دارم
پ ن » امیدوارم همیشه خوشبخت باشی زیبای من
پ ن » اینم فقط به خاطر هیوای مهربونم از هیوا مسیح : می دانم که تازه از زیر چتر برگشته ای/می دانم که وقت نمی کنی دلت برای من تنگ شود /ولی من از دلتنگی تمام وقت ها برگشته ام
![]()
باز آمده ام
با خرواری از کلمات
و علامت های مکرر سوال
که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
و از سنگینی واژه هایی که مرا رها نمی کنند
شاید من خود را و شاید دیگران مرا گم کرده اند... اما می دانم به کدام بهانه
می خواهم دوباره به مانند سال های کودکی ام سر زنده باشم تا در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط او باشد که مرا و دستان سردم را بپذیرد
آیا آسمان می پذیرد؟!
من آسمان را سرخ دوست دارم به همان بغض کودکی خودم
خوبی زندگی دوست دارم ولی ای کاش همیشه می بود تا کسی دیگر مرا دلتنگ نمی دید...
فصل خوش رنگیست پاییز
اما دریغا که باز هم برگ هایش را تنها زیر پا خرد می کنم
تنها با رویایی از آسمان
نمی شود باشد ؟!
خش خش برگها زیر قدم هایم می گویند بگذار تا فرو افتد غرور، تا آنگاه راه آزادی را باز شناسی
اما نه در افتادن
بلکه در پرواز...
در شور پرنده شدن
در آغوش آسمان آرامش
غمگین می شوم وقتی روی میز دستم تاب نمی آرود که ننویسم
و جایش به قاب عکس مشکی اتاقم خیزه شوم عکس،می گویم
که چقدر حرفهای کوکی برایم شیرین بود
حس تازگی و انرژی می داد
انگار توی دلم چیزی فرو می ریخت
حرفهایی که فقط به من می شود گفت
اینجا
همین جا
چیزی در گلویم سنگینی می کند
روز به روز
ساعت به ساعت
سنگین تر و سنگین تر
زیر آواری از کلمات مدفون می شویم و به خواب می رویم
منُ قلم ام و یک تکه کاغذ که قرار بود ...
یقین دارم می توانم از عهده تک تک کار ها بر آیم
درس هایم که سهل است
تمام نا امیدی ام را زیر آوار نگفتن ها دفن می کنم
و خدا را گواه می گیرم به رسم بردگی همیشه سر تسلیم فرود آورم
نکند قافیه ی زندگی در دستان کسی جا ماندِ
نه... واقعیت ندارد بی قافیه شدنم مربوط به کسی باشد
تقسیر کار خودم ، سادگی ام ، لجبازی ام بود
دوست دارم درست همان جایی که آخرین بار آسمان را دیدم قدم زنم
همان جایی که نگفتم کجاست...

پ ن » فقط التماس دارم التماس که دوباره قد راست کنم (خدا کمک کن توی درسم موفق بشم)
پ ن » مگه وقتی همه در ها بسته میشه برای یک آدم دل شکسته یک در باز نیست؟
پ ن »حرفی با سه نقطه کسی مجبور کرده بیای اینجا ؟من فقط واسه خودم می نویسم و وقت هایی می نویسم دلم گرفته ...من هیچ چیزی طوی زندگی ام کم ندارم.
پ ن » با سر درد و چشم درد دنیا رو قشنگ تر می بینم و می نویسم
پ ن » ممنون که تنهام نمی ذارید. آلان دارم به آهنگ نامه عشق الیاس صالحی گوش می دم
اولین نامه عشق رو زیر بارون جا می ذارم / عطر دست هات تو کنار از آسمون می آم /می نویسم با تو زنده ام با اشک توی چشمام/ با تو عاشقی بهترین آرزو هاست/تو رو می سپارم به قلبم/ زیر سقفی از ستاره/هرجای دنیا که باشی دل من چشم انتظاره /اگر دلتنگی و تنها /دست عشقم رو نگه دار/ چشم هات ببند و پیشم اولین نامه رو بردار/
![]()
چقدر اين دست و آن دست مي كنی
با این جمله زیبا تر میشه
بنویس : دوستت دارم
این روزها به خط من خیلی ها عاشق شدن
نگاه می کنی به آیینه
شده چشمای من بشه آیینه تو
تا خودت رو توش نگاه کنی؟
هیس ...یواش تر، آره نذار آسمون بشنوه دلم گرفته و الا باز هم می باره
این همه تنهایی ، سهم بزرگی از یک دلتنگی نیست
می شه تنهام گذاشت ولی نمیشه فراموشم کرد
چی شد ؟من که طوی تمام لحظه هام درک درستی از کار بقیه نداشتم!
