
باز آمده ام
با خرواری از کلمات
و علامت های مکرر سوال
که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
و از سنگینی واژه هایی که مرا رها نمی کنند
شاید من خود را و شاید دیگران مرا گم کرده اند... اما می دانم به کدام بهانه
می خواهم دوباره به مانند سال های کودکی ام سر زنده باشم تا در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط او باشد که مرا و دستان سردم را بپذیرد
آیا آسمان می پذیرد؟!
من آسمان را سرخ دوست دارم به همان بغض کودکی خودم
خوبی زندگی دوست دارم ولی ای کاش همیشه می بود تا کسی دیگر مرا دلتنگ نمی دید...
فصل خوش رنگیست پاییز
اما دریغا که باز هم برگ هایش را تنها زیر پا خرد می کنم
تنها با رویایی از آسمان
نمی شود باشد ؟!
خش خش برگها زیر قدم هایم می گویند بگذار تا فرو افتد غرور، تا آنگاه راه آزادی را باز شناسی
اما نه در افتادن
بلکه در پرواز...
در شور پرنده شدن
در آغوش آسمان آرامش
غمگین می شوم وقتی روی میز دستم تاب نمی آرود که ننویسم
و جایش به قاب عکس مشکی اتاقم خیزه شوم عکس،می گویم
که چقدر حرفهای کوکی برایم شیرین بود
حس تازگی و انرژی می داد
انگار توی دلم چیزی فرو می ریخت
حرفهایی که فقط به من می شود گفت
اینجا
همین جا
چیزی در گلویم سنگینی می کند
روز به روز
ساعت به ساعت
سنگین تر و سنگین تر
زیر آواری از کلمات مدفون می شویم و به خواب می رویم
منُ قلم ام و یک تکه کاغذ که قرار بود ...
یقین دارم می توانم از عهده تک تک کار ها بر آیم
درس هایم که سهل است
تمام نا امیدی ام را زیر آوار نگفتن ها دفن می کنم
و خدا را گواه می گیرم به رسم بردگی همیشه سر تسلیم فرود آورم
نکند قافیه ی زندگی در دستان کسی جا ماندِ
نه... واقعیت ندارد بی قافیه شدنم مربوط به کسی باشد
تقسیر کار خودم ، سادگی ام ، لجبازی ام بود
دوست دارم درست همان جایی که آخرین بار آسمان را دیدم قدم زنم
همان جایی که نگفتم کجاست...

پ ن » فقط التماس دارم التماس که دوباره قد راست کنم (خدا کمک کن توی درسم موفق بشم)
پ ن » مگه وقتی همه در ها بسته میشه برای یک آدم دل شکسته یک در باز نیست؟
پ ن »حرفی با سه نقطه کسی مجبور کرده بیای اینجا ؟من فقط واسه خودم می نویسم و وقت هایی می نویسم دلم گرفته ...من هیچ چیزی طوی زندگی ام کم ندارم.
پ ن » با سر درد و چشم درد دنیا رو قشنگ تر می بینم و می نویسم
پ ن » ممنون که تنهام نمی ذارید. آلان دارم به آهنگ نامه عشق الیاس صالحی گوش می دم
اولین نامه عشق رو زیر بارون جا می ذارم / عطر دست هات تو کنار از آسمون می آم /می نویسم با تو زنده ام با اشک توی چشمام/ با تو عاشقی بهترین آرزو هاست/تو رو می سپارم به قلبم/ زیر سقفی از ستاره/هرجای دنیا که باشی دل من چشم انتظاره /اگر دلتنگی و تنها /دست عشقم رو نگه دار/ چشم هات ببند و پیشم اولین نامه رو بردار/
![]()
چقدر اين دست و آن دست مي كنی
با این جمله زیبا تر میشه
بنویس : دوستت دارم
این روزها به خط من خیلی ها عاشق شدن
نگاه می کنی به آیینه
شده چشمای من بشه آیینه تو
تا خودت رو توش نگاه کنی؟
هیس ...یواش تر، آره نذار آسمون بشنوه دلم گرفته و الا باز هم می باره
این همه تنهایی ، سهم بزرگی از یک دلتنگی نیست
می شه تنهام گذاشت ولی نمیشه فراموشم کرد
چی شد ؟من که طوی تمام لحظه هام درک درستی از کار بقیه نداشتم!
