چه زیباست امشب ابری و بغض آلود پنجره را باز کنی گونه هایت نسیم لذت بخشی را درک خواهند کرد تا پنجره را گشودم بی آنکه به خواهم لبخندی به لبم هدیه دادم مگر بد است از سر دیوانگی کمی لبخند زنم این همه مجنون یکی از آنها من به چه ؟به خودم به همه آرزوهایی که در سر دارم غمگین و افسرده می شوم زمانی که می دانم یکی از آنها همیشه رویا باقی خواهد ماند خدا می داند که چگونه در آسمان ها به دنبالت می گردم لحظه ای هر چند کوتاه اما دوست دارم مال من باشي حیف دست هایم کوتاه است و الا انگشتانم درنگ نمی کردنند برای تصاحبت چه می شد کاش همه شب امشب بود آرام و پر سکوت پر هياهو و اشك بار امشب لحظه اشك و لبخند را براي هميشه به خاطر خواهم سپرد زيرا مي دانم براي خودم هم تكرار خواهد شد حس غربی است اما گمان کنم سرخ آبی وجودم دوباره زنده گشته می دانم كوتاه خواهد بود پس به آن دل خوش نخواهم ماند چه حس زیبایی است که ... این سه نقطه را می گذارم تا دیگران غصه دار من نباشند حقیقت تلخ است اما می گویم کسی مرا دوست ندارد زماني كه در بستر به سقف اتاق مي نگرم دلم مي گيرد آري سقف اتاقم از افكارم كدر شده بس كه به آن زل زدم امشب با پنجره باز خواهم خوابید تا حسرت بر دلم نماند كه بگوید رنگ آرامش هیچگاه ندیدم نمی دانم لابه لای برگ های درخت انجیر کنار بوته های خشکیده گل یاس به دنبال چه می گردم بچه که بودم عاشق سادگی بودم هنوز هم هستم دشوار نیست که ساده بگویم دوستت دارم مي بيني بغض لذت بخشي در هنجره ام موج مي زند اشتباه نكن بغضم از غم نيست از ديدن مرواريد هاي لحظه اشك و لبخند است بامداد تمام شد نازنين حال باز من خواهم ماند و يك تنهايي ديگر بعد اين لحظه خواهم رفت و بر سجاده عشق سجده شكر به جاي خواهم آورد برای مدتی خداحافظ آسمان مرا ببخش که تنهایت می گذارم دوستان برای یک مدت می خوام برم سفر خدانگهدارتون![]()
+
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط امیر متین
|
باران از آسمان فرو آي تا كمي از غصه هايم به تو بسپارم مي دانم تنها نيستم اما گهگاهی فراموش می کنم باران مي خواهم امشب برايت شكايت بنويسم باران چيزي نمانده از او كه مي شناختي از آن آرامشي تو و خدايت به من هديه داده ايد چيزي نمانده گمان نكنم كاسه صبرم لبريز شده چون اگر گشته بود تمام اتاق ام را فرياد پر مي كرد تمام خانه سيل اشك فرا مي گرفت تو گفته بودي خاطرات را مچاله كنم به سطل زباله بگذارم دلخوشي زندگي ام شده همين گاه به گاه به آسمان بنگرم منتظر آمدنت شوم ديروز شادي را در خيابان ديدم در مشت گره كرده كودك خردسال آري در دست بستني داشت آن لحظه به آن كودك حسوديم گشت كه چه ساده خوشحال است چرا مدام شادي زندگي ام را گم مي كنم چرا بايد هميشه غمي نهفته در سينه داشته باشم مي دانم كه تنها نيستم مي دانم هر گاه بخواهم تو هستي اما چرا آسمان مرا نامحرم خود مي داند غروب آسمان ديروز را به ياد داري پشت همان ساختمان بلند پنهان شد آري ساختمان غرور را مي گويم هر از گاهي خودم هم به بالاي آن مي روم تعجبت براي چيست؟ مي خواهي بگويي تو كه در زندگي مغرور نبودي و حتي معنايش نمي داني شايد من از خودم افسانه مي سازم و غرور را لاي داستان هاي عاشقي رمانتيك پنهان مي كنم داستان دفتر آبي رويا را به خاطر داري آخرش چه شد ...خنده ات مي گيرد اما پسرك مغرور عشق رويا را باور نكرد و او پايان دفتر اين جمله را نوشت : تو زماني خواهي فهميد چرا عمرم را برايت دادم كه برج غرورت فرو ريخته است خداحافظ داستان تنهايي ققنوس چی ؟ آن يكي كه غرور ققنوس پيش سيمرغ شكست و ديگر متولد نشد چه داستان هاي دلخوش كننده اي بودند كه باد خاكستر آنها را همراه خود به فراموشي سپرد به كجا دارم مي روم باران امشب ببار و به زمين آي تا كمي از غصه هايم را به دل خاك بسپاري (باز هم نتوانستم شاد بنويسم متاسفم براي خودم ...) ....... .... ... .. . در عزل پرتو حسنت ز تجلي دم زند عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زند ديگران قرعه قسمت همه به عشق زنند دل غــم ديده ما بود كه همه بر هم زنند
این چنین آرام آرام
از کنار آخرین پنجره که می گذشتم
خسته راه رفته بودم
مي داني تنهایی ام در امتداد دستهایت بزرگتر شد
من اینجا
تا تلاقی تمام خطوط موازی
تا پر شدن صدای قلبم
به انتظارت خواهم نشست
+
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط امیر متین
|