
امشب روز پرواز است
پرواز من
پرواز بسوی تمام آرزو های دست نیافتنی
امشب پشت دیوار های این اتاق، سردی به وضوح حس می شود
سردی خانواده ای حالا جز نام از آن نمانده
هر کدام از ما به گوشه ای پرت شده ایم و فقط به فکر خویش به راه خود ادامه می دهیم
بد است ؟به گمانم بد باشد با خانواده ای که تمام معنایش برادر داشت ُ خواهر
حالا از من
از برادرانم؟
از خواهر چه خبر؟
آنقدر با هم لجبازی کرده ایم تا بالاخره به پایان رسید وحدت با هم بودنمان؟
از باران چه خبر؟
از باد کسی خبر دارد؟
چه کسی نام خاک را هم به زبان می آورد؟
یاد این تکه شعر افتادم
آدم ها با هم غریبند
بی وفا دنیا رو دیدند
کسی که کسی رو نداره
تو رو یاد من میاره
...
بگذریم آنقدر تلاش کردم تا جای خالی دیگری در خانواده حس نشود که جای خود را هم گم کرده ام
دلم برای صمیمیتمان تنگ شده است مادر
غروب به خانه سر می زند هر کدام از ما به گوشهای از خانه دل خوش می کنیم تا شب شود
آسمان خوب می داند پای هر غروب من کدام جاده پیش می گیرم
دیگر کسی توان آرام کردن من را هم ندارد حتی پنجره...
راستش را بخواهی کسی دیگر مرا به یاد نمی آورد تا چه رسد به پنجره که بخواهد آرامم کند
مثل دریایی شده ام که مدام به صخره ها چنگ می زند
یا شاید ابر شده ام که با کوچکترین بغض ...
خدا را شکر خدا همین نزدیکی هاست و الا نمی دانستم باید چه می کردم
دیگر خوب می دانم به سزای کدام گناهم را به دوش می کشم که خدا این چنین بر من غضب می کند
دوست دارم چشم هایم می بستم تا صبح فریاد می زدم تا جواب را دهی چرا من؟
...
نمی دانی چقدر شیرین است پشت سر کسی راه بروی بی آنکه ، تو را ببیند
یک دل سیر دلتنگی ات را وا بکنی بی آنکه او بداند
تمام غصه هایت در همین چند لحظه دیدنش
در این چند گام حرکت فراموش کنی
دل شوره داشته باشی مبادا سرش را برگرداند تو را ببیند
تصور کنی از آخرین روزها دیدنش کمی لاغر تر شده
اما هنوز مهربان باشد
مثل همیشه با وقار
مثل همیشه دوست داشتنی باشد
و چقدر تلخ است توان نداشته باشی قدم هایت به او نزديك کنی و به اجبار حرف دلت گوش بدهی که می گوید : آهسته تر گام بردار
بگذار برود، او که دیگر تو را به رویای خویش راه نمی دهد
نگران چه هستی ، او که دیگر فراموشت کرده
و از آن تلخ تر این که همان طور که پشت سرش راه می روی او راهش را جدا کند و تو تنها بتوانی او را به خدا بسپارمی و به راه خود ادامه بدهی
واقعا زندگی یک تپش قلب پیوسته است؟
بوم ، بوم ...
در انعکاس صدای سینه ام
شوق شروع صبح دیگر به گوش می رسد
در لحظه لحظهء اوج گیری روحم
می پسندیدم تا اجل می رسید
اما حالا...
هنگامی مفهوم زندگی را در رگهایم جاری کردند
در خمار معنایش ماندم
سعی در باز شناسی اش دارم ولی برای من طفل، هنوز سخت است
سخت است تنها اولین قدم ها را دوباره بر داشتن
رؤیاها را یکی پس دیگری ، حلقه حلقه مثل دود قیلیان نیست کردن
خدا یا کمک تا دوباره زندگی خویش را بسازم
پ ن : مدتی گذشته است و من باز دلتنگ کلید های کیبوردم شده ام تا دوباره یک دلتنگ ، از نو بنویسد
پ ن : چی می شد آدما ...فراموشش کنید
پ ن : آدما تصور قوی دارن
![]()
آدمیان هم دیگر غریب شده اند با من
با من ساده و دل سپرده
گهگاه که دلتنگ می شدم به سراغ مادر می رفتم
اما این روزها عجیب دلتنگ پیدا کرده ام
به یک بهانه سراغ مرا می گیرند
به یک بهانه مرا پی کاری می فرستند
دیگر راه پیمایی با دوستان آرامم نمی کند
شاید ...
وقتی من دلتنگ می شوم چه کسی جواب می دهد
هیچ کس
بعد مدت ها خواستم صدایی آشنا را بشنوم
ولی دوباره این جمله : گوشی مشترک مورد نظر خاموش می باشد
دیگر عادت کرده ام
هم صحبت من این روزها همین جملات سرد بی روح همیشگی اند
آری همین جملات که در هیچ دفتری جز دفتر دل ام ثبت نمی کنم
من خوب می دانم روزی ماه از آسمان ام خواهد رفت
بی هیچ ونگ و وایی
و من می دانم آسمان تشنه می بارد
بی هیچ بهانه ای
و این را هم می دانم که چرا غروب های بهار برای طعنه به من خورشید را پنهان می کند
صدای شکوفه ها کوچه و خیابان دیده ای؟
من که زیاد به آنها فکر کرده ام ساده بی هیچ ادعایی ثمره درخت می شوند
انگار می دانند چه باید بِشَوند
کاش کسی به من می گفت چه بشوم
شاید می گویند ولی من به بهانه نشنیدن آن خود را به کَر بودن می زنم
ها ؟
تمام این مدت به فضای محو بيرون از پنجره اتاق خيره بودم
و بی وقفه نم اشک هایم را با آستين پیراهنم پاک می کردم متوجه شدی؟
گمان نکنم
سعی می کردم در مقابل بغض و نفس های بی تاب غروب کم نیاورم
چشم هایم يک دور توی اتاق می چرخد ، چند لحظه روی رايانه توقف می کنم
و باز به پنجره ی باز و ابرهای سفید آسمان خيره می شوم
راستی چرا اگر آسمان سفید است آبی اش می بینیم ؟
پس چرا من هر چه سعی می کنم رنگ تنهایی کم رنگ نمی بینم ؟
حرف نمی زنم ، بغضم فرو می برم...اما لال نمی شوم
از خانه می زنم بیرون پی این و آن
و باز آشنایی از کوی ما گذر کرد و ولی مرا نشناخت.