حالم خوبه
اونقدر خوب که دارم نگاه می کنم به دنیا
به یک دنیا که واسه دل من حرف هایی رو به یادگار گذاشته
که هیچکس بهونه نبودم رو نمی گیره
راستی راستی داره دنیای من ، میشه من
من یعنی کوه تنها
تحمل دور شدن از خواهرم ، از برادرام شده ترس
غربت این چشمام بیشتر شده اما هیچ کس نمی دونه چرا... .
نمی دانم این حرف ها تا کجا خواهد به این جا کشید؟
این حرف های پر سکوتم از آشفته بازار دل به زبان می رسید
من بهاران را نخواهم دید
دلتنگ خواهم ماند همیشه
نه برای با کسی بودن...نه
برای آمیزش عشق و طعم خوش نگاه
برای عاشقی هایم
برای همه آن چیزهایی که نمی بینی
چه غریب گشته پاییز
جاده درانتها عبور بي حوصله ام کرده
صدایم رنگ اندوه دارد مگر نه؟
دلم مست غم کرده امشب
ولی من دوستش دارم
کمی تشویش و یک دنیا نمی دانم...
مبادا شب بی مهتاب باشی
مرا می خوانی که نیستم
بی گمان
لحظه ی بودن من
لحظه ی دیدن من نیست
من بهاران را نخواهم دید پشت پنجره
كنار تنهایي ، پشت نگاه شیشه اتاق
همان اتاق که قرار است فردا خالی از گل مریم شود ایستاده ام
با آسمانی که فراموش کرده می خواهد ببارد
باراني كه مرا خيس نمي كند
![]()
هیس ...می شنوی پاییز می آید ...پاییز من ،سرنوشت من ، تمام وجود من
این روزها شدم مرد زندگی خیلی ها
الگوی مردی خوب ، برای چند نفر که تو را داداش صدا می زنن
ترس دارد ،که ناگاه به تو دل ببند تو هیچ کاری نکنی
این جور نگاه نکنید ...نگویید این لحظه ها را تجربه نکرده ام .در تمام لحظه هایی که سکوت بند زبان بود اینگونه زندگی می کردم...
همین که داشتم زندگی به جریان می انداختم همه چیز خراب شد
تصمیم گرفتم دوباره سعی کنم ، دوباره از نو ، اما از حکمت خدا وا ماندم
جواب آزمایش های خون همه خوب بود ، هیچی جز درد درونم مرا نمی کشد
آمده ام بی هیچ ترسی اعتراف کنم می خواهم یهو و بی هوا خودم باشم
وقتی عاشق نمی شوم دیگران عاشقم می کنند
کمی گوش بدید صدای قلبم را خوب می شنوید
اونقدر تند می زند که می خواهد از جایش بزن بیرون
عادت روزانه ام بیشتر شده است ...
دیگه از این عادت هم خسته ام
طوی دنیای پر رنگ رنگ می بازی وقتی همه وقتی سراغت رو می گیرن که کارت داشته باشن...
مسخره اس ولی وقتی آدم ها عاشق نیستن بیشتر محتاج محبت اند
بیشتر توجه می خواهی وقتی هیچ کس کنارت نیست
اما جماعت کنارم بی آنکه ببینند کنایه می زنند پس چرا معطلی آستین بالا نمی زنی؟
آره آستین بالا بزنم به دل خوشی چه؟
آن دسته گل هایی هیچ وقت نبودند ؟
در دل می خندم وقتی می گویم شما دست بکار نشوید هر وقت موقعش شد خودم دست گل هایی که کنار گذاشتم نشان می دهم ...کدام دست گل خدا می داند
بی مهری نیست ؟
طوی این روزهای تنهایی یک سنگ صبور نداشته باشی که گوش بده به حرفات
یکی که منو واسم خودم بخواهد
راستی راستی دوستم داشته باشه انگیزه زندگی بهم بده
هدف... هدف بده برای این راه دشوار
ولی به جای این ها ، حرف هات بریزی طوی این دل کوچیک 22 سالگی
دوست داشتن چقدر سخت شده است این روزها
بهای دوست داشتن ها گرون شده
طوی آسمان یک ستاره داشته باشی با آن حرف بزنی ارزون تر تمام می شه
اما بهتر است زندگی کنی با هیچ ستاره ، نه کسی نگرانت است نه کسی هست دلت را خورد کند
رگ بار امشب همان غم من است که لب ریز است
چشمان من شانه هاي مادرم را كم آورده است
بُريده ام از عاقل بودن از صبور بودن از خنده هاي حساب شده...
