تبليغاتX
غم اين خفته چند آب در چشم ترم مي شكند

نشسته ای به دنیایی فکر می کنی که پر از دورویی و دورنگی و دروغ ، دروغ هایی بعضا معنی دروغ را نمی دهند اما باز هم فکر می کنی می بینی دروغ است ، دروغ است برای دلسوزی کسی را از خود دور کردن ، دروغ است به چشمانت نگاه کنی و بگویی دوست داشتنی در کار نیست ،دروغ است بگویی خوبم ولی باز ته دل بدانی دلت کمی زندگی می خواد و دروغ است بگویی شب ها به هیچ چیز فکر نمی کنی . نازیباست دنیایی خوبی را با بدی ها و دلواپسی را بی تفاوتی ها نشانت می دهند ، دیگر دایه داغ تر از مادر کسی نیستم تا بگویند دلش می سوزد پس بگذار بیشتر بسوزد  و تو مبهوت می مانی از خوبی که می کنی و آن وقت بدهکار بدی می شوی که در حقت انجام می دهند و افسوس می خوری برای آنکه چرا نگذاشتی به چاه بیافتتد ، آنان حقشان دخمه تاریک دو دلی دنیاست . به قول معرف تو را سنَن َ.آخر یکی نیست بگوید تو را چه به خوبی کردن آن هم به قدری به قدر معرفتی. راستی دیروز علی را دیدم و گفتم بی معرفت شدی علی جون .گفت معرفت را دیدی سلام مرا بهش برسان. راست گفت بنده خدا معرفت با چه می سنجند این روزها . هر وقت به ساعت نگاه می کنم پشیمان می شوم چرا در رختخواب نیستم و نشسته ام از حال و احوال خود گله گذاری می کنم .

هیچگاه اردیبهشت را دوست نداشتم همیشه مرا تلخ می کرد و حالا تلخ تر شکلات های تلخی شدم که با چند من عسل که سهل است با یک تن عسل هم نمی توان خورد . یک نیست بیاید بگوید این مرگ را از من بگیرد تا آرام بگیرم در این روزهای پر استرس؟

دیگر توان هیچ کدام گوشه و کنایه ای را ندارم و فقط به این فکر می کنم فقط در این شهر خراب شده نباشم و اگر هستم از خانه بیرون نزنم و بتمرگم درس بخوانم .برای خنداندن شکلک های شب های من جلوی آیینه این روزها کم نیست و نمی دانم اویی که در ایینه است چرا خنده تلخ بر لبانش دارد .

هیس کسی صدایی میشنود این صدای هیاهوی قلب پسرکی است که انقدر مهربان دارد نمی داند به کدامشان بگوید چرا با دلم این دنیا بد می کند؟ مثل این پسرک های عاشق شدم که مدام بهونه بی توجهی عشق می گیرند ، گمون کنم من عاشقم خودم هستم و به خود بی توجه ، اینکه چرا نمی توانم با او مهربان باشم نمی دانم.اغلب اوقات به این درس فکر می کنم و به کارهایی که می کنم و حقیقت دارد من تسلیم کرده ام زندگی را در وجود این پسرک. شاید برای شما اتفاق نیافتاده باشد که لحظه ای که از سرمای رفتار دیگران فریاد بزنی بس است دیگر بس است ؟ بی جهت حساس شده ام به رفتار ها آدمک های اطرافم. نمی دانی شب ها چه حال و احوالی دارم . نای بر خواستن یک لیوان اب خوردن را هم ندارم.دراز می کشم و فکر می کنم چرا شب ها سقف این اتاق روح از بدن می گیرد.

 

به یاد قلبت باش ، یک نفر هست که این جا ، بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو ، تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی، از دوری تو دلگیر است. ای خوب ، یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،به نگاه تو دوخته و شب و روز دعایش اینست ، زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد. یادت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را و همه هستی و رؤیایش را به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد. یک نفر هست که با تو تک و تنهاست. یادت باشد ، یک نفر هست به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی.

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 8:56 توسط متین| |

سوز صدای گس کدام باد باز مرا افسون کرده است که دوباره بر گشته ام تا اینگونه با نوشتن آرامش برگیرم ، نمی شود این کوله بار غم بگذارد کمی من آرام بر زندگی بتابم و از بهار زندگی ام لذت برم اما شاید حقیقت باشد و زمستان من بهار و بهار من زمستان است.