پ ن » یک دوست فراموش شده ، حرفت رو قبول ندارم.
پ ن »بعد این مدت حرفی نداشتم برای گفتن.
پ ن »شاید خدا داره کمک می کنه تا گذشته رو دوباره بدست بیارم خدایا ممنونم فقط کمکم کن قدرشو بدونم.
![]()
در این لحظه خالی و پر سکوت
و دراین اتاق تاریک
به دنبال کلمه می گردم
انگار نسیمی دمیده می شود در این سکوت
تا مرا شوق بافتن کلمات را دهد
نوید بهار دیگر
نسیم می آید تا این ظلمت را کنار زندُ و درهم شِکند
آسمان می بارد در اولین روزهای بهار
و انگار پنجره22 سال باران را ندیده
همه می دانند
که من از روزنه های نور سوی امید بودم
همه می دانند
در تلاجم لحظات چه بر من می گذرد
و همه می دانند جز خودم
که کدام راه و کدام چاه است...
و ترسی مبهم از دوست داشتن
مجنون می شوم نا گاه
و نا آگاه دوست می دارم
و به یاد فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
بهاری در بهار از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای در باور فاصله ها
ابر بغضم همنوای باران می شود
امشب
و دلتنگی بسان حزن غم
که مرا به یاد خاطرات می اندازد
چقدر دلم می خواهد
در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای بهانه به قندیلک های خاطره دل خوش کنم
تا از فراز غرور فرود آیم و ساده باشم
و پنجره ای را رو به صبح بگشایم
و با سیاهی قلمم بر هر برگ سفید بنویسم
دوسـ....
و دستی همیشه منتظر دوباره نوشتن
...
و کاش هزاران واو به این واو ها اضافه می کردم