كودكي ام را گم كرده ام
گم شدم ميان هياهوي آدم ها
دلم مي خواهد يك بچّگي ناب و دست نخورده را دوباره تجربه کنم
رهگذر برام دعا کن
آره قول شکسته شد چشم هایم شوری دوباره مز مزه کرد
چشمام بــــ...

![]()
اين روزهاي گرم تابستون منو ياد چند سال پيش سال هاي خيلي دور ولي نزديك برد
همون ابرهاي پاييزي كه داستان منو شروع كرد
بي خبر از همه جا
دل ساده ام رو به سمت جاده اي برد كه آخرش رسيد به اين جا
با همين چشم هايي بخاطر خواهرم فداش كردم
عيب اين نيست كه شايد كم سو كم سو تر شدن
عيب اين که توان جواب محبت های تو ندهم
زيبا ...خواهري نمي دوني دلم واسه آغوش گرمت چقدر تنگ شدِ
اين كه خبرت رو يواشكي مي گيرم فقط برای اين که نگران من نباشي
دلهره نداشته باشی به خوشبختی خودت فکر کنی
فقط بهانه بی مهری ...
تنها نيستم طوي تمام دقيقه هام
با تنهايي ام زنده ام زندگي مي كنم
نگران نباش
برای من لبخندهاي تو يك دنيا ارزش داره چون هر وقت لبخند مي زني
ياد مادر مي افتم همون نگاه پر از نگراني
تولدت مبارک خواهری

تو رو طوی گریه می بوسم
تو که غرق لبخندی
طوی این حالی که من دارم
چرا چشم هات می بندی
بزار این آخرین روزها کنارت باشم
براز این روزها بیشتر به یادت باشم
براز طوی این خونه بیشتر طوی آغوش باشم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
![]()
نمی دونم از کجا باید شروع کنم
از اشتباهاتی که گذشت یا از هدف هایی شاید هدف نبودن که به مقصد نرسید
اما این رو می دونم و مطمئن بودم خواسته حقیقی خود خودم بود
شاید زندگی رو سخت گرفتم که به من سخت گرفت
بزارید از اولین هدف زندگیم بگم که می خواستم پزشک بشم و طوی همون انشاء های کلاس اول راهنمایی می نوشتم دوست دارم در آینده پزشک شوم تا مرحم زخم همه آدمهایی باشم که درمونی برای دردهایشون ندارن.
اما با افت نمراتم که نمی دونم چرا و از کجا شروع شد مدرسه ام رو عوض کردم تمام دوستانی که طوی 4، 5 سال طوی اون مدرسه داشتم فراموش شدن میشه گفت اولین شکست من بود.
با عوض شدن مدرسه ام کلاس دوم راهنمایی رو خوب شروع کردم نمراتی خواستم طوی اون مدرسه بدست اوردم و تونستم معدلم رو برسون نزدیک 19. یواش یواش داشتم امیدوارم می شدم و با همین فکر رفتم به سوم راهنمایی .همه چیز خوب بود چیزی نبود که من نداشته باشم
یک خانواده خوب و مذهبی ،یک مدرسه خوب،یک هدف بزرگ که برای بهش رسیدن همه کاری می کردم تا بد ترین روز زندگی ام سر رسید .همون روز، همون اذان ، همون خبر بد
دیگه چیزی نبود جبران نداشتنش رو بکنه...هرچی سعی می کردم هفته های اول نمی تونسم به خودم بیام تا این دوم خبر بد زندگیم رو شنیدم که خانواده خوب و دوست داشتنی ما رو بهم ریخت و معنی خانواده رو برام عوض کرد .شد زندگی با 3 برادر یک خواهر .تمام تلاشم رو کردم تا نمراتم سال سوم خوب بشه و تونستم درس بخونم و به هدفم برسم اما با این تفاوت که دیگه نمی خواستم پزشک بشم تا نبینم که نمی تونم جون کسی از مرگ نجات ندیم .
رفتم اول دبیرستان گفتم می شم مهندس کامپیوتر چون تا موقع کسی به اندازه من از کامپیوتر اطلاعات نداشت.