 

این جماعت خیال باف و غرق در رویا گمان کردند که من نمی شکنم . آره شاید مثل سابق شکننده نباشم ولی باز کنارشان می میانم تا زخم بال هایشان ترمیم شود و همین که خوشحال از گشایش بال هایشان شدند دیگر پشت سرشان نگاه نمی کنندُ می روند ُ می روند ُ می روند .خیال کردند روزگار من رسم عاشقی را باخته و دیگر نام و نشانی از علایق های گذشته در من نیست شاید زخم های زندگی ام کشنده نباشد اما چنانی نیست که فکرش را می کنند . مثل دوست داشتنی است که اگر قرار باشد تکرار شود باز هم شبی بی چراغ خواهد بود و در حسرت تحقق یافتن می ماند و تمام کوچه پس کوچه های بارانی باز زیر قدم های من طی می شود و باران مرا غسل فراموشی می دهد و دیگر هیچ رنگین کمانی به صورتم نمی تابد تا چشم هایم ، شیرینی کودکانه خودش را داشته باشد و شاید همین دشواری هاست که مرا قوی تر و شایسته تر ساخت . دوست داشتم دوباره ، آری دوباره خورشیدی دیگر درخشیدنش را به زندگی ام آغاز می کرد ولی خودم را به آن کوچه معروف علی چپ می زنم تا همه آنهایی که مرا می شناسند گمان کنند سر پسرک شلوغ است تا مزاحم در بسته اتاق تنهایی ام نشوند.

 

دیشب دلم هوس یک باران جانانه کرده بود و نمی دانم چرا خدا دل تنگ حرف دلم شد ، ممنونم خدایا از این همه خوبی ات و خوشحال هایی که بر سر راهم می گذاری و من فقط می توانم با همان ایما و اشاره هایی که مادر یادم داد تشکر کنم.

 

روز اول سال که از خواب بیدار شدم به عزیزانی فکر کردم که دیگر گرمی دست هایشان حس نمی کنم و خوشبختی هایی که در سال گذشته ترک خورند ، وای چقدر زود پیر میشوم با این فکر ها .درختم دوباره نفس بکش ، گل ها غنچه دهید و دنیایم را پر عطر امید کنید ، ترجیح می دادم وقتی چشم هایم به سال جدید باز می شد صورت خواهرم جلوی رویم بود تا تاریکی اتاقم. کجایی که دلم هوایت را کرده ، اگر می دانستی چقدر سهم دست هایم از عشقت بی نصیب است ، می امدی و مرا با خود می بردی به همان جایی نه در رویا من می کنجد و نه به فکر  آدم نما های دور و برم.دلم تنگ است برای بودن با تو برای لمس لحظات کنارت .ارام ارام شمار سال های نداشتن دور رقمی شد و یک دهه نبودت بزرگترین چالش زندگی ام شد.خدایا می دانم که می دانی بودنش برایمان چه آرامشی بود ، پس چرا دست هایمان از او کوتاه کردی؟!

 

آمادگی بهار را نداشتم اما بهار رسید و من غافل از او سرم گرم تماشای خط مستقیم زندگی بودم.امشب به سان شب های پیش شمع حسرت ارزوهایم روشن بود و ذره ذره اب میشد و من برای مرگ شمع حسرتم لباس سفیدی بر تن کردم تا بداند غمگین اشکایش نیستم اما دلم می خواست امشب کسی برای گفتن تسلیت به دلم سر می زد ، ای کاش. کاش می توانستم کمی برای خود اشک بریزم اما بهانه محکمی یا جای ترک بر دیوار دلی نبود ، هر چه که بود بهانه بود . یک مشت آشفتگی بیهوده که به قول خودم ارزش خاک خوردن در قبرستان قلبم را هم ندارد گمان کنم کمی سنگدل شدم. سنگدل از هر انچه که دلم به گذشته می کشاند.

 

پ ن » دعایم کنید که تو درسام موفق بشم و دنیام قشنگ بشه.

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 14:38 توسط متین| |

 

دیگر مثل گذشته چهره ام آنقدر به دل نمی نشیند ، می دانم طلسم صورتم را هیچکس جز مادر دوست نداشت و هیچکس ندانست پشت یک نگاه من چه  گذشت اما هستند آدم هایی که می دانند در سینه ام چه میگذرد ، گاه شاید تشویش ، شاید شوق و یا حتی نگاهی که انتظار دیدن اتفاق های که می داند می افتد و لب باز نمی کند دارد به وقوع می پیوندد .

می روم می نشینم یک گوشه به دنیای خیالی خودم فکر می کنم . سرانجام شخصیتم می شود آن پسرک که توی کوچه پس کوچه هایش بهونه های دوری از یک یک آرزوهایش پرسه می زند و باز در این حال و هوای بارانی مرا بی کس از خود می کند و انگار مرا زیر پای خود می فشارد و احوالم را به یاد وحشت کودکی می اندازد که نمی دانست چه بر سرش آمده و این هجوم باز از رویاهای تلخ و تار بر لبم مهر راز را می فشارد . رازی نه سر به مهر ، بلکه همه راز را دریافتند جز خود خودم ، ولی این بار کاری می کنم به شکل متفاوت به پایان برسد ، شاید آنگونه که خود میل به آن ندارم تمام می شود و هرچه که درونم هست را فریاد می زنم و یک نفس صدا می زنم خدایا دوست دارم...

بهمن ! آمدنت را به آمدنم خوش آمد گفتم که روحی در کالبد بی جان مترسک دادی و خوشحالش کردی که به او هدیه صبر و خضوع را دادی ، بهمن ، اگر مرا نمی آوردی چه کسی مرا برای این دنیا فرا می خواند ؟ آیا با رفتنت هنوز رقص برگ ها و عصیان باران هایت بیداد می کند بر سقف تنم...؟آری هنوز با گذستن از تو دلم برای تو تنگ می شود.