می خوام با دست خیال خدا رو نقاشی کنم
می خوام رو زانوهاش اشک بریزم
می خوام هوا رو بارونی کنم
گریه کنم گذشت ام رو
سر روی پاهاش بذارم
بگم غریبم و بی نشون
برس به دادم
می خوام رو تارو پود شهر مقصد رو رها کنم
طوی این هوای بی نفس برم و به آخر برسم
برم یک جایی که فقط
تو باشی و بی کسی هام
طوی سر نوشت دست ببرم
بهشت رو تا خودت بیام
طوی نفس آخر عشق
تنها تر از خدا شدم
اشکی نمونده طوی چشم هام
با گریه بی وفا شدم
غصه شکسته دلم رو
آخر این صفر کجاست
وقت بریدن منه
دلهره از دلم جداست
تنها تر از خیال تو دلم رو به دریا می زنم
منو رو صدا کن که می خوام
دل از جدایی بکنم
دست هام بگیر که می دونم
تویی که می میمونی با من
این اون محال ممکن
مثل اشک شیشه با من
پ ن : دهه آخر اسفند و دهه اول فروردین خیلی خوب بود یکی از پسر خاله هام و دو تا از دختر خاله هام و یکی از پسر عموهام عروسشون بود دوتاش خیلی خوب بود خوش گذشت اما نمی دونم چرا سر هر عروسی بغض می کنم می بینم کسی داره خوشبخت می شه.![]()
پ ن : چرا فکر می کنن نوشته های من مخاطب خاص داره ؟ من برای خودم می نویسم.
پ ن :من در لحظات تنهاییم می نویسم اما من نه زیاد تنهام و نه زیاد غمگین.
پ ن :از دهم همین ماه دارم می رم سر کار یک کار قرار دادی یکساله امیدوارم از عهده اش بر بیام.
پ ن :دلم هوس کرده مسافر بشه...
پ ن :سال پر از موفقیت براتون آرزو دارم ![]()
![]()
انتظار واژه غریبی است
همراه حزن است و پریشانی
وقتی صدایی در خانه نباشد انتظار هم طولانی تر می شود
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
پس این زمان کی می خواهد تمام شود تا آسوده سر به بالین بگذارم
همین دیشب بود بی قراری می کردم از نبود ن ها
ولی امشب نگرانم
نگران خود...؟!
مثل دریا که موج اش دل ساحل می لرزاند
دیگر جنون دریا در من دمیده شد
بی آنکه بدانم خطا می کنم
و بر قلب دیگران می لرزانم
چه کنم ...
نمی شود...
نمی توانم...
هنوز دیر است
و هنوز انتظار زود
مرا از قاب خاکستری خاطرات پاک کرده اند
مثل نگاه ماتی می مانم که لبخند بر لبانش نمی چسبد
یا شاید نگاه گنگ تصویر هایی شده ام که سخن نمی گویند
چرا داغ دل تازه کنم
دلم می خواست چیزی برایت بنویسم
راستش دلم باز تنگ بود
و باز قولم زیر پا بود
می دانم حرفی بزنم سکوت می شنوم
آری هنوز بین حرف هایم سرم پایین می اندازم
می دانم دارد از دیر هم دیر تر می شود
بی خوابی شب های سرد و بی بهانه زمستان به پایان می رسد
و بهار از راه می رسد ولی من هنوز آماده نشده ام
دیگر خطوطی را کلمه نخواهم کرد و کلمات که جمله نخواهم ساخت
کسی فاصله من تا خدا نمی داند ؟
شاید نزدیک و شاید دور
کیست راز بهار را بداند
راز بهار خاطره است
خاطرات یعنی همین
تکه هایی از زمانی دورکه در قعر وجود می رقصد
خاطراتم...؟!
خاطراتی پُر زالفت
خاطراتی شاد
خاطراتی پُر ز غربت
خاطراتی تار
خاطراتی پُر ز آبستن های تلخ
حاصل همخوابیِ حس ُ حافظه
در زمان حال
در زمان حال دیروز
در زمان حال امروز