تمام تلاشم کردم اما از شانس بد من معلم ریاضی سال اول من خیلی بدی در حقم کردم و من چوب لجبازیم رو خوردم .نمی دونم تا به حال معلمی به این شکل وجود داشت یا نه . طوی بد ترین لحظه مریض شدم نمره ریاضی ام 10 شد منم بی خبر از همه چیز .مدرسه مانع از ادامه تحصیل من طوی رشته ریاضی شد و فقط موند یک راه و رفتن به رشته تجربی و چون من از رشته مهندسی ژنتیک که رشته جدیدی بود خوشم می اومد تلاش کردم دنیال علاقه ام رو بگیرم اما حامی ای نبود که بتونم پشتش بایستم راهم رو ادامه بدم ...همه چیز بدتر بدتر شد سقف نمرات رسید بود به 17 دیگه همه امیدم به یاس رسیده بود تا این که کسی رو طوی دوران بچگیم خاله سارا صدا می کردم دیدم ...خیلی باهاش حرف زدم و گفت تو باید یکی از مهم ترین آدمایی بشی که دنیا به چشم دیده فقط به خاطر مادرت و خواهرت...سال سوم خوب پیش بردم معدلم رو رسوندم به 19 تا رسید امتحانات آخر ترم سوم ... بیشترین صدمه رو بهم زد و معدلم رسید به 16و معدل کتبی ام اصلا باور کردنی نبود .وقتی پام گذاشتم پیش دانشگاهی دیدم همه بچه ها درسهای سال سوم مرور کردن و من ازشون خیلی عقبم .شروع کردم درس خوندن. پیش دانشگاهی بود که به خودم گفتم اگه نتونم امسال قبول بشم یک سال دیگه درس می خونم ، بعد عید که مهمترین تلاشم بود جواب امتحان های جامع کنکورهای آزمایشی خیلی نا امیدم کرد با وجود این سعی ام رو ادامه دادم اما بدترین موقع برای خواهرم اتفاقی افتاد که همه چیز بهم خورد .امتحانم خیلی بد شد با وجود این گفتم می شینم می خونم اما خواهرم بهم گفت قبول شدن طوی سال دوم سخت تر از سال اول با این وجود پا گذاشتم دانشگاه طوی رشته ای کوچیکترین علاقه ای در کار نبود .
همه امید های واهی می دادن می گفتن می تونی همه که اول رشته اشون رو دوست ندارم ...
خوندم خوندم اما می دونسم راهی که می رم به آبادی راه نداره...تمام چالش ها این بود و یک دوست داشتن که فکر کنم تنها دلیل زندگیم شده ...طوی این مدت تنها خدا کنارم بود و بهم امید می داد ...
اینکه آپ امشب با شب های دیگه فرق می کنه فقط فقط دلیل اینکه می خواهم تمام این چیزها رو فراموش کنم و تمام نداشته ام امشب به داشته هام تبدیل کنم
طوی این ماه عزیز تنها خواستم اینکه خدا اون چیزی که به صلاح من بهم بده ...
یک دعا دارم امشب شاید زندگیم به خاطر بعضی از موضوعات عوض بشه و فقط دوسال وقت داشته باشم زندگیم رو بسازم لطفا برام دعا کنید .همین

امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید
دوست دار همه شما متین
![]()
يكم دنيا عوض ميشه
وقتي آدما زياد دلواپست ميشن
دلواپس تو و تنهايي هات
انگار يك جور مهم ميشي وقتي تو رو با يك چشم ..
يا با يك زخم زير چشم
امسال نشد مثل سال هاي قبل نيمه شعبان روزه بگيرم
مخصوصا امسال كه نذر گردنم بود
عوض اون پا گذاشتم به يك بيمارستان با 400 مريض
رزيدنت هايي كه خودم بهشون حسوديم شد كه چرا تلاشم سر كنكور كم بود
كه به بزرگترين آرزوم نرسم
...
شايد مقصر زخم چشمم خودم باشم كه مثل هميشه ساكت نشدم
داد و بيداد ها رو گوش كردم عوض صبر كردم
از كوره در رفتم
...