گمان می کنم امسال را کمی دوست داشتم یا خود را می قبولانم که دوستش دارم که گوشی که این حوالی منتظر حرف نفی من است کر شود و من شوق دوست داشتن هایم را به رخ کشم و بگویم هنوز مترسک بهمنی یخ نزده است و منتظر گذر اسفند و رسیدن بهار است ...نمی دانم چرا هر وقت اسفند می رسد لرزش خاطره ای شروع می شود و مرا میخ کوب زمین می کند و اشک های قدیمی باز دلتنگ تر کردن چشم هایم می شود و از لرز دست هایم رو به هم قفل می کنم و می گویم به امید خدا قرار نیست دیگر من از اینی که هستم غمگین تر شوم.

 

دلم می خواست یک بار دیگر روی ماهت را دوباره ببوسم

دلم می خواست یک بار دیگر نامم را از  صدای تو بشنوم

دلم می خواست یک بار دیگر طعم غذاهایت را بچشم

دلم می خواست یک بار دیگر گرمای آغوشت را حس کنم

دلم می خواست یک بار دیگر ...

....

 با نبودنت دیگر دلم هیچ نمی خواهد.

چهره نادیدنی من 

 

تا مانده به تن هنوز جانی

برگرد به رسم مهربانی

ز من مگر چه دیدی

که تو ز من بریدی

خزان بی بهارم

همیشه بیقرارم

اگر نیایی ، ای همه بهانه

به آتشم کشد غم زمانه

روانه شو ، روانه شو ، روانه

بیا به سوی من ، به سوی خانه

قسم به اشک و آهم

که جز تو را نخواهم

به جز تو را نجویم

پناه و تکیه گاهم

در انتظار ماندم

دل را به خون کشاندم

و ذره ذره جان را به مرز خون رساندم

بگو ز من چه دیدی

چرا تو دل بریدی

خزان بی بهارم

همیشه بیقرارم

 

پ ن »

یاد باد آنـکـه نـهانـت نـظــری بـا مــا بـــود             رَقَم مِـــهر تو بر چــهره ما پیدا بود

یاد باد آنکه چو چَشمت به عِتابم میکُشت            مُعجِزِ عیسویت در لب شکّرخا بود

 

 

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 22:38 توسط متین| |

می شنوی

این قلب می تپد ، این قلب با درد می تپد ، این قلب با رنج می تپید با کنایه می تپد با بی مهری می تپد و حتی بی عشق  هم می تپد .

می شنوی چه صدای رسایی دارد این قلب . این همان صدای قلب ساده ایست که لحظه ای نایستاد از اهدای مهربانی و عشق ...اما هیچ کس ...

و تو ...آری تویی ارزش نگذاشتی بر یک ساده دل .

می شونی ؟ نه تو هرگر نمی خواهی بشنوی .حالا تو محکوم شرمساری از قول هایی هستی که بر سرشان نایستادی . تو قلب داری؟ حتی گمان نکنم چیزی مثل آن هم داشته باشی . تو هرگر نخواهی شنید و دیگر هیچکس از این قلب بهره ای نخواهد جست.

واژه های نوک زبانم همگی آشنایند با کنایه هایم ، ولی تو هنوز بی درکی .

آری صدای دریاست یک گام آن طرف تر ، میان این سیاهی گرگ و میش غروب ، او تنها مهربان من است و تنها چیزی که درک می کند و می فهمد و در آغوش می گیردم و حجم بوس های نمکینش این حجم درد قلبم را از من ساده می گیرید .

میان داستان های روزگار من ، این راستانی شده است برای خودش ، فراموش ناله های شب های بی غرورت ، روزهایی بغضت آلودت ، همان فراموشی غصه های تو که می نویسد این بار . آهای پسرک می شنوی تو درک نداری . هنوز نوجوان نشده ای تا بار یک عشق را بر دوش بگیری .

تا می آیم فراموش کنمت باید کسی از راه برسد دوباره روزهایی را به یادت بیاورد بگوید مبادا عاشقی کنی تو هیچ به بدرد درک عشق نمی خوری. دوست دارم چشم هایم ببندم و فقط خوبی هایت باور کنم و رهایت کنم از اندوه های بیهوده و گدایی دوست داشتن.

چییست؟می خواهی کدام خیال باز دوست بداری و در کنارت بپرورانی ؟ باز می خواهی بر کدام بی ارزشی ،  ارزش بگذاری؟ بفرض کسی هم اسمت را کنار اسمش بنویسد باز چه مرحمی بر درد های توست؟

بخیال خوش باور و ساده ... مگر همه تو می شنود ؟ ببخش ای بود و نبودم ، اما من می دانم او هم نادیده می گیردت . بیا دستت را به من بده ، تنها خریدار احساست فقط مال منم.