پ ن : عیدتون پیشاپیش مبارک
پ ن : دلم تنگ شده ...
ادامه مطلب
![]()
ماهي در آسمان نيست
ستارگان براي خود چشمك مي زنند
آيين نبودن پا برجاست هنوز
و افسون درد من ...
سخت است گفتن و شنيدن
براي مني كه 2 هفته بعد از بلوغ مادرم به سوي خدا پر كشيد
نه مي دانستم چه كنم
نه مي خواستم بدانم
مثل هر صبح بود آن آدينه رفتن
آن عذاب نبودن
هيچ سمفوني نيست كه بتوان براي تو بنوازد
براي تو ترانه بسرايد
كاش رفتنت با اجازه من بود
و آنگاه من مي رفتم به جاي تو
تو كه ريشه هاي زندگي خواهر و برادرانم بودي
مي ماندي و من مي رفتم
ملالي نيست جز نديدنت
باز در خانه تنها نشسته ام چشم دوخته ام با اين صفحه پر از درد
يادم نمي رود هر روز پشت پنجره مي ايستادي تا از مدرسه بيايم
و به هر پا گرد مي رسيدم بگويم : مامان گشنمه...
نميدانم براي كسي پيش آمده يا نه براي گفتن يك جمله اينقدر دل تنگ شود
من 8 سال است دلتنگ همين يك جمله ام
همين يك جمله دو كلمه اي و 10 حرفي
آن ظهر در خانه نبودي تا اين جمله را برايت تكرار كنم
ولي وقتي چهره پر اشك خواهرم را ديدم قلبم از جا ايستاد
پرسيدم مادر كو...
هيچي جواب نشنيدم
چشم هايش را پاك كرد و گفت : هنوز از بيمارستان نيومده
چند دقيقه اي طول نكشيد كه خبر رفتنت را برايم آوردند
يادت هست گفته بودي اگر آيـة كرسي را حفظ كني برايت جايزه دارم...
اما نشد هنوز هم آيه آخر حفظ نكردم
هنوز از دستانت پر مهرت جايزه نگرفتم
هنوز به ياد همين خاطره هر بار ديدگانم تَر مي شود
سخت است نبودنت براي من آشفته
.
پـ ايـ ا ن

قد برافراشته از سینه دشت
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب ان دشت خموش
تا دهم بوسه بر ان سنگ
تا کشم چهره بر ان خاک سیاه،
سرخوش از باده تنهایی خویش !
شب ، هم اغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از ان دشت خموش
باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد
![]()
تازه از خواب تولد برخواسته
بنگر
بنگر به نگاه پاک و غریبي اش
و صدایی که با ملائک هم نواست
و تپش قلبش چون
تیک تاک ساعتی
که تازه کودک شده
تازه
برای
دنیایی که
با همه کس
حتی ، زمان غریبه است
می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران

زندگي مي كنيم با...
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران
و این است تولد
سر آغاز زیستن و زندگی
تولدت مبارک

پ ن: امیدوارم شروع بیست و دو سالگی ام همراه با شروع موفقیت باشه من که خیلی امیدوارم
پ ن:نمی دانم ...
![]()
انا لله و انا اليه الراجعون
تازه 3 ساعت از در گذشت پدربزرگم می گذره
اصلا باورم نمیشه دیگه دستاش رو طوی دستام حس نمی کنم
از خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم
اما ...
چه راحت رفت
چه تلخ فراموش شد
می دونم کسی برات اشک نریخت
می دونم مرگت از قبل دیدی
پدربزرگ خوبم روحت شاد
به مادر سلام مرا برسان
خـــــــدااااااااااحافظ
...............
.........
.....
انگار خوشی نمی خواست من رازش رو بفهمم