حالم خوبه
اونقدر خوب که دارم نگاه می کنم به دنیا
به یک دنیا که واسه دل من حرف هایی رو به یادگار گذاشته
که هیچکس بهونه نبودم رو نمی گیره
راستی راستی داره دنیای من ، میشه من
من یعنی کوه تنها
تحمل دور شدن از خواهرم ، از برادرام شده ترس
غربت این چشمام بیشتر شده اما هیچ کس نمی دونه چرا... .
نمی دانم این حرف ها تا کجا خواهد به این جا کشید؟
این حرف های پر سکوتم از آشفته بازار دل به زبان می رسید
من بهاران را نخواهم دید
دلتنگ خواهم ماند همیشه
نه برای با کسی بودن...نه
برای آمیزش عشق و طعم خوش نگاه
برای عاشقی هایم
برای همه آن چیزهایی که نمی بینی
چه غریب گشته پاییز
جاده درانتها عبور بي حوصله ام کرده
صدایم رنگ اندوه دارد مگر نه؟
دلم مست غم کرده امشب
ولی من دوستش دارم
کمی تشویش و یک دنیا نمی دانم...
مبادا شب بی مهتاب باشی
مرا می خوانی که نیستم
بی گمان
لحظه ی بودن من
لحظه ی دیدن من نیست
من بهاران را نخواهم دید پشت پنجره
كنار تنهایي ، پشت نگاه شیشه اتاق
همان اتاق که قرار است فردا خالی از گل مریم شود ایستاده ام
با آسمانی که فراموش کرده می خواهد ببارد
باراني كه مرا خيس نمي كند
![]()
هیس ...می شنوی پاییز می آید ...پاییز من ،سرنوشت من ، تمام وجود من
این روزها شدم مرد زندگی خیلی ها
الگوی مردی خوب ، برای چند نفر که تو را داداش صدا می زنن
ترس دارد ،که ناگاه به تو دل ببند تو هیچ کاری نکنی
این جور نگاه نکنید ...نگویید این لحظه ها را تجربه نکرده ام .در تمام لحظه هایی که سکوت بند زبان بود اینگونه زندگی می کردم...
همین که داشتم زندگی به جریان می انداختم همه چیز خراب شد
تصمیم گرفتم دوباره سعی کنم ، دوباره از نو ، اما از حکمت خدا وا ماندم
جواب آزمایش های خون همه خوب بود ، هیچی جز درد درونم مرا نمی کشد
آمده ام بی هیچ ترسی اعتراف کنم می خواهم یهو و بی هوا خودم باشم
وقتی عاشق نمی شوم دیگران عاشقم می کنند
کمی گوش بدید صدای قلبم را خوب می شنوید
اونقدر تند می زند که می خواهد از جایش بزن بیرون
عادت روزانه ام بیشتر شده است ...
دیگه از این عادت هم خسته ام
طوی دنیای پر رنگ رنگ می بازی وقتی همه وقتی سراغت رو می گیرن که کارت داشته باشن...