می شنوی ...خوب گوش کن صدای ضبط ماشین چی می خونه؟

به خاطر دلت که دریاست

چشم هایی که تموم دنیاست

همیشه از خودت گذشتی

به خاطر همینی که هستی دوست دارم...بهترینی بهترینی

 

بیا آدرس سادگیت به تمام دنیا بدهیم . بیا آن دو سه تا دفتر شعرت رو  هدیه بدیم به آنهایی که سنگند ، بیا از تمام سراب های زندگیت دست بکش ، تو با تمام این دنیا فرق داری . هدیه بده یاد آور خاطراتت را تا دیگر زنده نشود آن دستان ها و این رفتن ها . این دنیا برای چشمهایت کمند و تو هم می دانی دلگیری از همه این بودن ها...

جمله ای سخت باید نوشت از تک تک واژه های زندگی .چیزی را به رویت نمی اورم ولی همه می دانند که تو تنها یگانه ای هستی زیر آوار سختی هایت سر سخت بوده ای و همه را دیدی زندگی را ویران نکردی . دلت را از قفس آزاد کن و مثل پرنده ها پر بکش و همه را تنها بگذار تا بیایند میان آن باغ گمشده پیدا کنند . باور کن پشیمانی ندارد ، این همان افسانه توست...

 

 

 

 

پ ن » امشب عجب حسی به سراغم امد .بعد چندین روز صدایی امد که بنویس از دردهایت تا آرام شود و آرامش دهد به همه .

پ ن » امتحاناتم کم کم رو به اتمام است.دعا کنید نتیجه هاش از خبر خوش خبر دهد.

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 0:7 توسط متین| |

حس عجیبی این روزها به جانم افتاده ، حس می کنم دلم می خواهد با خردهای نا فرم آیینه دلم پازلی بسازم و آن را به دست کسی بدهم و بگویم بیا این پازل زندگی من است اگر توانستی حلش کنی هم دنیای خویش را صرف تو خواهم کرد .

آری آسان است پازل دل کسی بهم ریختن ، آهای ای جماعت اگر راست می گویید تکه های این پازل را بهم بچسبانید ، اگر توانستید آنگاه هنر کرده اید ...ساختن یک عشق جدید هنر است نه آن که دل بشکنی بگویی حالا درستش کن . تو می توانی؟

 
شب ها گاهی با چراغ روشن می خوابم ، دیگر تاریکی آرامشم نمی دهد و گریز می زنم به نور ، به حقیقت ، به هر چه که معنا بودن دارد ولی هنوز نتوانستم دلیل بعضی نبودها را به درکم برسانم . کاش آنقدر بهانه برای بودن در زندگی داشتم تا بهانه گیری های گذشته را فراموش کنم و درک کنم آیا سزاوار این بودن ها هستم ؟روزها به انزجار کشاندم  از بس به سکوت نشستم ذل می زنم به کتاب هایی که دیگر مفهومی در آنان نمی بینم . براستی چه بر سرم آمده که اینگونه بی علاقه گشتم ؟ راستی ... بگذریم ...جای سردی نیست جا پای من ، ولی مراقب باشید اگر جا پای این پسرک می گذارد خارهایی که من ندیدم را شما ببینید ، هشدار است آری ، چون دوست دارم همیشه راه ها را برای دیگران آسان کنم و مهر بدهم اما جایش ...

 
بی علاقگی های من بیشتر گشته است می دانم ، شاید تلاطم سیل امثال گلی از باغچه مریم مرا اینگونه مایوس کرده ،اما چرا؟ چرا خدا که می دانست هشدار ها را محکم تر نداد تا چشم کور بعضی ها به روشنایی باز گردد؟

شما را نمی دانم اما تقدیر قصه من این است که فاصله را فاصله نبینم و همیشه همین فاصله مرا دور دور دور کرد و شاید فراری ام داد از این حقیقت که در چشم دیگران هیچ چیز نیست جز رسوایی گذشته ، دیگر است خیلی دیگر است برای مثل دیدن و ندیدنش .

 دلتنگ لالایی شدم .لالایی که برای کودکان خردسال می گوید و مرا به حسادت می کشانند این کودکان تازه چشم باز کرده ...کسی نیست لالایی بخواند برای پلک های نگران ؟لالایی از جنس عشق مادر ؟لالایی که زلال باشد بوی خوش آرامش؟

این هم دیر است؟ گریه های بی صدای پسرک باز نفس می گیرد و به فکر فرو می رود این دنیا چرا شده است دنیای من ؟چرا من؟ چرا ما شب های مست خیال رازیم؟ گذر کردن از گذر گاه پر نم چه تصویر دارد در من ،  برای منی که از جنس تو ام . گناه من این نیست که شب زار پناه من است؟ گناه من است که پشت ازدهام عقربه ها خودم رو گم می کنم و از خود بی خود می شم .نگاه آدما رو می بینم و می گم آن ها هم از جنس من نیستن.باور ندارم که باور داری این مردمک های زنده بی روح از جنس من اند. راستی چه بر سر آدم ها آمده است که شدند بی احساس تر از یک گل؟

پ ن » دلم هوس کرده در میان یک باغ روی یک نیمکت تنها بنشینم و با نیمکت درد و دل کنم و شکایت زمانه به نیمکت بگویم و او سکوت کند من به باغ بگویم تو یک چیزی به نمکت بگو که چرا به رویم نمی آورد چرا بیزار گشته ام دنیا ...