بگذريم
امشب تازه بخيه ها كشيدم
ترحم دوست ندارم پس نگين به سلامتي حالت خوب
چون متنفرم از اين جمله
اين كوچك شمرده شدن ها نخواستم و هيچ وقت هم نمي خوام
آره مي بيني امشب بد جوري دلم تنگ
همون جوري مه بي اعتنا از تمام سوال ها گذشتي
بدجوري حس مي كنم مي خوام ببارم
اما نمي شه
نه اصلا نمي خوام ببارم
حتي زماني طوي اوج بد بياري ام

گلویم بغض سنگینی دارد
ودلم ازبغض گلویم سخت گرفته است
نگرانم که این بغض سنگین
درگلویم لانه کند
و الا ترکش می دادم تا بي درنگ چشمانم را
پر ازسیلاب کند
پ ن: باز نبينم بپرسين كجا بودم و چي شد چون جواب نمي دم
![]()
امشب روز پرواز است
پرواز من
پرواز بسوی تمام آرزو های دست نیافتنی
امشب پشت دیوار های این اتاق، سردی به وضوح حس می شود
سردی خانواده ای حالا جز نام از آن نمانده
هر کدام از ما به گوشه ای پرت شده ایم و فقط به فکر خویش به راه خود ادامه می دهیم
بد است ؟به گمانم بد باشد با خانواده ای که تمام معنایش برادر داشت ُ خواهر
حالا از من
از برادرانم؟
از خواهر چه خبر؟
آنقدر با هم لجبازی کرده ایم تا بالاخره به پایان رسید وحدت با هم بودنمان؟
از باران چه خبر؟
از باد کسی خبر دارد؟
چه کسی نام خاک را هم به زبان می آورد؟
یاد این تکه شعر افتادم
آدم ها با هم غریبند
بی وفا دنیا رو دیدند
کسی که کسی رو نداره
تو رو یاد من میاره
...
بگذریم آنقدر تلاش کردم تا جای خالی دیگری در خانواده حس نشود که جای خود را هم گم کرده ام
دلم برای صمیمیتمان تنگ شده است مادر
غروب به خانه سر می زند هر کدام از ما به گوشهای از خانه دل خوش می کنیم تا شب شود
آسمان خوب می داند پای هر غروب من کدام جاده پیش می گیرم
دیگر کسی توان آرام کردن من را هم ندارد حتی پنجره...
راستش را بخواهی کسی دیگر مرا به یاد نمی آورد تا چه رسد به پنجره که بخواهد آرامم کند
مثل دریایی شده ام که مدام به صخره ها چنگ می زند
یا شاید ابر شده ام که با کوچکترین بغض ...
خدا را شکر خدا همین نزدیکی هاست و الا نمی دانستم باید چه می کردم
دیگر خوب می دانم به سزای کدام گناهم را به دوش می کشم که خدا این چنین بر من غضب می کند
دوست دارم چشم هایم می بستم تا صبح فریاد می زدم تا جواب را دهی چرا من؟
...
نمی دانی چقدر شیرین است پشت سر کسی راه بروی بی آنکه ، تو را ببیند
یک دل سیر دلتنگی ات را وا بکنی بی آنکه او بداند
تمام غصه هایت در همین چند لحظه دیدنش
در این چند گام حرکت فراموش کنی
دل شوره داشته باشی مبادا سرش را برگرداند تو را ببیند
تصور کنی از آخرین روزها دیدنش کمی لاغر تر شده
اما هنوز مهربان باشد
مثل همیشه با وقار
مثل همیشه دوست داشتنی باشد
و چقدر تلخ است توان نداشته باشی قدم هایت به او نزديك کنی و به اجبار حرف دلت گوش بدهی که می گوید : آهسته تر گام بردار
بگذار برود، او که دیگر تو را به رویای خویش راه نمی دهد
نگران چه هستی ، او که دیگر فراموشت کرده
و از آن تلخ تر این که همان طور که پشت سرش راه می روی او راهش را جدا کند و تو تنها بتوانی او را به خدا بسپارمی و به راه خود ادامه بدهی
واقعا زندگی یک تپش قلب پیوسته است؟
بوم ، بوم ...
در انعکاس صدای سینه ام
شوق شروع صبح دیگر به گوش می رسد
در لحظه لحظهء اوج گیری روحم
می پسندیدم تا اجل می رسید
اما حالا...