مسخره اس ولی وقتی آدم ها عاشق نیستن بیشتر محتاج محبت اند
بیشتر توجه می خواهی وقتی هیچ کس کنارت نیست
اما جماعت کنارم بی آنکه ببینند کنایه می زنند پس چرا معطلی آستین بالا نمی زنی؟
آره آستین بالا بزنم به دل خوشی چه؟
آن دسته گل هایی هیچ وقت نبودند ؟
در دل می خندم وقتی می گویم شما دست بکار نشوید هر وقت موقعش شد خودم دست گل هایی که کنار گذاشتم نشان می دهم ...کدام دست گل خدا می داند
بی مهری نیست ؟
طوی این روزهای تنهایی یک سنگ صبور نداشته باشی که گوش بده به حرفات
یکی که منو واسم خودم بخواهد
راستی راستی دوستم داشته باشه انگیزه زندگی بهم بده
هدف... هدف بده برای این راه دشوار
ولی به جای این ها ، حرف هات بریزی طوی این دل کوچیک 22 سالگی
دوست داشتن چقدر سخت شده است این روزها
بهای دوست داشتن ها گرون شده
طوی آسمان یک ستاره داشته باشی با آن حرف بزنی ارزون تر تمام می شه
اما بهتر است زندگی کنی با هیچ ستاره ، نه کسی نگرانت است نه کسی هست دلت را خورد کند
رگ بار امشب همان غم من است که لب ریز است
چشمان من شانه هاي مادرم را كم آورده است
بُريده ام از عاقل بودن از صبور بودن از خنده هاي حساب شده...
كودكي ام را گم كرده ام
گم شدم ميان هياهوي آدم ها
دلم مي خواهد يك بچّگي ناب و دست نخورده را دوباره تجربه کنم
رهگذر برام دعا کن
آره قول شکسته شد چشم هایم شوری دوباره مز مزه کرد
چشمام بــــ...

![]()
اين روزهاي گرم تابستون منو ياد چند سال پيش سال هاي خيلي دور ولي نزديك برد
همون ابرهاي پاييزي كه داستان منو شروع كرد
بي خبر از همه جا
دل ساده ام رو به سمت جاده اي برد كه آخرش رسيد به اين جا
با همين چشم هايي بخاطر خواهرم فداش كردم
عيب اين نيست كه شايد كم سو كم سو تر شدن
عيب اين که توان جواب محبت های تو ندهم
زيبا ...خواهري نمي دوني دلم واسه آغوش گرمت چقدر تنگ شدِ
اين كه خبرت رو يواشكي مي گيرم فقط برای اين که نگران من نباشي
دلهره نداشته باشی به خوشبختی خودت فکر کنی
فقط بهانه بی مهری ...
تنها نيستم طوي تمام دقيقه هام
با تنهايي ام زنده ام زندگي مي كنم
نگران نباش
برای من لبخندهاي تو يك دنيا ارزش داره چون هر وقت لبخند مي زني
ياد مادر مي افتم همون نگاه پر از نگراني
تولدت مبارک خواهری

تو رو طوی گریه می بوسم
تو که غرق لبخندی
طوی این حالی که من دارم
چرا چشم هات می بندی
بزار این آخرین روزها کنارت باشم
براز این روزها بیشتر به یادت باشم
براز طوی این خونه بیشتر طوی آغوش باشم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
![]()
نمی دونم از کجا باید شروع کنم
از اشتباهاتی که گذشت یا از هدف هایی شاید هدف نبودن که به مقصد نرسید
اما این رو می دونم و مطمئن بودم خواسته حقیقی خود خودم بود
شاید زندگی رو سخت گرفتم که به من سخت گرفت
بزارید از اولین هدف زندگیم بگم که می خواستم پزشک بشم و طوی همون انشاء های کلاس اول راهنمایی می نوشتم دوست دارم در آینده پزشک شوم تا مرحم زخم همه آدمهایی باشم که درمونی برای دردهایشون ندارن.
اما با افت نمراتم که نمی دونم چرا و از کجا شروع شد مدرسه ام رو عوض کردم تمام دوستانی که طوی 4، 5 سال طوی اون مدرسه داشتم فراموش شدن میشه گفت اولین شکست من بود.