پ ن » هرچند که آسمان بارانی زیباست ، اما چشمان بی اشک تو هفت آسمان بارانی را در خود جای داده است...

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 0:31 توسط متین| |

نگاهی به آیینه و باز آغازی برای پاییز و شروع ریزش برگها و خواب درختان کهنسال .برای بیداری کمی دیر گشته ، دیشب آخرین شب تابستان بود و چه سنگین گشتند عقربه های ساعت.گمانم آن ها دیگر از روزهای پاییزی من خسته گشته و فریاد تیک تاک می کشند که خود را آماده کن تا سر آغازی برای فصل تازه از تنهایی باشی ، می دانم خیلی ها بهای تنهایی مرا به حس دوست داشتن مربوط کرده اند و خیلی ها از این من بی خبرند چه در ذهنم دوباره می پرورانم .

دیگر ترانه هایم مثل گذشته رنگ و بو ندارد و دیگر مثل گذشته خوب نمی توانم حرف هایم را به نوشتار تبدیل کنم و بنویسمُ آرام شوم .شبیه جاده راه های کوچک و رمز آلود شده ام که کسی نمی تواند به درونش رخنه کند درک کنند و رمز قفل این در چگونه باز می شود .خوبم ولی نه به خوبی گذشته ، شاید میان خاطرات این چند ماه ام خاطره ای گم کرده دارم و آرزوهایم را بر بالش جا دادم و حال که آن خاطره به همراه آرزویش گم کردم دلگیر و ناراحتم و اینک من ماندم یک عالم بی آرزویی خاطراتم. نفس که می کشم سردم می شود و یاد دوران بی خود شده ام می افتم ، راستی بی خود شدنم از خود از چه سرچشمه گرفت ؟ از خشم ...

در این کهکشان بی سر و ته کجا زمینی صاف پیدا می شود تا کمی خستگی از این همه گردش را به در کنم و بایستم تا زمان هم نفسی تازه کند و به خود ببالم یک بار ، من زمان را شکست دادم ، بگویم من رفتم ولی زمان ایستاد و مرا نظاره کرد و گفت تو پیروز شدی. کاش به همین سادگی ها بود ... آنگاه من مغرور زمانه بودم و می بالیدم به صبح سپید ، به طلوع زیستن ، بر آنچه از خوبی ایست ، ندانستم که همیشه خوبی باقی نخواهد و جایش را بدی می گیرد.

این حجم سنگین زندگی این روزها باعث شده بیشتر خودم را احساس کنم و هر روز تمام باغچه زندگی ام را زیر و رو کنم تا خاکش را بیرون بریزم تا شاید ریشه خشکیده آن گل را بیابم از جا بکنم تا گل ریشه نو بتند و تا همیشه گل دهد و من خوشحال خوشحال باشم و بعد ، سکوت و فقط سکوت کنم تا جان تازه کنم و از بوببدن گل لذت برم ، شاید با اینکار طراوتی تازه به ترانه ام غمگینم ببخشم و حس کنم هستم و درک می شوم هیچ کاستی بر زندگی ام نخواهد بود.

نمی توانم وقتی که ناراحت هستم سکوت نکنم ، من که نمی توانم گریه کنم و بهانه بگیرم و نمی توانم بگویم مرا به آغوش بکشید تا آرام شوم ، من همه اینها را قورت می دهم و هیچ به زبان نمی آورم . من باید محکم باشم تا حتی یک قطره اشک هم روی گونه ام دیده نشود تا مبادا کسی به زبان اورد او هنوز زندگی اش را نبرده است و هنوز مانده تا کوله بارش در این بلبشو های تازه جمع کند ...شاید کسی قدر مرا بداند ولی ندانم و گاهی تنهایی ام انقدر قیمت پیدا می کند که در را بر روی هیچ کسی باز نمی کنم و خودم را حبس زمان می کنم و می ایستم تا دیگران بروند و من نظارگرشان باشم ...اما چرا این ضعف من شده است؟

نوشته هایم بوی تبرک گرفته هر از گاهی می آیم و از اول می خوانم و می رسم به آخر و آنگاه است دلم می گیرد و می گویم براستی این همه سکوت سزاور من است؟این همه شکوه مغلوب شده....مثل بارانی است که حالا می بارد اما شکوه باران را ندارد.

 پاییزم را به خاطر بسپارید

پ ن » تلخ نیست اما تلخی است آنقدر شده تا نفهمم که تلخ است

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 17:0 توسط متین| |

همیشه ابر بودم نه باران تا منتی بر سر کسی نباشم تا خودم را به شیشه اش بکوبم و خودم را تحمیل کنم بر هر که...من ابر بودم همیشه . همه انتظار باریدن داشتند ولی باز بر شانه کسی نباریدم و میان گلبوته های خشکیده تو فرو آمدم تا کسانی که دوستشان دارم غمگین نکنم.مهربان مثل تو

اما حالا نه کسی مرا به آسمان دعوت می کند و کسی به من بال می دهند تا برسم به نا کجا آباد خویش ، راستی به این فکر کرده ای درد را از هر طرفش بخوانی درد است ؟باورش سخت است ولی باز هم همان رنگ است و همان...