پ ن : برای شادی روحش صلوات
![]()
وقتی شروع می کنم به نوشتن
با این که تنها نیستم باز تنهایی را حس می کنم
این سایه سیاه همه جا سر افکنده ام کرد
به خاطر این سیاهی روحم
خیلی دروغ گفتم
خیلی بدی کردم
خیلی خطا کردم
سعی می کنم کم رنگ کم رنگ تَرش کنم
اما ...
خدایا اگر تنهام بگذاری نمی توانم صبر کنم
شاید تا آخر امسال بیشتر طول نکشد
که من بمانم یک حس تنهایی که با خوشبختی خواهر و برادرم آغاز می شود
می دانی جز خوشبختی آنها هیچ نخواستم
هرگز نخواستم ناراحتی هایشان ببینم
برای زندگی تو تنها امید ام هستی
می دانم باید سر حرفی که زده ام بمانم
مسئولیت کلمه هایی را به هم چسبانده ام به دوش کشم
وقتی حس می کنم نیستی ...
آن سایه سیاه نمی گذارد درست تصمیم بگیرد و وادار می کند تا برای گذشته ...
خدایا چرا نمی توانم امشب حرف هایم را تمام کنم ؟
آخر به تو نگویم به چه کسی بگویم
می دانم که می دانی...
محرم هم از راه رسید و خوب می دانی که چرا ...
که چرا تمام حساب هایم را مرتب می کنم
هنوز از خودم راضی نیستم
هنوز مرد ...
خداوندا راهی که برایم قرار دادی دشوار است
اما توکل می کنم به خودت
به بزرگیت
به کرامتت
به جلالت
به تمام صفاتی تو داری من ندارم یاری ام کن
راضی ام به تقدیری که برایم گذاردی
تو که می دانی چرا راه سخت را انتخاب کردم
آری جایی دست هایم لرزید خطا کردم
اما آن زمان فکر کردم تنهایم تو نیستی
تاوانش خواهم ...
ببخش
خدا یا ببخش
خداوندا تنها یک خواسته دارم
تنهایم نگذار
کمک کن تا در درس هایم موفق باشم
محرم می آید و باز آب شرمیگین می شود
از امام حسین (ع)
از عباس (ع)
از زینب (س)
از طفل خرد سال علی اصغر
از جوانی که از مرد هم جوان مرد تر بود
اما تقدیری بود که باید رقم می خورد
با شهامتی که شهادت ساخت
با اسارتی که آزادی ساخت
با ایثاری که اسلام ساخت
آری مولا شهادت را انتخاب کرد تا با ایثار و آزادگی اسلام را همیشه زنده بدارد
پ ن : التماس دعا ، برام دعا کنید که امتحاناتم به خوبی بدم
پ ن : کاش می شد عاشورا به کربلا می رفتم
پ ن : نظرات بسته ام چون شرمنده دستای گلم نباشم که نمی تونم بهشون سر بزنم
![]()
پاییز کم کم خود حاضر می کند تا بدرقه اش کنم
چه حیف ...!
تازه به خش خش برگ ها زیر پاهایم عادت کرده بودم
حیف دیگر صدای زیبا ترین ترانه کودکی ام نمی شنوم
اما فرقی نمی کند چون جایش را صدای باران خواهد گرفت
و باز یلدا خواهد آمد
و آن قصه هیزم شکن پیر دوباره زنده خواهد شد
راستی می دانی چرا شب یلدا دوست دارم بیدار بمانم؟
چون آن داستان خیلی قدیمی دوست دارم
بگذار کمی برایت تعریف کنم ، قشنگِ
از روزگاران قدیم می گوید
در این شب هیزم شکنی می آید در هر خانه را می زند
به هر خانه یک هیزم می دهد
و این هیزم ها صبح روز بعد می شود یک تکه طلا
و انتظار این شب سرد و بلند برای این است که آن خاطرات را از دست ندهم
جالب است ولی هیچ کس این قصه را بلد نیست
هیچ کس آن هیزم شکن را
آن تکه طلا را به یاد ندارد
بگذریم
امروز تنها به کنار دریا رفتم و خاطرات کودکی را زنده کردم
یادش بخیر چه لذت بخش بود شیطنت های کودکی من
همیشه کنار ساحل می ایستادم منتظر می شدم تا آب به عقب رود من جلو می رفتم تا لبه آب
بعد هم تند تند موج را می پاییدم تا مبادا خیس شوم و سریع به عقب باز می گشتم
و هر وقت کفش هایم خیس می شد با خنده کنار مادر می رفتم می گفتم :مامان خیس شدم
او هم یک اخم دوست داشتی بهم می کرد می گفت: چرا مراقب نبودی
اما حالا هر بار کنارش می روم می ایستم برای این است کمی با سرمای خویش آرامم کند و
تمام آرزوها و رازهایم از من بگیرد و مرا به فراموشی وادار کند
...
بی هیچ اراده ای روی شن ها نشستم
و خیره شدمُ سکوت کردم
نمی دانم این سکوت تا کی ادامه داشت
اما با اولین قطره های باران از جایم بلند شدم
خوب می دانم از لابه لای جمله هایی که در تمام این روزها برایش نوشتمو او فقط جوابشان را با سکوت داد چه منظوری داشت
هنوز آواره ام و گمشده ... و باید بگردم خودم را، باورهایم را پیدا کنم؟
...
کاش می شد بنويسی ...حتی تلخ
جوري تلخ که اين بغضِ لعنتي بشكند
بلکه شايد که مرا خلاص کند
این روزها دوباره زنده شدم
کَم کمَک دوباره تازه می شوم
شاید به خاطر دلداری های شبانه رهگذر باشد
ممنون رهگذر که به یک آواره ، پناه می دهی به حرف های تلخش را می شنوی

.................................. .
بگذریم
یک نفس باقی تا سپیده دمی بی طلوع و ابری
بهتر است بروم پای درس ، هنوز نشانه ای که امروز لای کتاب گذاشتم جُم نخورده
فردا جمعه است و من آخرین کلاس این ترم دانشگاه را دارم
دلم برای استاد رنجبر تنگ می شود...