با عوض شدن مدرسه ام کلاس دوم راهنمایی رو خوب شروع کردم نمراتی خواستم طوی اون مدرسه بدست اوردم و تونستم معدلم رو برسون نزدیک 19. یواش یواش داشتم امیدوارم می شدم و با همین فکر رفتم به سوم راهنمایی .همه چیز خوب بود چیزی نبود که من نداشته باشم
یک خانواده خوب و مذهبی ،یک مدرسه خوب،یک هدف بزرگ که برای بهش رسیدن همه کاری می کردم تا بد ترین روز زندگی ام سر رسید .همون روز، همون اذان ، همون خبر بد
دیگه چیزی نبود جبران نداشتنش رو بکنه...هرچی سعی می کردم هفته های اول نمی تونسم به خودم بیام تا این دوم خبر بد زندگیم رو شنیدم که خانواده خوب و دوست داشتنی ما رو بهم ریخت و معنی خانواده رو برام عوض کرد .شد زندگی با 3 برادر یک خواهر .تمام تلاشم رو کردم تا نمراتم سال سوم خوب بشه و تونستم درس بخونم و به هدفم برسم اما با این تفاوت که دیگه نمی خواستم پزشک بشم تا نبینم که نمی تونم جون کسی از مرگ نجات ندیم .
رفتم اول دبیرستان گفتم می شم مهندس کامپیوتر چون تا موقع کسی به اندازه من از کامپیوتر اطلاعات نداشت.
تمام تلاشم کردم اما از شانس بد من معلم ریاضی سال اول من خیلی بدی در حقم کردم و من چوب لجبازیم رو خوردم .نمی دونم تا به حال معلمی به این شکل وجود داشت یا نه . طوی بد ترین لحظه مریض شدم نمره ریاضی ام 10 شد منم بی خبر از همه چیز .مدرسه مانع از ادامه تحصیل من طوی رشته ریاضی شد و فقط موند یک راه و رفتن به رشته تجربی و چون من از رشته مهندسی ژنتیک که رشته جدیدی بود خوشم می اومد تلاش کردم دنیال علاقه ام رو بگیرم اما حامی ای نبود که بتونم پشتش بایستم راهم رو ادامه بدم ...همه چیز بدتر بدتر شد سقف نمرات رسید بود به 17 دیگه همه امیدم به یاس رسیده بود تا این که کسی رو طوی دوران بچگیم خاله سارا صدا می کردم دیدم ...خیلی باهاش حرف زدم و گفت تو باید یکی از مهم ترین آدمایی بشی که دنیا به چشم دیده فقط به خاطر مادرت و خواهرت...سال سوم خوب پیش بردم معدلم رو رسوندم به 19 تا رسید امتحانات آخر ترم سوم ... بیشترین صدمه رو بهم زد و معدلم رسید به 16و معدل کتبی ام اصلا باور کردنی نبود .وقتی پام گذاشتم پیش دانشگاهی دیدم همه بچه ها درسهای سال سوم مرور کردن و من ازشون خیلی عقبم .شروع کردم درس خوندن. پیش دانشگاهی بود که به خودم گفتم اگه نتونم امسال قبول بشم یک سال دیگه درس می خونم ، بعد عید که مهمترین تلاشم بود جواب امتحان های جامع کنکورهای آزمایشی خیلی نا امیدم کرد با وجود این سعی ام رو ادامه دادم اما بدترین موقع برای خواهرم اتفاقی افتاد که همه چیز بهم خورد .امتحانم خیلی بد شد با وجود این گفتم می شینم می خونم اما خواهرم بهم گفت قبول شدن طوی سال دوم سخت تر از سال اول با این وجود پا گذاشتم دانشگاه طوی رشته ای کوچیکترین علاقه ای در کار نبود .
همه امید های واهی می دادن می گفتن می تونی همه که اول رشته اشون رو دوست ندارم ...
خوندم خوندم اما می دونسم راهی که می رم به آبادی راه نداره...تمام چالش ها این بود و یک دوست داشتن که فکر کنم تنها دلیل زندگیم شده ...طوی این مدت تنها خدا کنارم بود و بهم امید می داد ...
اینکه آپ امشب با شب های دیگه فرق می کنه فقط فقط دلیل اینکه می خواهم تمام این چیزها رو فراموش کنم و تمام نداشته ام امشب به داشته هام تبدیل کنم
طوی این ماه عزیز تنها خواستم اینکه خدا اون چیزی که به صلاح من بهم بده ...
یک دعا دارم امشب شاید زندگیم به خاطر بعضی از موضوعات عوض بشه و فقط دوسال وقت داشته باشم زندگیم رو بسازم لطفا برام دعا کنید .همین

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید
دوست دار همه شما متین
![]()