هنوز هم میان آدم ها گم می شوم.کوچه های زندگی را بلد شده ام، خیابان های دوست داشتن ها را بلد شده ام ، رنگ چراغ قرمز راه های عاشقی را و حتی جدول ضرب های سبز حیاط خانه را اما هنوز که هنوز است میان آدم ها گم می شوم.

میان آدم ها بلد نیستم خودم نباشم ، پر از سادگی و صبر نباشم .اینجا دنیای من است پر از دو رنگی سیاه و سفید ، قرمز و آبی . میان این همه کاغذ سفید ، دستانم می لرزد و لبخند تو که هیچ زمان و مکانی را در بر ندارد و مرا پر از امید و سکوت می کرد به یادم می اوردم و تب می کردم از شنیدن اسمم از زبان پاک تو و تو هنوز دلسوز منی و من دیگر نایی برای باریدن ندارم و فقط برای تنهایی توست که بال می کشم تا بیایم کنارت بنشینم و عقده دل باز کنم و دلتنگ لحظات تو شوم . به گمانم چشم بر هم زدنی بود این سال ها ، سال هایی که دست تو میان دست هایم خالیست و نبود توست که حالا ما را به چالش ها کشاند .کاش کمی آرام تر می رفتی تا می دانستم به کدام جرم تو را از دست داده ایم. شاید هم خاصيت دنيای ماست که در اوج داشتن و خوشبختي دلهره ي « از دست دادن » پر رنگ تر است و انسان چقدر تنهاست در این دنیا.

شاید اگر هم بودی کنارت تنها تر بودی و باز تو بودی من تو را می دیدم و از غم و اندوه این دوران می گفتم و ارام می گرفتم و شاید تو همه غصه های عالمم را نقض می کردی و من نمی باختم خودم را...کاش می شد این بغضم و فقط اشک های این بغض گل های زندگیت را آب می داد تا دیگر کسی به تو ، به آرام جان من خرده نگیرد که می بینید آنها در کودکی رها کرد و حالا ببین چه به روزشان امده و اویی که مدعی عشق تو بود با گل های تو چه کرد و در بی توجهی اش چه گلی از ساقه شکست. نمی دانم شاید تو ببخشی اش و بر او ایراد نگیری چرا دسته گل هایت را خشکاند...

و اینک میان زمان های تلخ نیستن تو خود را مهربان کرده ام به اسمانت ، به ابرهای بارانت و شب های سکوتت و دلسوزتر از آیینه ...شاید ساده دل باشم ولی هنوز مهربانم به خود ....

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها که اشتباه نمی‌کنند! بايد راه افتاد، مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند

بعضی هم به دريا نمی‌رسند.رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 18:0 توسط متین| |

سلام به آیینه های هستی .سلام به نامه های نیمه جان که اگر جانی در آن دمیده شود ، سوز آهی بر می خیزد که هیچگاه فراموش نخواهد شد و اینک میان این تب گرم بار دیگر ترانه سرای آوازهای بی قراری خواهم شد و صدایی از عمق دریا دل بر می خیزد که پر شده از سکوت شب ، سکوتی که امتدادش رسیده به روز های بلند بی پایان .آری این است دنیای من .حقیقت به چالش کشیده شده آنی که جلو آیینه بی رقبت می ایستد و صبح را سلام می دهد.

تقدیر زیبایی است سرنوشت که هم از پیش به پس رسیده است و هم از پس به پیش و از آن راه فراری نیست مگر گهگاهی مقلوب شدن ، کم اند آدم های موفق کنار من ، همین یودنم میان  لابلای کلمات کافیست.شاید اینجا تنها جایی است که نفس می کشم و آرام در رویای خود راه می روم و هر همه خوبی ها را در آغوش می گیرم .

گمان می کنم این واژه هایند مرا انتخاب می کنند نه من آنها را . در میان همین واژگان است می فهمم که سایه ام از غم پر رنگ است یا بی رنگ از هر چه از آن اوست . من یتیم آرامش و از عشق تویی نیستم شاید برای دیدن رنگ من کافی است یک ساعت به آبی دریا پر تلاطم نگاه کنی تا بدانی چقدر از همه دورم و همان قدر نزدیک به لحظات دوست داشتن.می گویند من دست نیافتی ام ، شاید دست نیافتنی شده ام خود بی خبرم.

شاید وقتی که عاشق زمستان بودم مهربان تر بودم تا اینکه حالا عاشق تابستان شده ام و در میان آسمان رنگ امواج ابرهای زندگی از میان بر داشته ام و آرزو هایم را به بادبادک رنگارنگ کودکی ام سپرده ام. یاد این جمله ام افتادم قاصدک خوش خبر سپید مرا چه کسی دزدید.