پ ن : شب یلدای پر خاطره ای داشته باشید
پ ن : زیاد به این طراحی گیر ندیدن همچین کسی وجود نداره
پ ن : همیشه آرزو داشتم یک نمایشگاه بزنم اما نه تواناییش رو داشتم نه مهارتش رو
پ ن : نزدیک امتحاناتِ منم حسابی درگیر درس می شم از اینکه پیشتون نمی آم منو ببخشید
![]()
پا هایم از کتابخانه بیرون می گذارم
به اطرافم نگاه می کنم و به این فکر می کنم چه چیزی در اطرافم تغییر کرده
که حالا هوای تازه برایم تازگی دارد
تنها تغییر این بود وقتی وارد می شدم آسمان این طور تاریک نبود
اما حالا بعد 3 ، 4 ساعت خورشید غروب کرد
انگار دل آسمان می تپد
در راه در فکر خویش بودم
انگار تمام دست های واسطه برای کمک به یک بنده کوتاه شده
دوست
آشنا
قرض ، دارو
در خیابان که راه می روم زل می زنم به ويترين ها
به گمانم آنجا
پشت ویترین تمام دنيا را در بسته هاي رنگي و براق مي فروشند
اما مثل کودکی که توان خرید ندارد
می بینم توان خرید ندارم سر افکنده می شوم و مايوس
بهانه خوبی برای آرام گریستن نیست
رهگذر شب هایم هم را نمی بینم که بگوید باید چکار کنم
راستی چه کسی دلش می سوزد که راهنما یک کور باشد
چقدر دلم برای دلداری ها خواهرم تنگ شد
سوگند به اشک های نماز مغرب و عشا
این روزها چشم های همه غرق نیاز و شبنم
روی گونه هر آدمی چند قطره غم
می بینی سعی می کنم غمگین ننویسم
اما کلمات شاد با من بی حیا همراه نمی شود
من هم بهانه می کنم بهانه مرگ
پس چرا جواب نمی دهی خدا؟
کم کم دیگر دارد باورم می شود که مرا به غم طلسم کرده اند
روزگار خواهد گذشت می دانم اما نمی دانم
می توانم این چنین شب های پر اضطراب را دوباره به پایان ببرم
یا باز دستم می لرزد جمله سلام خوبی می نویسم؟
اما بهتر است یک مرده باشم تا مزاحم
شاید خوشبختی تو طوی نبودن من است
این روزا کارم شده تماشا کردن مردن پرنده ها
این روزا دیگه تو قلب کسی جا ندارم
برای یک رهگذر سودی ندارم
چه درد آور اين تقدير
که انسان باشي با اختياري که تعريفش را مي داني
اما نمي فهمي چرا نمی توانی جلوی خویش را بگیری
راستی این جمله از کی بود که گفت :
چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد و زلال ،
در برابرت ميجوشد و ميخواند و مينالد ، تشنه آتش باشي و نه آب
این را کجا شنیدم ؟
کجا خواندم؟
چقدر روزهای پاییز بی معرفت است که زود به شب می رسد
نمی دانم چرا شب ها اضطراب و تردید در دلم رخنه می کند
مدام دنبال چیز گمشده ای می گردم
دیگر چشم هایم یخ زده
بس که در این نیمه شب دنبال سوزن در انبار کاه گشتم
...

هیچ کلامی نیست
معتاد شدم
به چشم ها
به گوش ها
به تمام همه این آوا ها
قول داده ام دیگر در قبرستان واژه ها به دنبال کلمه نگردم
ولی این روزا مشق شبم یک صفحه آشفتگیِ
می دونم هنوز یک نفر زنده است
بی کفن
بی گور
و نمی خواد که برگرده
به هذیون های شبونه
به کوبش دیوار های کاغذی سفید
لبریزم می شم
از پلاسیده شدن واژه ها
پس چرا
پس چرا دیوانه فراری نمی شم؟
دلم می خواد امشب بارون بیگره
اما حیف که نمیشه منم یکبار به آرزوهام برسم
حتی دیگه نمیشه بهم بگه خیلی بدی
نه نمیشه ...

پ ن : فقط واسم دعا کنید اونم زیاد
![]()