هنگامی مفهوم زندگی را در رگهایم جاری کردند
در خمار معنایش ماندم
سعی در باز شناسی اش دارم ولی برای من طفل، هنوز سخت است
سخت است تنها اولین قدم ها را دوباره بر داشتن
رؤیاها را یکی پس دیگری ، حلقه حلقه مثل دود قیلیان نیست کردن
خدا یا کمک تا دوباره زندگی خویش را بسازم
پ ن : مدتی گذشته است و من باز دلتنگ کلید های کیبوردم شده ام تا دوباره یک دلتنگ ، از نو بنویسد
پ ن : چی می شد آدما ...فراموشش کنید
پ ن : آدما تصور قوی دارن
![]()
آدمیان هم دیگر غریب شده اند با من
با من ساده و دل سپرده
گهگاه که دلتنگ می شدم به سراغ مادر می رفتم
اما این روزها عجیب دلتنگ پیدا کرده ام
به یک بهانه سراغ مرا می گیرند
به یک بهانه مرا پی کاری می فرستند
دیگر راه پیمایی با دوستان آرامم نمی کند
شاید ...
وقتی من دلتنگ می شوم چه کسی جواب می دهد
هیچ کس
بعد مدت ها خواستم صدایی آشنا را بشنوم
ولی دوباره این جمله : گوشی مشترک مورد نظر خاموش می باشد
دیگر عادت کرده ام
هم صحبت من این روزها همین جملات سرد بی روح همیشگی اند
آری همین جملات که در هیچ دفتری جز دفتر دل ام ثبت نمی کنم
من خوب می دانم روزی ماه از آسمان ام خواهد رفت
بی هیچ ونگ و وایی
و من می دانم آسمان تشنه می بارد
بی هیچ بهانه ای
و این را هم می دانم که چرا غروب های بهار برای طعنه به من خورشید را پنهان می کند
صدای شکوفه ها کوچه و خیابان دیده ای؟
من که زیاد به آنها فکر کرده ام ساده بی هیچ ادعایی ثمره درخت می شوند
انگار می دانند چه باید بِشَوند
کاش کسی به من می گفت چه بشوم
شاید می گویند ولی من به بهانه نشنیدن آن خود را به کَر بودن می زنم
ها ؟
تمام این مدت به فضای محو بيرون از پنجره اتاق خيره بودم
و بی وقفه نم اشک هایم را با آستين پیراهنم پاک می کردم متوجه شدی؟
گمان نکنم
سعی می کردم در مقابل بغض و نفس های بی تاب غروب کم نیاورم
چشم هایم يک دور توی اتاق می چرخد ، چند لحظه روی رايانه توقف می کنم
و باز به پنجره ی باز و ابرهای سفید آسمان خيره می شوم
راستی چرا اگر آسمان سفید است آبی اش می بینیم ؟
پس چرا من هر چه سعی می کنم رنگ تنهایی کم رنگ نمی بینم ؟
حرف نمی زنم ، بغضم فرو می برم...اما لال نمی شوم
از خانه می زنم بیرون پی این و آن
و باز آشنایی از کوی ما گذر کرد و ولی مرا نشناخت.

پ ن » یک دوست فراموش شده ، حرفت رو قبول ندارم.
پ ن »بعد این مدت حرفی نداشتم برای گفتن.
پ ن »شاید خدا داره کمک می کنه تا گذشته رو دوباره بدست بیارم خدایا ممنونم فقط کمکم کن قدرشو بدونم.
![]()
در این لحظه خالی و پر سکوت
و دراین اتاق تاریک
به دنبال کلمه می گردم
انگار نسیمی دمیده می شود در این سکوت
تا مرا شوق بافتن کلمات را دهد
نوید بهار دیگر
نسیم می آید تا این ظلمت را کنار زندُ و درهم شِکند
آسمان می بارد در اولین روزهای بهار
و انگار پنجره22 سال باران را ندیده
همه می دانند
که من از روزنه های نور سوی امید بودم
همه می دانند
در تلاجم لحظات چه بر من می گذرد
و همه می دانند جز خودم
که کدام راه و کدام چاه است...
و ترسی مبهم از دوست داشتن
مجنون می شوم نا گاه
و نا آگاه دوست می دارم
و به یاد فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
بهاری در بهار از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای در باور فاصله ها
ابر بغضم همنوای باران می شود
امشب
و دلتنگی بسان حزن غم
که مرا به یاد خاطرات می اندازد
چقدر دلم می خواهد
در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای بهانه به قندیلک های خاطره دل خوش کنم
تا از فراز غرور فرود آیم و ساده باشم
و پنجره ای را رو به صبح بگشایم
و با سیاهی قلمم بر هر برگ سفید بنویسم
دوسـ....