دلیل نوشتن امشب شاید دلتنگی ام برای نوشتن باشد چون مدتی است از سرم افتاده است که دست به خودنویس روی میز بزنم . مدتی است خفته ام مثل آن شاپرک نامه  رسان که پشت پشت نامه های دلتنگ می رساند در دست عاشقان راستین...دیگر آسوده می شود به روزهای التهاب فکر کرد و سنگ به سنگ خورد کرد یک یک نامه های سر باز را. راستش مدتی است خوبم ؛ آرام و بی اضطراب ، شاید به خاطر این است جدا افتاده از هر همه شده ام و فقط خود را میان رویاهای شیرینم گم کرده ام ، اما باید ته مانده غصه ها هنوز در میان خاکستر درونم پنهان کنم ، مگر می شود دنیا بی غصه باشد ، به قول معروف شیرینی زندگی به پستی یا بلندی اش است.

اما هنوز پستی وجودم به بلندای آسمان نرسیده است ، دعا کنید این پستی و بلندی ها زندگی ام آرام در جای خود بایستد و کَم کَمک هموار شود .

کم کم می رسیم به روزها و خاطراتی که دوباره برایم جان می گیرد.رمضان دارد از راه می رسد و خاطرات نبودن  آدم ها دوباره دارد جان می گیرد . آرزو دارم خواهرانم هر دو خوشبخت شوند . من برادر خوبی برای خواهران کوچکم نیستم یعنی ... شاید برای این است طاقت ندارم آن ها را تنها ببینم و ...

سنگ دل شده ام و دیگر میان دل ، دلسوزی برای دیگران در خود نمی بینم .چگونه شد این گونه شده ام ؟ نمی دانم .حساس شده ام ؟ باز هم نمی دانم .شاید آنقدر در خود غرقم که فقط خودم مهم می پندارم .

می خواهم زمان را به گذشته های خیلی دور ببرم زمانی که مادر بود و غصه ای نبود ، آرامش تنها شور زندگی بود .

 هنوز...

پ ن » هنوز به یاد دارم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 0:16 توسط متین| |

جولانگاه شب ها و روزهای برگ های سفید بی خط و نشان شده و اینک آرزوهایی که در پس هر خط ممتد تنهایی می ایستد تا پایان سرنوشت آغاز شود .روزهای بی درک شب های خفته و ماهی که پشت سایه ها پنهان شده. براستی می شود امشب کسی مرا به خاطره بیاویزد ولی افسوس حرفای نگفته همیشه نگفته می ماند تا هرگز من به خطوط گرم خاطره دل نبندم  و شاید خوب ولی می دانم همه به دل تنها و قلبم قبطه می خورند ، ببینند من به ماندگاری دنیا معتقدم و اینبار به سوگ باران ها نگرفته اسر راه ها می شوم و افسون غمها  را به جمع نداستن می کشانم و همه چشم براه احساس من می شوند و شاید من چشم براه احساس ها و نفس ها ، شب میان گرگ و میش هق پلک ها لالایی سر می دهم و برای خواب و یداری سحرگاه ها .... چشم ها می بندم برای عاشق نبودن و هست ها می شکنم برای  نیستن . برای  چشم های من که پلک لازم نیست بیاید همین خواب های پر اظطراب را از من بگیرید تا نگاه نیم خیزم دیگر هیچ حضوری را باور نکند .

گل ها را من میشود سوزاند ولی جایی .نامی به اسم من به نام گل مریم در دنیا بی کس رقم خورده که نمیشود تسلیم دنیایی شد که از آن من است ، کاش شکوفه های بهاری که جمع کرده بودم برای یادگاری و تک تک گلبرگ ها را می خشکاندم و از پس هر رایجه آن زندگی را دوباره تجربه می کردم . نه نچیدم  یا که نشد بچینم ، خوب بودن ها این است که نیستم و خوبی نیستن ها این است که هستم .حالا طعم بودن را میچشند وقتی که دیگر هیچ کجا نیستم .

روزی که بودم ، بودن معنی نداشت و حالا نخواهم بود تا معنی بودن درک شود و باز خوب است گستردگی حضور بی کسی ام کسی را عذاب نمی دهد و اینک دست به قلم می شوم و پای تمام برگه های سفید با خطوط موازی زندگی را امضا می کنم و می نویسم این پسرک روح نداشت یا که داشت خوبش را نداشت که طعنه بشنود که هنوز مانده است تا مرد شدن .

به دل نمی گیرم چون خوبی ام ارزش به چالش کشیدن ندارد و اینان مرا کودک بدی می داند چون خود را در چالش بزرگی ندیدند تا تکه ای از روح مرا بخراشند . هان نکند تو که دم از خوبی بودن می زنی خوبی مرا ندیده ای یا نشنیده ای ؟ کاش روح و قلب نداشتم تا می فهمیدی خوبی یعنی چه؟ یاد روزهای کودکی ام می افتم که به زمین می خوردم و گریه می کردم یا دلم می شکست بهانه می گرفتم ، ولی در میان همان روزهای کودکی وقتی زمین خوردم و با پای خون آلود به خانه برگشتم مادر رو به من گفت گریه نکردی؟ گفتم نه برای چه آخر گریه کنم؟در جواب گفت : پس دیگر برای خود مرد شدی . حرف مادر برایم به معنی درک همه چیز بود ولی حالا کسی مرا به خاطر این که زود مرد شدم طعنه می زند .

مرد شدن این روزها به معنی شکستن قلب ها و پایان خوبی ها ، پلیدی و زشتی است و باز کسی طعمه مردی می زند به به من و باز خوب است طعنه به بچگی می زدند و می گوید هنوز جا دارد تا مرد شدن . دوست دارم همیشه بچه بمانم مگر این هم جرم است؟ آهای شما ، که به مثال بزرگ شده ای چکار کردی برای خود و دیگران؟ من هر کاری که کنم باز همان بچه می مانم....

زمانی تیغ های شاخه گلی در دستم فرو می رفت و رنگ سرخی در دستم رنگ گرفت ولی...بگذریم خاطره مغوف .خاطرات را اتش زدم یا نزدم ولی جایی از عمد گمشان کردم تا یاد روزهای تلخ نیوفتم .

بروم پای درس و مشق که تا درس رگرسیون چند متغره از من نگرفته من بروم تا تحلیل ها رگرسیونی کنم تا بلکه امسال سال من و این روزها روز من شوند . به خدا می سپارمتان عاریه وار

 

 

نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 12:17 توسط متین| |

بی قرار اینگونه شب های بی قرار آسمانم .لذت بخش است رو به آسمان ایستادن و به صدای حجیم و پر خروشی که دلت لک زده است بشنوی را بشنوی . روزهای اضطرابم مانده تا این سختی ها را به دوش بکشم و لب باز نکنم .

این لحظه بی قراری مرا هیچکس به یاد نخواهد داشت و هیچ کس مرا صدا نخواهد کرد و به سراغ آغوش من خواهد آمد و این است حجم باران هایی که شب های بالشتک خاطراتم را سیر آب می کند ، جوی آبی برای خود و برای التماس چشم هایی که می گویند و می نویسند روی در دیوار تنهایی که فرو ببر بعض کهنه شراب الود را که تو با هیچ مستی و خماری فراموش نمی کنی آن را و فقط تماشاگر روزهای خویشی.آری اگر من تماشاگر روزهای خویش ام تو هم افسونگر روزهای منی که با تنهایی به پایان می رسد. دوست دارم و سلام می کنم به چنین حسی و در آغوش می گیرمش.

ولی چرا یکبار برای همین به کتم نمی رود .نمی دانم دلبستن ها چقدر ساده اس و دل کندن ها اینقدر برایم سخت ؟ دیگران چگونه آرام می گیرند وقتی دل کسی را به درد می آورند .به راستی آسان شده دل کندن ها و قاپیدن دل ها.شما را سفارش می کنم اگر دلی می بندید بدانید به که دل می بندید و این گره را محکم نبندید چون با دوری ساده ای پاره می شود . مرا مثال نزنید چون دلبسته لحظات ناب تنهایی خویش هستم و اسیر لحظه های ساده خود .اگر در جمع هم باشم باز هم به دور از همه به خودم حرف می زنم.
 
عادی شده است ؟آری خیلی راحتتر از آن که تصورش می شود .من در لحظه های به برگی خویش پر بار ترین درختم و سلام می کنم به تمامی احساس های ناب خودم .دفتری باز به پایان رسید و دفتری باز چالش مرا تمام کرد .مات می مانم که چرا شوق چشم های من برای همه مایه آرامش است و غصه های من زیبا.یکی نیست بگویم چرا ترانه های بی معنی من از رفتنم اینقدر مشتاق دارن .زیبایی های غم من زیباتر شده و نبود من بر دل ها پر رنگ شده است.

 لحظه ای هست که دوست داری باران باشی تا از همه چیز دل ببری ولی آنقدر باریدی که دیگر ابری نمانده که تو آن را نباریده باشی و آنگاه است بارش هیچ ابری تو را آرام نمی کند ، اگر سوزی بر دل براه انداختم مرا ببخشید ، این ترک هایی است که روزهای تلخ بر دل نهاده و هیچ التیامی جر اینگونه نوشتن نیست . اسمش را می شود هر چی گذاشت ولی زخم به جا مانده همیشه اثرش می ماند، مرهم می توان گذاشت برش و نه می شود ندیدش.

باز انگار این دریچه که رو به خلوت است باز باز شده ،نمی دانم چگونه است باز شده که مدام افکارم مخشوش او شده .این در ، دیواری محکم دارد ولی دری همیشه نمیه باز است برای من تا می آیم قفلش کنم دوباره سری می زنم به داخلش ، چقدر بد است که اراده ندارم که هیچ وقت دیگر داخل در نبینم ،این نیز هم بگذرد ، می دانم این در روزی خواهد سوخت ولی نمی دانم کی.

گه گاه دلم برای آسمان و سرپناهم تنگ می شود ، اما راهی نیست دوری شان را حس نکنم و نزدیکتر از گذشته شوم و نبودنش را حس نکنم.به خود نمی آورم ولی جایشان هرگز پر نمی شود.

هـــــــــرگز...

 

نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 23:7 توسط متین| |