و دستی همیشه منتظر دوباره نوشتن
...
و کاش هزاران واو به این واو ها اضافه می کردم

می خوام با دست خیال خدا رو نقاشی کنم
می خوام رو زانوهاش اشک بریزم
می خوام هوا رو بارونی کنم
گریه کنم گذشت ام رو
سر روی پاهاش بذارم
بگم غریبم و بی نشون
برس به دادم
می خوام رو تارو پود شهر مقصد رو رها کنم
طوی این هوای بی نفس برم و به آخر برسم
برم یک جایی که فقط
تو باشی و بی کسی هام
طوی سر نوشت دست ببرم
بهشت رو تا خودت بیام
طوی نفس آخر عشق
تنها تر از خدا شدم
اشکی نمونده طوی چشم هام
با گریه بی وفا شدم
غصه شکسته دلم رو
آخر این صفر کجاست
وقت بریدن منه
دلهره از دلم جداست
تنها تر از خیال تو دلم رو به دریا می زنم
منو رو صدا کن که می خوام
دل از جدایی بکنم
دست هام بگیر که می دونم
تویی که می میمونی با من
این اون محال ممکن
مثل اشک شیشه با من
پ ن : دهه آخر اسفند و دهه اول فروردین خیلی خوب بود یکی از پسر خاله هام و دو تا از دختر خاله هام و یکی از پسر عموهام عروسشون بود دوتاش خیلی خوب بود خوش گذشت اما نمی دونم چرا سر هر عروسی بغض می کنم می بینم کسی داره خوشبخت می شه.![]()
پ ن : چرا فکر می کنن نوشته های من مخاطب خاص داره ؟ من برای خودم می نویسم.
پ ن :من در لحظات تنهاییم می نویسم اما من نه زیاد تنهام و نه زیاد غمگین.
پ ن :از دهم همین ماه دارم می رم سر کار یک کار قرار دادی یکساله امیدوارم از عهده اش بر بیام.
پ ن :دلم هوس کرده مسافر بشه...
پ ن :سال پر از موفقیت براتون آرزو دارم ![]()
![]()
انتظار واژه غریبی است
همراه حزن است و پریشانی
وقتی صدایی در خانه نباشد انتظار هم طولانی تر می شود
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
پس این زمان کی می خواهد تمام شود تا آسوده سر به بالین بگذارم
همین دیشب بود بی قراری می کردم از نبود ن ها
ولی امشب نگرانم
نگران خود...؟!
مثل دریا که موج اش دل ساحل می لرزاند
دیگر جنون دریا در من دمیده شد
بی آنکه بدانم خطا می کنم
و بر قلب دیگران می لرزانم
چه کنم ...
نمی شود...
نمی توانم...
هنوز دیر است
و هنوز انتظار زود
مرا از قاب خاکستری خاطرات پاک کرده اند
مثل نگاه ماتی می مانم که لبخند بر لبانش نمی چسبد
یا شاید نگاه گنگ تصویر هایی شده ام که سخن نمی گویند
چرا داغ دل تازه کنم
دلم می خواست چیزی برایت بنویسم
راستش دلم باز تنگ بود
و باز قولم زیر پا بود
می دانم حرفی بزنم سکوت می شنوم
آری هنوز بین حرف هایم سرم پایین می اندازم
می دانم دارد از دیر هم دیر تر می شود
بی خوابی شب های سرد و بی بهانه زمستان به پایان می رسد
و بهار از راه می رسد ولی من هنوز آماده نشده ام
دیگر خطوطی را کلمه نخواهم کرد و کلمات که جمله نخواهم ساخت
کسی فاصله من تا خدا نمی داند ؟
شاید نزدیک و شاید دور
کیست راز بهار را بداند
راز بهار خاطره است
خاطرات یعنی همین
تکه هایی از زمانی دورکه در قعر وجود می رقصد
خاطراتم...؟!
خاطراتی پُر زالفت
خاطراتی شاد
خاطراتی پُر ز غربت
خاطراتی تار
خاطراتی پُر ز آبستن های تلخ
حاصل همخوابیِ حس ُ حافظه
در زمان حال
در زمان حال دیروز
در زمان حال امروز

پ ن : عیدتون پیشاپیش مبارک
پ ن : دلم تنگ شده ...
ادامه مطلب
![]()
